#آرشام_پارت_413
نمی خواستم نزدیکم باشه..نمی خواستم....
می خواستم ازش فاصله بگیرم..برخلاف خواسته ی قلبیم می خواستم ازش دور بمونم..
برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم..داشت می دوید و صدام می کرد وایسم..
داد زدم : نیا لعنتی..برگرد..نمی خوام ببینمت..بــــرو..
برگشتم ولی چون تاریک بود نتونستم جلوم و ببینم و پام تو یه چاله گیر کرد و..با جیغ خفیفی افتادم زمین.......
درد مثل صاعقه تو کل تنم پیچید..
گریه می کردم..اینبار علاوه بر روح،جسمم درد می کرد..
آرتام کنارم زانو زد..دستاش و هراسون دورم حصار کرد که از درد فریادم به آسمون بلند شد..
رو پهلو افتاده بودم و به خودم می پیچیدم..نگاه خیسم که زیر بارون تصویر صورتش و محوتر از قبل می دید روی صورتش لغزید..
بدجور نفس نفس می زد..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید..
اسمم و بریده بریده صدا زد..
صورتم و برگردوندم..خواست بازوم و بگیره که صدای گوشیش بلند شد..
چندبار پشت سرهم سرفه کرد..دیگه صورتش و نمی دیدم ولی صداش خش دار و بریده تو گوشم پیچید..
--شما برگردید .. نمی تونم امیر برو......داد زد: بِت میگم برو چرا نمی فهمی؟..من ارومم فقط مامان و بقیه رو با خودت برگردون ویلا..ماشینم
و.......
به سرفه افتاد..با همون حالم که حالا از گریه فقط هق هقش تو گلوم مونده بود نگاش کردم........
اروم تر از قبل تو گوشی گفت:ماشین و بذار پشت صخره....
گوشیش و اورد پایین ..نگام کرد..نفساش اروم تر شده بود..خواستم تو جام نیمخیز شم ولی از درد نتونستم وبا ناله افتادم..
دستاش و گذاشت زیر شونه هام..
--کمکت می کنم اروم پاشو..
داشت تکونم می داد..لبام و با درد گاز گرفتم..نگام تو صورتش بود و نگاهه اون به من که سعی داشت اروم از رو زمین بلندم کنه..
از اینکه نزدیکشم لال شدم..
از اینکه داره بغلم می کنه هیجان و با هر تپش از قلبم احساس می کردم..
یه دستش و دور پاهام ودست دیگه ش و دور کمرم حلقه کرد..و با یک حرکت از زمین کنده شدم..
دیگه اشکی نبود که بریزم ..محوش بودم..محو صورت خیسش زیر بارون..
موهای خوش حالت و مشکیش خیس ریخته بود رو پیشونیش..
لباش و روی هم فشار می داد..
شدت بارون خیلی زیاد بود..
بارون مستقیم تو صورتمون می خورد..راحت نمی تونست جلوش و ببینه ..چند قطره از بارون خورد تو چشماش..
ارنج دست راستم درد می کرد و از همون سمت تو بغلش بودم..کف دستام می سوخت..
دست چپم و اوردم بالا و سر انگشتام و اروم به چشماش کشیدم..از حرکت ایستاد..دیگه قدم از قدم بر نمی داشت..
خودمم نمی دونستم دارم چکار می کنم..تموم کارام غیرارادی بود..
نرم و اروم چشماش و نوازش کردم..خیسی پشت پلکاش و با سر انگشتام گرفتم تا راحت تر بتونه ببینه..
اروم دستم و اوردم پایین..چشماش و باز کرد..نگاه خواستنی وجذابش و تو چشمای خیسم انداخت..
هر دو دستم و به بدبختی اوردم بالا و دور گردنش حلقه کردم..
غرش آسمون تنم و واسه یه لحظه لرزوند..دستش دور کمرم محکم تر شد..
و دیگه ترس از هیچی نداشتم..چون خودم و تو اغوش کسی حس می کردم که همه ی دنیام تو وجودش خلاصه می شد..
تاب نگاهش و نیاوردم و سرم و گذاشتم رو سینه ش..
راه افتاد ولی قدماش در عین حال اروم ولی محکم بود..چشمام و بستم و با تموم وجود به صدای قلبش گوش دادم..
تند بود و..نامنظم..
ضربانش و زیر گوشم حتی از روی لباسای خیسشم حس می کردم..صورتم و به سینه ش فشار دادم و.....
همه ی وجودم بی حس شد..
چشمایی که بسته بود، اما حالا هیچ چیز رو حس نمی کرد..
********************************
گرمای شدیدی و رو پیشونیم حس کردم..دستی که نوازشگرانه رو صورتم کشیده می شد..
جرات نداشتم چشمام و باز کنم..تموم حوادث و اتفاقات قبل پیش چشمام بود و .... با این گرما احساس غریبی نمی کردم.
انگشتای دستش حصار بین انگشتام شده بود..دستاش چقدر داغ ِ ..صدای نفسام بلند شد..داشتم هیجان و با جزء جزء ِ وجودم لمس می کردم
و..نتونستم بیشتر از اون چشمام و بسته نگه دارم..
@romangram_com