#آرشام_پارت_407

«با دقت به آهنگی که گذاشت گوش کردی؟..فکر کنم تیکه ی اخرش و به من بود!!»..
ناخواسته با خوندن جمله ی اخرش لبخند زدم..
شک نداشتم آرتام حواسش به ما هست..فرهاد که موبایلش دستش بود و منم که داشتم پیامش و می خوندم معلومه الان دقیقا زیر ذربین
نگاهشیم و حتما اینم باز جزئی از نقشه ی فرهاد بود..
براش نوشتم..
«دقیقا..هنوزم روی تو حساسه»..
ارسال کردم و به 2ثانیه نکشید صدای زنگ پیامک گوشی فرهاد بلند شد..
دیگه جرات نداشتم تو اینه نگاه کنم..نگاهه پر از خشم و عصبانیتش و همینجوریم رو خودم حس می کردم دیگه وای به حال اینکه مستقیم
نگاش کنم..
فرهاد جواب پیامم و داد..
«الان به نظرت دوست داره اول دخل من و بیاره یا تو رو؟..!باور می کنی همه ش دارم به خودم میگم الانه که گوشیم و بگیره و از پنجره ی
ماشین پرت کنه بیرون؟..!ولی بازم با چه رویی دارم بهت پیام میدم خودمم نمی دونم!!»..
نگاهه من به گوشیم بود و نگاهه فرهاد به صفحه ی موبایلش، بی بی هم چشماش و بسته بود..
انگشتام رو دکمه های گوشیم تندتند حرکت می کرد که یه دفعه ماشین با صدای گوشخراشی از حرکت ایستاد و من که از همون اول دستم
به صندلی آرتام بود تونستم تعادلم وحفظ کنم و دستم وستون بین خودم و صندلی قرار بدم، بی بی بیچاره بدجور از خواب پرید .. دستش و
گذاشت رو قلبش و وحشت زده اطرافش و نگاه می کرد..
و در این بین تنها صدایی که با شنیدن ترمز به گوشم خورد صدای (آخ) گفتن یه نفر بود که وقتی با ترس به صندلی جلو نگاه کردم دیدم
فرهاد سرش با شیشه ی جلو برخورد کرده و دستش و به سرش گرفته بود و ریز ناله می کرد..
به ارتام نگاه کردم ..چون کمربند بسته بود از جاش تکونم نخورده بود..
با صدای صلوات بی بی به خودم اومدم و تند از ماشین پیاده شدم..
رفتم سمت فرهاد و در ماشین و باز کردم..
با نگرانی تو صورتش نگاه کردم..چشماش و بسته بود و دستش رو پیشونیش بود..
-فرهاد حالت خوبه؟..ببینم چی شده؟..دستت و بردار..
دستش و بر نمی داشت خودم دستش و گرفتم و از رو پیشونیش برداشتم..زخم نشده اما حسابی ضرب دیده بود..
اخمامو کشیدم تو هم و به آرتام نگاه کردم..
-آقای محترم وقتی بلد نیستید درست رانندگی کنید چرا می شینید پشت فرمون؟.!.این چه طرزشه؟!..
لباشو روی هم فشار داد ..انگار سعی داشت آروم باشه..نگاهش به رو به رو بود که یه دفعه سرش و چرخوند سمت من و زل زد تو چشمام..
--وقتی با چشمای خودت چیزی رو ندیدی حق نداری اینطور با من حرف بزنی..جون یه حیوون بی گناه در خطر بود که اگه به موقع ترمز
نکرده بودم الان........
پریدم وسط حرفش و با حرص گفتم: جون حیوونا از جون ادما براتون با ارزش تره؟..
پوزخند زد..با لحن خاصی تکرار کرد: آدما؟!..
نیم نگاهی به فرهاد انداخت..
زل زد به جاده و ماشین و روشن کرد..
--به اندازه ی کافی معطل شدیم..
قُد و مغرور و یه دنده..مثل همیشه....
فرهاد اروم رو کرد بهم و گفت: من خوبم دلارام شلوغش نکن بشین بریم..
با نگرانی نگاش کردم..
-مطمئنی خوبی؟..سرت درد نمی کنه؟..
خندید..
--اره خوبم خیالت راحت..برو بشین..
-قرص نمی خوای؟.. تو کیفم قرص سر درد دارم..بذار برات بیارم..
خواستم برم که دستم و از روی استین گرفت..
--خوبم عزیزم..
تعجب و تو چشمام دید..اینبار آرتام و نمی دیدم چون کنار در ایستاده بودم..
فرهاد که روش به من بود بهم چشمک زد..فهمیدم از قصد از لفظ عزیزم استفاده کرده تا حرص آرتام و در بیاره، اونم در مقابل کاری که باهاش
کرد..
نشستم تو ماشین.. هنوز درو کامل نبسته بودم که پاشو گذاشت رو گاز..
بی بی تا ماشین حرکت کرد رو کرد به آرتام وبا ناله و التماس گفت: پسرم تو رو به عزیزت اروم تر برو..به خدا چیزی نمونده بود سکته

@romangram_com