#آرشام_پارت_404
فرهاد _ من و دلی در حال حاضر با هم نامزدیم..و قراره به زودی ازدواج کنیم..
برگشت ونگام کرد..اروم بود..حتی نگاش اونو کاملا خونسرد نشون می داد....ادامه داد: و من فکر نمی کنم شوخی کردن با همسر اینده م بخواد
برای کسی سلب اسایش کنه....
تو صورت بهت زده ی آرتام نگاه کرد.......ولی چون شما از این بابت احساس نارضایتی می کنید و اینجا هم ویلای شماست بهتون قول میدم که
دیگه تکرار نشه..اما خب.......
بی هوا دستم و تو دستش گرفت..دستام یخ بست..هنوزم تو شوک بودم..ولی وقتی فرهاد دستام و گرفت دیدم که دست مشت شده ی ارتام
چطور محکم و از روی حرص نشست رو اپن..چشماش سرخ و فکش منقبض شده بود..
نگاه تیز و پر از خشمش بین من و فرهاد در رفت و امد بود..........
فرهاد کاملا اروم در حالی که سعی داشت لحنش رمانتیک به نظر برسه تو چشمام زل زد وگفت:دلارام قراره خیلی زود همسرم بشه..بعضی از
رفتارام در مقابلش کاملا غیرارادیه..اونم به خاطر عشقی ِ که نسبت بهش توی قلبم دارم.........
دستم و اروم اروم به لباش نزدیک کرد..خودم و کشتم تا جلوی تعجبم وبگیرم می دونستم داره نقش بازی می کنه و دستم و نمی بوسه اما بازم
قلبم داشت از جاش کنده می شد..
آرتام و دیدم که چطور به نفس نفس افتاده بود..
چیزی نمونده بود فرهاد پشت دستم و ببوسه که آرتام چشماش و بست و به سرعت رفت سمت در..همچین درو بهم کوبید که با وحشت تو
جام پریدم....
دست فرهاد رو هوا خشک شد..صدای بلند در باعث شد اونم چشماش و ببنده..
اروم بازشون کرد و با لبخند رو به من گفت: رفت؟!..
مات و مبهوت زمزمه کردم: تو چکار کردی؟....!..
و سریع دستم و از تو حصار انگشتاش کشیدم بیرون....با اخم تند تند گفتم: نباید اینکارو می کردی..اون شوهر منه..فرهاد تو..
دستشو جلوم گرفت..سکوت کردم..
جوشش اشک و تو چشمام حس کردم..
فرهاد_ اول گوش کن ببین چی میگم بعد هر قضاوتی که خواستی درموردم بکنی بکن .. اره..منم تقریبا مطمئن شدم این مرد ارشام ..ِ ولی
اینکه دائما داره عقب نشینی می کنه و می خواد با رفتارش نشون بده که ارشام نیست و نمی تونم درک کنم..
تو ازم کمک خواستی..منم گفتم تا اخرش باهاتم..گفتم من و همونطورنگاه کن که می خواستی..مثل برادرت..
اما دلارام ارشام نیاز به یه شوک قوی داره..می خواد نگاش وسرد نشون بده اما نمی تونه..می خواد با رفتارای ضد و نقیضش به همه ثابت کنه
که دارن در موردش اشتباه می کنن ولی درست برعکس اون داره اتفاق میافته..
دلارام به من اعتماد کن..آرشام نه حافظه ش و از دست داده و نه هر اتفاق دیگه ای که فکر کنی تو رو فراموش کرده..
من یه پزشکم و ازدید خودم دارم به ارشام نگاه می کنم..اون سالمه فقط احساس می کنم با خودش درگیره..اینکه چرا و دلیلش چیه رو نمی
دونم این سر قضیه برای منم مبهمه.......
و اروم تر از قبل ادامه داد: می دونم دوستش داری..می دونم با اینکه می خوای جلوش نقش بازی کنی ولی قلبت این اجازه رو بهت نمیده تا
بتونی طبیعی رفتار کنی..
دلارام من حالت و می فهمم و کاملا درک می کنم..تو نمی تونی ناراحتی ارشام و ببینی اما تا کی می خوای بشینی و تماشا کنی؟..
اون بالاخره باید به خودش بیاد..باید دلایلش و نسبت به رفتارایی که از خودش نشون میده رو واسه ت توضیح بده....
از روی صندلی بلند شد و دستاش وگذاشت رو میز..کمی به جلو خم شد..
محکم و جدی گفت: به من اعتماد کن..نمیذارم دل پاک و مهربونت بشکنه..گفتم هوات و دارم شک نکن که حقیقت و گفتم..
تو چشمای خیس از اشکم خیره شد ..نفسش و بیرون داد و با قدمای کوتاه از اشپزخونه رفت بیرون..
سرم و تو دست گرفتم و چشمام و روی هم فشار دادم..
می خواستم به حرفای فرهاد فکر کنم اما ذهنم پر شده بود از نگاهه گرفته و ناراحت آرتام..
وقتی که فرهاد به قصد بوسیدن دستم وبه لباش نزدیک کرد دیدم که چطور با بی قراری چشماش و بست تا نبینه..
حرفای فرهاد و قبول داشتم ولی کاری که کرد.......
نمی تونم اون نگاهه پر از گلایه رو فراموش کنم..نمی تونم ساده ازش بگذرم..
دستام و به هم فشار دادم و گرفتم جلوی لبام..به سقف اشپزخونه زل زدم ..قطرات اشک از چشمام سر خوردن و روی گونه هام نشستن..
خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی..
فقط تو..
******************************
ناهار و بدون آرتام خوردیم..
هنوز برنگشته بود و داشتم از نگرانی میمردم..
امیر مرتب شماره ش و می گرفت ولی جواب نمی داد..مهناز خانم با اینکه سعی می کرد خودش و اروم نشون بده اما اصلا موفق نبود..
@romangram_com