#آرشام_پارت_409
و انگار که فهمیده باشه نباید ادامه بده ساکت شد..
آرتام نگاهی از روی شک به من و بی بی انداخت..
روبه من گفت: یعنی شما نمی دونید قبرهمسرتون کجاست؟!..
با تندی و حرص خاصی که تو چشمام موج می زد نگاش کردم..دستام و از سر خشم مشت کردم و فشار دادم..
می خواستم بزنم تو صورتش و بگم این نگاهه پر تمسخر واسه چیه؟!..
راه افتادم سمت در قبرستون..فرهاد پشت سرم اومد..کنترلی رو اشکام نداشتم..محکم به صورتم دست کشیدم..لعنتیا..این اشکای لعنتی واسه
چیه؟..چرا ضعیفم می کنن؟..چرا لال مونی گرفتم؟..چرا جوابشو ندادم؟..چرا تو صورتش داد نزدم که شوهر من زنده ست و تویی که رو به روم
ایستادی؟..
چرا می خواد غرورم و خرد کنه؟..
چـــرا؟!..
قصدم این بود برم سمت دریا..قدمام اروم نبود..تند..پر از حرص..پر از خشم..از این همه بی وفایی و درد......
فرهاد_ دلی اروم تر..
قدمام و اروم کردم..نفس زنون کنارم وایساد..
--خواهش می کنم ازت نسبت به حرفاش بی تفاوت باش..
-نمی تونم..اون لعنتی چرا داره باهام بازی می کنه؟..از روی رفتارش..از روی نگاهش ..چهره و حتی صداش..به یقین رسیدم که اون خود
آرشام ِ ..هر وقت خواستم شک کنم به دلایلش فکر کردم.......
تو صورت فرهاد نگاه کردم و گفتم: مگه گناهه من چی بود فرهاد؟..فقط چون هنوزم عاشقشم باید اینطور مجازات بشم؟..این حقم نیست..به
خدا حقم این نیست..
--اروم باش اشکات و پاک کن مردم دارن نگات می کنن..
دستمالی که جلوم گرفته بود و از دستش گرفتم..
--می دونم خسته شدی اما بازم باید صبر کنی..
-تا کی؟!..
--نمی دونم..
-دیگه بریدم..می ترسم درجا بزنم و نتونم ادامه بدم..
--تا وقتی عاشقشی می تونی..
از همون فاصله دریا و دیدم..با دیدنش یاد گذشته افتادم..همون روزی که با آرشام اومدیم اینجا و من از مهریه م باهاش حرف زدم..
چه حرفای قشنگی می زد..وقتی کنارش بودم..دستم تو دستش بود..
و اغوش گرمش..
--(دلارام دقیقا بگو چی می خوای؟..
-چیزی که نشه روش به عنوان مادیات حساب کرد..چون مطمئنم خوشبختی رو با پول نمیشه به دست اورد..چون شاهد چنین زندگی هایی
بودم..نمی خوام واسه خوشبختیم پول رو تضمین کنم....با محبت..گذشت..وفاداری و از همه مهمتر....با « عشق » میشه یه زندگی مستحکم رو
تضمین کرد..مهر من همینه..
--به من نگاه کن..تو کی هستی؟..!تو..دلارام تو از من..از این زندگی که خودم با دستای خودم سیاهش کردم چی می خوای؟
-مهرمو.......
--کدوم مهر؟!
و در حالی که نگاهمون تو هم گره خورده بود نجواکنان گفتم: همون مهری که الان..جلوی خودت به زبون اوردم..مهریه ی حقیقی من
همینه..مهریه ای که با دل بسته بشه..مهریه ای که سیاهی قلم نتونه معنی و درخشش رو تو زندگیمون از بین ببره..مهریه ی من همونیه که
گفتم..یکبار..اونم برای همیشه..
سرم روی سینه های پهن و عضلانیش بود..
زیر گوشم به زیباترین شکل ممکن زمزمه کرد: مهریه ت پیش منه..می دونم ازم چی می خوای..به اینکه برام خاص و دست نیافتنی بودی
وهستی شک نکن چون باورت دارم..به اینکه از نظر من ذاتت به ارومی اسمت ِ شک نداشته باش..سخته..اینکه بخوام بگم..حتی زمزمه کردنش
رو هم در توان خودم نمی بینم..
شاید احتیاج دارم که اروم بشم..اینکه تو ارومم کنی..)
بی صدا هق هق می کردم..از شنیدن صدای ماشین با یه لرزش خفیف به خودم اومدم
انگار خودم و تو اون زمان می دیدیم..هنوز جلوی چشمام بود..
با دستمال اشکام و پاک کردم..فرهاد ساکت و اروم کنارم ایستاده بود..برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم..
امیر و آرتام داشتن لوازم و از ماشین می اوردن بیرون..
پری اومد طرفم..فرهاد که دید پری داره میاد اینطرف ازم فاصله گرفت و رفت کمک امیر و آرتام..
@romangram_com