#آرشام_پارت_418
و......
در یک چشم به هم زدن خم شد رو صورتم و با شور و هیجان خاصی لبام و بوسید..التهابی که بینمون بود به جرات میتونم بگم حتی قابل
وصفم نبود..
پنجه هام و تو موهاش فرو بردم و لبام و محکم به لباش فشار دادم..دوست داشتم کاری کنم که تردید و فراموش کنه..
دلیلش هر چی که می خواد باشه.. بعد از تموم این اتفاقات می تونستیم تو ارامش با هم حرف بزنیم..
اما امشب..الان..توی این لحظه..فقط خودش ومی خواستم..
بهش نیاز داشتم..نیازی که این همه سال سرکوبش کردم..من یه زنم..یه زن با تموم نیازها و خواسته هاش..که فقط آرشام می تونست اونا رو در
من براورده کنه..
فقط اون..کسی که نسبت بهش احساس داشتم..رابطه ای که با عشق باشه ل*ذ*ت*ش صد چندان میشه..
هر دو به نفس نفس افتاده بودیم..تو همون حالت از روی زمین بلندم کرد و رفت سمت تخت..اروم خوابوندم رو تخت نیم خیز شدم تا اونم
بخوابه..
چرخیدم روش و با دستاش کمرم و گرفت..دکمه های پیراهنش و باز کردم..
پیراهن خیس و از تنش در اورد..قفسه ی سینه ش و نوازش کردم و بوسیدم..
برم گردوند رو تخت..گرما و حرارتی که بینمون بود از اتیش هیزمای توی شومینه هم بیشتر بود..
نفسای داغش..
حرارت نگاهش..
التهاب دستاش..
گرمای اغوشش..
اینها هر کدوم زمانی به اوج ِ خودشون رسیدن که آرشام تاپم و با یک حرکت از تنم در اورد و........
سفت بغلم کرد و صورتم و غرق بوسه کرد..
**********************************
سرم رو سینه ش بود..با سرانگشتم به حالت نوازش روی قفسه ی سینه ش می کشیدم..
بیدار بود..دست چپش دور شونه ی ل*خ*ت*م حلقه شده بود و نگاش به سقف بود..
بوسه ای پر از ارامش روی قفسه ی عضلانی سینه ش نشوندم و بوسه ی دومم و زیر چونه ش زدم..
سرشو به سرم تکیه داد..سرم و گذاشتم رو سینه ش..
صدای قلبش بلند بود..
و برای من که مرزی بین قلبامون نمی دیدم بلندتر از معمول..
نرم خندیدم و اروم گفتم: چه تند می زنه!..
به شوخی ولی با لحن جدی گفت: اگه اذیتت می کنه بگم اصلا نزنه!!..
اخم کردم وبا سر انگشتام زدم به بازوش و نگاش کردم..
همون لبخندی که دلم یه دنیا واسه ش تنگ شده بود و رو لباش دیدم..
با دیدن لبخندش لبام به خنده باز شد..
ابروهاش و انداخت بالا..
--از حرفم خوشت اومد؟!..
-نه مگه دیوونه شدی؟..!فقط می دونی چقد دلم برای لبخند ِ سالی یه بارت تنگ شده بود؟!..
لبخندش اروم اروم محو شد..
نگاش تو چشمام بود که گفتم: دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا..
سفت بغلم کرد ..خودم و کشیدم بالاتر و گونه ش و بوسیدم ..نذاشت سرم و بکشم عقب و چونه م وگرفت..اما به جای لبام پیشونیم و بوسید..
--کدوم حرفا؟!..
با دستم قفسه ی سینه ش و لمس کردم و با لحنی که شک نداشتم به دلش می شینه گفتم: این قلب هر روز باید بتپه..
--تا کی؟!..
نگاش کردم..
-تا ابد..
--ابد یعنی چقدر؟!..
-اِِِِِِِ!!..
خندید....منم خندیدم..
سپیده زده بود..نشستم رو تخت و لباسام و پوشیدم..
--کجا؟!..
@romangram_com