#آرشام_پارت_415

قبل از اینکه چیزی بگه به لباساش اشاره کردم..
-کی تونستی لباس عوض کنی؟..!یادمه یه بلوز استین کوتاه ابی تنت بود ولی حالا.........
مشکوک نگاش کردم..هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد..
اخم داشت اما نه از سر عصبانیت..
از جام بلند شدم..لنگ می زدم..زانوم درد می کرد..
دستم و گرفتم به بالای تخت و رو بهش گفتم: تو این کلبه رو از کجا می شناختی؟..!چطور اینجا رو پیدا کردی؟!..
باز هم سکوت..نگاهش و از روم برداشت..
راه افتادم سمتش..شَل می زدم..رو به روش وایسادم..نگاه من به اون بود و نگاهه اون به یه نقطه ی نامعلوم..
-چرا از عطر یاس استفاده می کنی؟..!نکنه می خوای بگی یه عادته؟!..
نگام کرد..
لباش لرزید..
چشماش کاسه ی خون بود..
اشکام دونه دونه رو گونه هام نشست..با بغض زمزمه کردم: تو آرشامی..
با جنون خاصی داد زد : نـــه.......
پشتش و به من کرد و سرش و تو دستاش گرفت..با هق هق گفتم: چرا تو خودشی..تو آرشامی..از همون اولم می دونستم..حتی یه لحظه هم
شک نکردم..
سرش و فشار داد و فریاد زد: خفه شــــو..بِبُر صدات و..
با هق هق و بغض خفه ای که تو گلوم داشت از پا درم میاورد رفتم جلوش وایسادم..
می خواستم سرش داد بزنم اما بغضم نمی ذاشت..
با این حال صدام بلند بود: نمی خوام..دیگه بسمه..بسه هر چی خفه شدم و هیچی نگفتم..من کودن یا احمق نیستم که نتونم اتفاقات اطرافم و
بفهمم و درک کنم..
اگه تموم اینا رو نادیده بگیرم ظاهرت و چی؟..!نگاهت و ..همه ی حرکات و رفتارت مثل اونه..
چرا داری ازم فرار می کنی بی معرفت؟..نگام کن..خوب نگام کن....
یه قدم بهش نزدیک شدم سرش پایین بود دیوانه وار صورتش و با دستام قاب گرفتم و مجبورش کردم نگام کنه.....
ضجه زدم: من زنتم..کسی که یه عمر منتظرت موند تا تو برگردی پیشش ولی توی بی وفا زنده بودی و حسابمم نکردی..
صورتش داغ بود..نگاش تبدار و پرحرارت..
ولی فقط برای یه لحظه..اتیش چشماش در کمتر از چند ثانیه خاموش شد..
دستام و به شدت پس زد و عقب رفت..
عصبی بود..به خودش می لرزید..
دستاش و از هم باز کرد و بلند گفت: اره من آرشامم..همون کسی که تو شوهرت خطابش می کنی ولی با وجود من و پیش چشمم با یه کس
دیگه نامزد می کنی و....
پوزخند زد..صداش اروم تر شد اما پر از گلایه..پر از غم..
غمی که می تونستم شفاف و بی پرده حسش کنم..
--اره من همونم..همونی که با علم به اینکه شوهرتم ساده و بی غیرت فرضش کردی ..همونی که جلوی چشماش با یه نفر دیگه.........
-بس کن..تموم اون کارا به خاطرخودت بود..
پوزخند زد و با خشونت بلند گفت: مسخره تر از این به عمرم نشنیدم..
-اما به خدا من دارم.........
--قسم نخور..
با صدای فریادش خفه شدم..تکرار کرد: قسم نخور دلارام..اونی که باید با چشم می دیدم و دیدم..دیگه جای اما و اگر نیست..
پشتش و بهم کرد و خواست بره سمت در که با وجود درد زانوم دویدم و از پشت بغلش کردم..
لرزش تنش و تو اغوشم حس کردم..
منم می لرزیدم..
نمی خواستم از دستش بدم..
محکم بغلش کرده بودم و اون بی حرکت وسط کلبه ایستاده بود....
-نرو..آرشام به قرآن دیگه طاقت ندارم..یه بار شکستم ..ولی با عشق قلبم و بند زدم..الان به یه تلنگر تو بنده دوباره نشکنش..تو رو خدا نرو..من
همه ی اون کارا رو کردم تا تو رو به خودت بیارم..وقتی تو خونه تون گفتی ارشام نیستی فهمیدم کجای این راهم..بدون دفاع ولی با
هدف..هدفم تو بودی حالا به دستت اوردم..
حلقه ی دستام و تنگ تر کردم........دستاش که ازاد بود و اورد بالا و پنجه هاش و لا به لای انگشتام فرو برد و دستام و از هم باز کرد..

@romangram_com