#آرشام_پارت_412
آرتام با تسلط، کاملا ماهرانه انگشتاش و روی سیم های گیتار می کشید..
خدایا چرا نمی تونم باور کنم؟!..
(آهنگ کعبه ی احساس از محسن یاحقی)
شب پاییزی احساس مثه بارون منم نم نم
می ریزم تو خودم انگار دارم عاشق میشم کم کم
یکم گرمم یکم سردم تو رو حس می کنم هر دم
آهای روزای تکراری دیدین عاشق شدم من هم…
سرش پایین بود که همزمان با خوندن ترانه سرش و بلند کرد و به بیتا زل زد..
مردم و زنده شدم..خدایا.........اصلا انگار اون لحظه هیچ روحی رو تو بدنم حس نمی کردم.
نگو زوده تو دوست داشتن همین حد کافی و بس نیست
می دونم تا ته قصه هنوز چیزی مشخص نیست
قلبم جوری تو سینه می زد که می ترسیدم قفسه ی سینه م و هرآن بشکافه و بزنه بیرون و با هر تپش تموم احساسم و برملا کنه..
بی اراده اشک تو چشمام حلقه بست..
کف دستام عرق کرده بود..محکم تو هم فشارشون دادم..
چرا چهره ت پریشونه چرا تو قلبت آشوبه
برای تو اگه زوده برای من چقد خوبه
مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم
شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم
گوشه ی لبمو گزیدم تا یه وقت گریه م نگیره..یه قطره اشک نشست رو صورتم که سریع سرم و زیر انداختم تا کسی متوجه اون یه قطره اشک
نشه..
بیتا با علاقه ی خاصی به آرتام نگاه می کرد ولی اینبار آرتام زل زده بود به اتیش..
حالا هم که سرم و انداخته بودم پایین و چیزی جز دستای سردم نمی دیدم..
دستایی که نیاز به حرارت داشتن تا گرم بشن..
اما هیچ حرارتی جز حرارت نگاهه آرشام نمی تونست منو اروم کنه..
مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم
میرم کعبه ی احساس و تو رو از خالق عشق پس می گیرم
مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم
شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم
به اینجای آهنگ که رسید نتونستم طاقت بیارم و نگاش نکنم..دلم بی تابش بود..
ولی همین که چشمم بهش افتاد نگاهمون تو هم گره خورد..دیگه نتونستم کاری کنم..نتونستم نگام و ازش بگیرم..
حالا فقط اونو می دیدم..با تموم بی وفاییاش..
اما.....
این قلب هنوزم اونو می خواد..
خیره شده بود تو چشمام و می خوند..حس می کردم صداش داره می لرزه..شاید این و فقط من دارم حس می کنم..
با همه ی وجود می دیدم که چشماش مقابل نور اتیشی که زیر بارون هرآن امکان داشت خاموش بشه چطور می درخشید..
مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم
میرم کعبه ی احساس و تو رو از خالق عشق پس می گیرم
سرشو بلند کرد رو به اسمون ..و انگشتاش و محکم تر روی سیم های گیتار کشید و خوند..
تو رو از خالق عشق پس می گیرم
دستش از حرکت ایستاد..قفسه ی سینه ش با شتاب بالا و پایین می شد..همه واسه ش دست زدن جز من..
ناخداگاه از جام بلند شدم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم و یا حرفی بزنم دویدم سمت صخره ای که با فاصله ی زیاد از ما درست سمت
راستمون بود..صدای پری رو شنیدم اما فقط می دویدم..داشتم خفه می شدم..
بارون تند شده بود..
پشت صخره ایستادم و زدم زیر گریه..اومده بودم اینجا تا خودم و خالی کنم..تا گریه کنم و داد بزنم..تا خدا رو صدا کنم..از ته دل ضجه بزنم..
از دلی که پر از درد بود..پر از غم..تا کسی جز خودش صدام و نشنوه.
صدای قدم هایی رو، روی ماسه ها شنیدم..برگشتم و از پشت صخره اونطرف و نگاه کردم..با هق هق و نگاهی تار از اشک..
آرتام بود که به این سمت می اومد..صدای فریاد بلند امیرو شنیدم که صدامون می زد برگردیم..
به محض دیدن آرتام دیوونه شدم به طرف مخالف که هیچی جز سیاهی نبود دویدم..
@romangram_com