#آرشام_پارت_408
کنم..وقتی ماشین اونجوری تکون خورد گفتم خدایی نکرده تصادف کردیم..خدا رو شکر کمربند بسته بودی مادر..حواست و جمع کن..
آرتام هم نه گذاشت و نه برداشت رو کرد به فرهاد و گفت: از دکتر مملکت بعیده به قوانین احترام نذاره..
فرهاد با اخم نگاش کرد و گفت: اگه از طرز رانندگی شما خبر داشتم حتما کمربند می بستم..اما ظاهرا اشتباه فکر می کردم..
دیدم چطور انگشتای ارتام دور فرمون محکم شد..
هینی که از تو اینه به من نگاه می کرد گفت:اشکال از رانندگی من نیست..وقتی تموم حواستون به گوشی و اس ام اس بازیتون باشه تهشم
میشه همین......
و با منظور رو به فرهاد ادامه داد: خود کرده را تدبیر نیست اقای دکتر..
بقیه ی راه تو سکوت طی شد..
ماشین امیر از ما جلوتر بود واسه همین متوجه تاخیر ما نشد..وقتی رسیدیم روستا ارتام ماشینش و جلوی در قبرستون کنار ماشین امیر نگه
داشت..
پیاده شدیم که امیر همراه پری اومد جلو و رو به آرتام با نگرانی پرسید: پس چرا دیر رسیدی؟..
و آرتام کوتاه جواب داد: بعد میگم..
پری اومد کنارم و زیر گوشم گفت: قضیه چیه؟!..
تا توی قبرستون همه چیز و به طور خلاصه واسه ش تعریف کردم..
پری_ فرهاد با آرتام دعواش نشد؟..
-نه بابا اون بیچاره اهل دعوا نیست..
با چشم به آرتام اشاره کرد و با لبخند گفت: ولی ارتام تا دلت بخواد........
نگاش کردم..
-تو از کجا می دونی؟..
بی خیال شونه ش و انداخت بالا..
--از امیر شنیدم..
کنار قبر عمومحمد ایستادیم .. خم شدم و از کنار قبر یه سنگ کوچیک برداشتم..
نشستم و با سنگ چندتا ضربه به سنگ قبر زدم..شروع کردم زیر لب فاتحه خوندن..
سایه ی یه نفر و بالای سرم حس کردم..آرتام کنارم نشست و سر انگشت اشاره ش و چند بار به سنگ قبر زد و زیر لب فاتحه خوند..
بی بی چادرش و کشیده بود تو صورتش و گریه می کرد..قبرستون مسکوت و گرفته ناخداگاه باعث می شد دنیایی غم تو دلت بشینه..
چشمام و روی هم فشار دادم..چند قطره اشک با لجبازی ِ تمام روی گونه هام نشست..
چشمام و باز کردم..شیشه ی گلاب و از تو کیفم در اوردم..امیر یه قمقمه آب ریخت رو سنگ قبر..
و بعد از اون با گلاب اروم اروم سنگ و شستم..نیمی از شیشه خالی شده بود و داشتم رو سنگ دست می کشیدم که دستی مردونه نشست رو
دستم..
به سرعت برق نگاش کردم..آرتام بدون اینکه نگام کنه شیشه ی گلاب و ازم گرفت..نگاهه من روی اون بود و اون با گلاب سنگ قبر و می
شست..
چرا اینکارو کرد؟..!اون که با عمومحمد نسبتی نداشت..چرا شیشه ی گلاب و از دستم گرفت؟!..
ایستادم..ناخداگاه به پشت دستم درست همونجایی که دست گرم آرشام لمسش کرده بود دست کشیدم..
گفتم آرشام..!!..
حتی تو دلمم می ترسیدم اونو آرشام خطاب کنم..اینکه نتونم جلوی خودم وبگیرم و تو واقعیت هم اسمش و به زبون بیارم..
می خواستم اون و به خودش بیارم..ولی بعضی از کارام دست خودم نبود..
آرتام از جاش بلند شد و کنار من ایستاد..جدی تو صورتم نگاه کرد وگفت: قبر همسرتون کجاست؟!..
برای یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد..با تعجب نگاش کردم..
نگاهه خیره ی فرهاد و بی بی که داشت اشکاش و پاک می کرد و رو خودمون حس کردم..
خدایا چی بهش بگم؟!..
مستاصل به بی بی نگاه کردم..اروم یاعلی گویان از رو زمین بلند شد و چادرش و تکون داد..
بی بی _ می خوای بدونی چکار پسرم؟!..
آرتام رو کرد به بی بی و با همون لحن قبلی جوابش و داد: به نظر شما واسه چی می خوام بی بی؟!..
و تو چشمای من زل زد و ادامه داد: می خوام واسه ش فاتحه بخونم..
دستای سردم و تو هم گره زدم ..صداش بارها تو سرم تکرار شد (می خوام واسه ش فاتحه بخونم)..
نگام و از روش برداشتم اما صداش و کاملا واضح و حتی جدی تر از قبل شنیدم..
--پس چرا ساکتید؟..!چرا به.........
یه دفعه بی بی گفت: دلارام نمی دونه قبـ........
@romangram_com