#آرشام_پارت_414
اروم بازشون کردم و قبل از اینکه کامل باز بشن اون گرمای ل*ذ*ت بخش ازم دور شد..
نگاهم و نرم کشیدم سمتش..کنارم نشسته بود..نگام و که رو خودش دید بلند شد و رفت کنار پنجره..
گیج و منگ چشمام و از روش برداشتم و به اطراف دوختم..از تعجب دهنم باز موند..........
یه ضرب تو جام نشستم ..فقط زانوم درد می کرد..
-ما کجاییم؟!..
نگاش و از پنجره نگرفت..
--تو کلبه..!..
-اینو که خودمم دارم می بینم..چرا اینجاییم؟!..
--نمی دونم!..
-نمی دونی؟؟..!!اما اینجا که........
سکوت کردم..از این همه خونسردی تو رفتارش حرصم گرفته بود..پا رو دلم گذاشتم و سعی کردم برگردم تو جلد دلارامی که با آرتام غریبه
بود..
چقدر سخته که کنارش باشی و بگی باهاش غریبه ای..
هنوز بارون می اومد..بیرون تاریک بود و تو کلبه درست مثل اونشب که با ارشام اینجا بودیم نور شمع های کوچیک وبزرگ اطراف کلبه رو،
روشن کرده بود..
با کلامی که رنگ و بوی خاصی به خودش داشت در حالی که نگام به شیشه ی بارون خورده ی پنجره بود گفتم: خدا کنه هر چی زودتر بارون
بند بیاد..اینجا موندنم بیشتر از این درست نیست..
تند برگشت و نگام کرد..حدسم درست بود..داشتم با اعصابش بازی می کردم..درست همون چیزی که می خواستم..
همه ی حالت ها و عکس العملاش و می شناختم..
با اخم نگام کرد..
--نگران نامزدت نباش رو گوشیت زنگ زد بهش گفتم بارون که بند اومد بر می گردیم.
لب تخت نشستم وبه زانوم دست کشیدم..لباسام نم داشت اما..لباسای آرتام با قبلیا که تنش بود فرق داشت..
وقتی کنار ساحل بودیم یه بلوز جذب استین کوتاه آبی تنش بود اما حالا یه بلوز مردونه ی استین بلند سفید....
-معلومه که نگرانم میشه.. من..با یه مرد غریبه ..تو یه کلبه ای که هیچ کس جز ما توش نیست..هر کی هم باشه نگران میشه..
یه تیکه انداختم که به وضوح دیدم چطور با هر جمله ی من داره بیشتر حرص می خوره..
یه قدم اومد سمتم ولی همون پایین تخت ایستاد و جلوتر نیومد..
تو چشماش نگاه کردم که چطور با خشم به من زل زده بود..
چرا ساکتی؟..
چرا هیچی نمیگی؟..
بگو..تو رو به خدا بگو که من شوهرتم..سرم داد بزن..هوار بکش..
بگو حق ندارم اسم فرهاد و بیارم..هر چی دلت می خواد بهم بگو فقط ساکت نباش..با نگاهت باهام حرف نزن بذار صدات و بشنوم لعنتی..
طاقت نداشتم بیشتر از اون تحمل کنم..سکوت هیچ چیز و حل نمی کرد..آرشام محکم تر از این حرفا بود که بخواد با حسادت ت*ح*ر*ی*ک
بشه..
با اینکه می دونستم ولی خواستم شانسم و امتحان کنم..اما نشد..
باید یه کاری می کردم..
-تشنمه......
یه تای ابروش و انداخت بالا..
بدون اینکه به اطرافش نگاه کنه گفت: تو کلبه اب نیست..
--اما من تشنمه..
--شنیدی که چی گفتم..
-حتی تو یخچال؟!..
--حتی تو یخچا.........
ساکت شد..بدون کوچکترین تغییری تو صورتم زل زدم تو چشماش و گفتم: از کجا می دونی تو یخچال اب نیست؟؟!!..
بی تفاوت برگشت سمت پنجره..
--قبلا دیدم......
نگام و چرخوندم سمت یخچال..کلی چیز میز روش چیده بود ..هیزم و کلی خرت و پرت دیگه..
-اما رو یخچال کلی هیزم ِ..پس........
برگشت و نگام کرد..
@romangram_com