#آرشام_پارت_405

یه لقمه غذا درست و حسابی از گلوم پایین نرفت..انگار یه چیزی راه گلوم و بسته بود..
به فرهاد نگاه نمی کردم..ازش دلگیر بودم..درسته تقصیری نداشت و قصدش کمک به من بود اما بازم طاقت نداشتم ببینم.. دیدن ناراحتی کسی
که از نبودش اینطور دارم بال بال می زنم..
ساعت 6عصر بود که صدای ماشینش و از تو حیاط ویلا شنیدم..بدون اینکه حواسم به حرکاتم باشه دویدم سمت پنجره وپرده رو کنار زدم..
با دیدنش که اروم از ماشین پیاده شد لبخند پر از آرامشی مهمون لبام شد..سنگینی نگاهه بقیه رو حس می کردم اما دل بی قرارم این چیزا
سرش نمی شد..
داشت می اومد سمت ویلا که..بین راه ایستاد..
نگاهش و چرخوند سمت پنجره ..و چشمای منتظرم و دید..لبم و گزیدم..
با دیدن من اخماشو کشید تو هم..سرش و زیر انداخت و راه افتاد سمت ویلا..
مهناز خانم با دیدن ارتام تند از رو صندلی بلند شد و به طرفش رفت..
با نگرانی نگاش می کرد و تا خواست چیزی بگه ارتام یه چیزایی زیر لب زمزمه کرد و بدون توجه به بقیه تندتند از پله ها رفت بالا..
امیر نیم نگاهی به پری انداخت و پشت سر ارتام رفت..
لیلی جون که قصد داشت مهناز خانم و اروم کنه دستش و گرفت و نشوندش کنار خودش..
--مهناز اروم باش..آرتام که خدا رو شکر صحیح و سالم برگشت دیگه ناراحتی نداره..
مهناز خانم که نگاش فقط به راه پله بود با ناراحتی گفت: چی بگم لیلی؟..!چی بگم؟!..
تو فکر بودم .. نگام به مهناز خانم بود که پری اومد کنارم وایساد..
--تو چرا ماتت برده؟..
-پری تو می دونی مادر ارتام چرا انقدر ناراحته؟..
--این که پرسیدن نداره ارتام دیرکرد نگرانش شد همین..
نگاش کردم..خونسرد بود..
شونه هام و گرفت و با لبخند گفت: امشب می خوایم بریم روستای شما..
-روستای ما؟!..
--حالا روستای شما نه روستای بی بی اینا..چه فرقی می کنه؟..اینجوری هم میریم قبرستون روستا یه فاتحه واسه عمومحمد می خونیم ..هم
اینکه شب کنار دریا چادر می زنیم و بساط ماهی کباب و....
-دیوونه شدی؟..!شب بریم کنار دریا چادر بزنیم؟!..
--اره مشکلش چیه؟..اومدیم 2،3روز خوش بگذرونیم اگه بنا باشه تو خونه بمونیم که دیگه چرا اومدیم مسافرت؟..
-منکر تفریح و خوشگذرونیش نشدم اما چرا روستا؟..
دست به سینه با چشماش به طبقه ی بالا اشاره کرد..
--دستور از بالاست..
مشکوک نگاش کردم..
-منظورت کیه؟..طبقه ی بالا هم امیر هست هم آرتام..
خندید..
--تو فک کن هر دو..درضمن نگران نباش اخر شب بر می گردیم فقط شام و کنار دریا می خوریم..
مکث کردم..
در حالی که نگام به مادر آرتام بود گفتم: پری اون شب تو باغ یادته ازت پرسیدم که............
--اِِِ دلی من برم فک کنم مامان کارم داره..
نذاشت حرفم و بزنم.. راه افتاد سمت لیلی جون که اونطرف سالن نشسته بود..
شک ندارم یه چیزی می دونه و نمی خواد بگه..
پری و می شناختم ..حتما یه دلیلی واسه رفتارای ضد و نقیض اخیرش داره..
رفتار بعضیا هر بار منو بیشتر از قبل به شک می انداخت..مخصوصا......
پری و..آرتام..
************************
قرار شد فقط با 2تا ماشین بریم..و به پیشنهاد امیر پری و لیلی جون و مهناز خانم رفتن تو ماشین امیر..
من وفرهاد و بی بی هم تو ماشین آرتام..
البته بی بی بنده خدا قبل از حرکت کلی به آرتام سفارش کرد که اروم رانندگی کنه..
بنده خدا معلوم بود از اون سری که تو ماشین آرتام نشسته خیلی ترسیده..
فرهاد جلو نشست.. من و بی بی هم رو صندلی عقب..
تا روستا 1ساعت راه بیشتر نبود..ماشین امیر تو مسیر کنار ماشین ما بود..صدای پخشش تا تو ماشین آرتام هم می اومد..

@romangram_com