#آرشام_پارت_417

دستش و نرم و اهسته رو کمرم حرکت داد..تنم گر گرفت..رد تماس دستش با پوست تنم سوزن سوزن می شد..
شونه هام و گرفت..مجبورم کرد برگردم..اگه اجبار از اطرف آرشام باشه من در مقابلش از خودم هیچ اختیاری نداشتم..
نیمی از موهام صورتم و پوشونده بود..با سر انگشتاش اونا رو عقب زد..برد پشت گوشم و نوازشگرانه نگام کرد..
نگاهش برق می زد..نقش شعله های اتیش تو چشماش افتاده بود و درخشش چشماش و صد چندان کرده بود..
هیجان و تو نگام دید..قفسه ی سینه م که از تپش های تند و نامنظم قلبم بالا و پایین می شد همه و همه بیانگر حال خرابم بود..
بازوهای ب*ر*ه*ن*ه و سردم تو دستاش بود..هیچ حرکتی نمی کرد..چقدر بهش نیاز داشتم..
به شوهرم..به مردی که همه ی زندگیم بود.. 5سال و به انتظار نشستم فقط به خاطر عشقی که ازش توی قلبم داشتم..
می دونستم مثل همیشه می تونه حقایق ِ همه ی گفته هام و از تو چشمام بخونه..
بی تاب و بی قرار دستام و دور گردنش حلقه کردم و خزیدم تو آغوشش..
انقدر گرم و محکم که تا خواست کمرم و بگیره کنترلش و از دست داد و به پشت رو زمین خوابید..
دستام و از دور گردنش باز نکردم اما صورتم و کشیدم عقب..تو چشماش زل زدم..
توشون همه چیزو دیدم..
عشق و تمنا..
خواهش و نیاز..
غم و..
سکوت..
سکوتی پر معنا..
لبام و بردم جلو..نگاهش و از چشمام به لبام دوخت..گونه ش و بوسیدم..چشماش و بست..با مکث سرم و بلند کردم..اونطرف صورتشم
بوسیدم..چونه..گوشه ی لباش..پیشونی..زیر گردن..
اما لباش و نبوسیدم..دوست داشتم اون پیش قدم بشه و من داشتم زمینه ش و براش فراهم می کردم..
دیگه بس بود دوری و جدایی..
امشب هر دوی ما به این حوادث تلخ و ازاردهنده پایان میدیم..
گردن و زیر لاله ی گوشش و که بوسیدم دیگه نتوسنت طاقت بیاره و نفس زنون برم گردوند..روم خیمه زده بود با چشمای خمار و خواستنیش
تو چشمام زل زده بود..لباش و از هم باز کرد و زمزمه کرد: دلارام..امشب....
به همون آرومی پرسیدم: امشب چی؟..!
دستاش ستون بین من و خودش بود ..خم شد رو صورتم..
صورتش و برد زیر چونه م و بوسید..نفسای داغش پوستم و اتیش می زد..
مور مورم می شد..یه حس خوب..
لاله ی گوشم و بوسید و با صدایی که می لرزید گفت: فقط امشب......
منظورش و نفهمیدم..برای همین تکرار کردم: چی فقط امشب؟..!آرشام چی می خوای بگی؟..!چرا.............
--هیسسسسسسس........
ساکت شدم..تو موهام نفس کشید..عمیق و آهسته نفسش و بیرون داد و تو همون حالت با دست راستش صورتم و نوازش کرد..
--نمی تونم..می خوای بکشم کنار نمی تونم..دلارام....ازم فاصله بگیر..من نمی تونم ولی تو اینکار و بکن..
بهت زده دستام دور گردنش خشک شد و نگام به سقف کلبه خیره موند..
اروم گفتم: چی میگی آرشام؟..!خب من..منم می خوام با............
--به خاطر خودت..
-ولی من می خوام با تو باشم..بدون هیچ قید و مرزی..من زنتم..
--نمی خوام خودم و کنار بکشم..می خوام امشب با تو.............
صورتش و تو موهام فرو برده بود با هر نفس جمله ش و به زبون میاورد..
با ترس خاصی دستام و دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم..
-نه..نمی خوام بری..
--پشیمون میشی..
-نمیشم..این چه حرفیه؟!..
--دلارام....
-آرشام.......... !!
سرش و اروم اورد بالا و نگام کرد..
با دیدن چشمای خمارش لبخند زدم..لبخندی از سر عشق و نگاهی پر شده از تمنا......
نگاش از تو چشمام سرخورد رو لبام..لبایی که منتظر بودن لبای آرشام اونا رو به اتیش بکشه..

@romangram_com