#آرشام_پارت_420

-آرشام خوبی؟.!.چرا سر و وضعت اینجوری ِ ؟!..
عصبی به تخت اشاره کرد وگفت: بشین..
یه کم نگاش کردم و با تردید عقب عقب رفتم..نشستم رو تخت اونم رفت سمت شومینه و همونجا ایستاد..
ترس بدی تو دلم نشست..انگار قرار بود یه اتفاق بد بیافته..یه جور دلشوره..
مخصوصا با دیدن حال و روز ارشام که نمی دونم چرا یه دفعه اینطور بهم ریخت..
موبایلش زنگ خورد..جواب داد..
دیشب گفته بود خاموشش کرده اما حالا روشن بود..
--الو....تا 1ساعت دیگه..اره می دونم....خیلی خب باشه.........
برگشت و نگام کرد.......تو گوشی گفت: الان نمی تونه حرف بزنه..باشه..........
گوشی رو قطع کرد..
--گوشیت خاموشه؟..
سرم و تکون دادم..
-با امیر حرف می زدی؟..
فقط سرش وتکون داد..
-آرشام چرا تو........
--بهت میگم..یعنی همون دیشب می خواستم بگم اما نشد..
دستام و با استرس تو هم گره کردم..
-چی شده؟!..
جرات نداشتم ازش بپرسم منظورت از این حرفا چیه؟..یه جورایی می خواستم کشش بده..برعکس همیشه نمی خواستم سریع بره سر اصل
مطلب..
حس می کردم اون چیزی که می خواد بگه....اصلا خوشایند نیست..
شروع کرد تو کلبه قدم زدن..اینبار یه تیشرت خاکستری جذب تنش کرده بود با شلوار جین سرمه ای ِ تیره..
خیره شدم بهش و منتظر بودم یه چیزی بگه..
خواست حرف بزنه که به سرفه افتاد..سینه ش خس خس می کرد..همون موقع منم عطسه کردم..با وجود اون همه استرس خنده م گرفته
بود..هردومون حسابی سرما خورده بودیم..
یه دستمال کاغذی از تو جعبه ی روی میز کنار تخت برداشتم و به دماغم کشیدم..دستم و که اوردم پایین صداش وشنیدم..
سرد و..جدی.........
--اهل حاشیه و این حرفا نیستم سریع میرم سر اصل مطلب..دیشب خواستم جلوی کارمون و بگیرم..با اینکه گفتم نمی تونم اما از تو خواستم
نذاری بیشتر از اون جلو بریم اما ....دیگه نمی شد کاری کرد..ناخواسته بود..حداقل از جانب من..نمی دونستم دارم چکار می کنم..خب می دونی
یه جورایی َ م شاید حق داشتم وقتی بعد از 5سال جسمت و بدون هیچ حجابی دیدم که اونطور ه*و*س انگیز به چشم می اومدی نتونستم
جلوی خودم وبگیرم و.......
به صورتش دست کشید..
مات و مبهوت خفه خون گرفته بودم و همه ی وجودم شده بود چشم و گوش و فقط اونو نگاه می کردم..اینکه می خواد به کجا برسه؟!..
نفسش و عمیق بیرون داد و اروم تر از قبل گفت: تموم مدت ازت دوری می کردم چون دیگه مثل گذشته نبودم..اون علاقه..اون نگاه های گرم و
دستایی که یه اغوش پر از ارامش می خواست..دیگه من اون ادم نبودم.. 5سال زمان مناسبی بود که بتونم فکر کنم و ببینم که کجای این
زندگی قرار دارم..نمی خوام همه چیز و برات توضیح بدم اینکه چی شد به اینجا رسیدم..نمیگم چون، هر دوی ما به اخر این مسیر رسیدیم..
نگام کرد..
به منی که عین مجسمه صاف وصامت فقط داشتم نگاش می کردم..
انگار که دارم خواب می بینم..یه خواب بد..یه کابوس وحشتناک..
ادامه داد:دیگه اون علاقه و شور و حال سابق و تو قلبم نسبت بهت ندارم..کار دیشبم و پای علاقه م نذار اون کارم کاملا غیرارادی بود..نتونستم
خودم و کنترل کنم از طرفی تو هم بی میل نبودی..دیشب خواستم بگم نشد اما حالا میگم....
مکث کرد..سرش و زیر انداخت..دستش و تو جیب شلوارش فرو برد..
حلقه ش و بیرون اورد..همونی که سر عقد دستش کردم..!!..
اینو کی از دستم در اورد؟!..
به طرفم اومد و با طمانینه حلقه رو گذاشت کف دستم..
دستی که سردتر از حلقه ی فلزی بود..
--ما از هم جدا میشم..بدون هیچ دردسری تو میری دنبال زندگیت ..منم به زندگی خودم می رسم..همونطور که تو این 5سال بدون تو ارامش
و پیدا کردم بازم می تونم ادامه بدم..کارای طلاق و وکیل خانوادگیمون انجام میده..به یه همچین روزی فکرکرده بودم..حالا که همه چیزو می

@romangram_com