#آرشام_پارت_411

امیر_ همیشه که واسه مردا صدق نمی کنه که میگن تا سر غذا رسید یعنی مادرزنش دوستش داره..یکیش خود تو دقیقا همیشه وقتی می
رسی که غذای مامان حاضره..از همون بچگیتم شکمو بودی..
بیتا_ مگه با دست پخت محشری که خاله داره میشه شکمو نبود؟..
مهناز خانم با محبت نگاش کرد و گفت: نوش جونت دخترم..من که دختر ندارم تو با اولادم چه فرقی داری؟..
بیتا دستش و گذاشت رو سینه ش و با لحن بامزه ای گفت: ما مخلص خاله خانم گلمونم هستیم..
دختر بانمکی بود..اخلاق و رفتارش منو یاد زمانی می ندازه که هنوز با ارشام اشنا نشده بودم..اون موقع همینطور شاد و شیطون بودم..
هیچکی از پس زبونم بر نمی اومد حتی آرشام..اما حالا.....
نفسم و اه مانند از سینه م بیرون دادم که فقط پری و آرتام متوجه شدن..بقیه اون طرف اتیش بودن و ازم فاصله داشتن..
پری اروم کنار گوشم گفت: چرا آه می کشی؟!..
-هوم؟!..
--میگم آه کشیدنت واسه چیه؟!..
-هیچی..شامت و بخور..
--دلارام مطمئنی خوبی؟..
-پری جان..خواهر گلم ..من خوبم میشه هر 5دقیقه یه بار هی اینو ازم نپرسی؟..
--بد ِ نگرانتم؟.
-نگفتم بد ِ گفتم شامت و بخور..
--خدا امشب و با اخلاق چیزمرغی تو بخیر کنه..
-خیر سرم دارم شام کوفت می کنم..
خندید..
--خیلی خب ببخشید، کوفت کن..
نتونستم جلوی خودم وبگیرم و خندیدم..
سنگینی نگاهه بقیه رو ما بود و من بی توجه به همه شون با ماهی تو بشقابم بازی می کردم..
*************************************
همه دور آتیش نشسته بودیم ..من و پری پیش هم بودیم.. امیر و فرهادم کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن..آرتام با چوب هیزما رو تو
اتیش تکون می داد و شعله ورشون می کرد..
بی بی و مهناز جون و مادر بیتا که اسمش بهناز بود تو چادر نشسته بودن..
باد شدیدی می اومد..کم مونده بود شال و از سرم بکنه و با خودش ببره..
با صدای رعد و برق و بعدشم نم نم بارون نگاهه هر 6نفرمون به سمت اسمون کشیده شد..
فرهاد _ هوا بدجور ریخته بهم..
امیر _ هوای شمال همینه..کم کم راه بیافتیم ممکنه بارون شدیدتر بشه..
یه دفعه بیتا با صدای نسبتا بلندی که پر بود از هیجان گفت: من و مامان تازه رسیدیم همه ش به این امید اومدم که صدای آرتام و بشنوم..
همه ساکت شدن..و بیشتر از همه نگاهه متعجب من بود که رو آرتام میخکوب موند..
امیر خندید و از جاش بلند شد: من برم گیتار و بیارم می دونم تا این اخوی ما یه دهن واسه ت اواز نخونه ول کنش نیستی..
بیتا با شوق خاصی دستاش و زد بهم..امیر رفت سمت ماشینش و از صندوق عقب کیف گیتار و برداشت و برگشت پیشمون..
گیتار و گذاشت کنار آرتام و گفت: اخوی بسم الله..
همه به جمله ی امیر خندیدن جز من..که هنوزم مات و مبهوت داشتم آرتام و نگاه می کردم..
مگه آرتام..نه..این امکان نداره..آرشام بلد نبود گیتار بزنه..چه برسه به اینکه بخواد بخونه..شایدم...
گیج و منگ داشتم نگاش می کردم که چطور ماهرانه گیتار و توی دستاش گرفته بود و تنظیمش می کرد..
انگشتاش روی سیم های گیتار لغزید و رو به جمع نگاه کرد..
بیتا با ذوق گفت: همون همیشگی..عاشق اونم..
با تردید نگام و به بیتا دوختم..
یعنی قبلا صداش و شنیده؟!..
به ارتام نگاه کردم که بدون چون و چرا درخواست بیتا رو قبول کرد..
تو دلم یه جوری شد..
یه حس بد..
شایدم حسادت..
نمی دونم چی بود ولی..
هیچ خوشم نیومد..

@romangram_com