#آرشام_پارت_410
--دلارام خوبی؟!..
سرم و تکون دادم و به دریا خیره شدم..
--چرا یه دفعه گذاشتی رفتی؟..باور کن آرتام منظوری نداشت..
اخمام و کشیدم تو هم..
-دیگه حرفشم نزن پری..
ساکت شد..خوب می دونست اینجور مواقع که سگ بشم دوست ندارم کسی به پر و پام بپیچه..
به خودش از همه بیشتر مشکوک بودم و این به حال خرابم دامن می زد..
هوا تاریک شده بود.. 2تا چادر با فاصله از دریا و منقلی که ماهی ها روی زغال ِداغ در حال کباب شدن بودند و..
هیزمایی که صدای ترق و ترق سوختنشون تو اتیش حس خوبی رو بهم می داد..هوا سرد نبود ..ولی خب هوای شمال کاملا با تهران فرق
داشت..
مهناز خانم داشت با موبایلش حرف می زد و لیلی جون و بی بی هم توچادر نشسته بودن..من و پری دور اتیش دستامون و به عقب روی شن
وماسه ها تکیه داده بودیم و نگامون به اسمون بود..
و امیر و فرهاد با شوخی و خنده داشتن ماهی ها رو کباب می کردن..اخلاق امیر جدا از ارتام بود..کاملا خوش اخلاق و امروزی..
آرتام توماشین بود و نمی دونم داشت چکار می کرد..
مهناز خانم که مکالمه ش تموم شد با لبخند رو به امیر گفت: بیتا و خاله ت دارن میان اینجا..
امیر با لبخند به مادرش نگاه کرد..
--اِ چه خوب..باز بوی کباب به دماغ بیتا خورد؟.
مهناز خانم خندید..
نگاهه کنجکاو ما رو که دید گفت: بیتا خواهرزاده م ِ ..با خواهرم شمال زندگی می کنن..با ماشین از ویلاشون تا اینجا 20دقیقه بیشتر راه
نیست..زنگ زده بودم حالشون و بپرسم که وقتی فهمید اومدیم شمال گفت بریم اونجا که من گفتم اونا بیان اینجا..
پری زیر گوشم گفت: من یه بار تو جشن عقدم دیدمش..دختر مهربون و شیطونیه..اون شب مهنازجون خواست نگهشون داره ولی بیتا گفت
کلی کار داره باید برگردن..
بی خیال به حرفای پری گوش می دادم..
فرهاد ماهی های کباب شده رو گذاشت تو یه سینی و اومد سمت ما..
صدای ترمز ماشین از پشت ِچادرا باعث شد همه ی نگاه ها به اون سمت کشیده شه..از جامون بلند شدیم..
انگار خودشون بودن..دخترجوونی که تقریبا هم سن و سال من و پری بود و حدس می زدم باید بیتا باشه با لبخند به طرفمون دوید و با شور و
حرارت خاصی خاله ش و بغل کرد و بوسید..
--سلام خاله جون..الهی قربونتون برم دلم واسه تون یه ریزه شده بود..
مهناز خانمم صورتش و بوسید و باهاش احوال پرسی کرد..
مهناز خانم _ جدیدا بی وفا شدی دختر یه زنگم از خاله ی پیرت دریغ می کنی..
--اختیار دارید کی گفته خاله ی خوشگل من پیره؟..
مهناز خانم با لبخند صورت خواهرش و بوسید ..بیتا اومد طرفمون و بازار سلام و علیک گرم شد..
تو صورتش دقیق شدم..چشمای قهوه ای و درشت..مژه های بلند و فر..بینی قلمی و خوش فرمی که خدادادی کوچیک بود..لبای کوچیک و
گوشتی..واقعا میشه گفت دختر خوشگلی بود..وصد البته شاد و سرحال..
با لبخند به همه مون دست داد..به من که رسید پری با دست بهم اشاره کرد و گفت: دلارام خواهرم..
بیتا با تعجب به پری نگاه کرد: مگه خواهر داشتی؟!..
پری خندید..
--دلارام دوستمه ولی از خواهر بهم نزدیک تره..
بیتا با شیطنت ابروش و انداخت بالا و با لبخند گفت: باریکلااااا..که اینطور.
با مادرش هم سلام و احوال پرسی کردیم..
همون موقع آرتام و دیدم که داره میاد طرفمون..
بیتا با دیدن آرتام لبخندش پررنگ تر شد و قبل از اینکه آرتام بهمون برسه اون رفت سمتش..
باهاش دست داد و حالش و پرسید..آرتام هم با خوشرویی جوابش و داد..
درسته لبخند نزد اما همه ی حالتاش دستم بود....
***********************
یه تیکه از گوشت ماهی گذاشتم دهنم..مزه ش عالی بود..ولی حیف که دل و دماغ درست وحسابی نداشتم..
امیر رو به بیتا که با اشتها غذاش و می خورد گفت: فک کنم مادرشوهرت دوستت داره..
بیتا با خنده گفت: کو مادرشوهر؟!..
@romangram_com