#آرشام_پارت_403

داشت تو فریزر و نگاه می کرد..تو همون حالت گفت:حالا چی می خوای به خوردمون بدی؟..
-ماکارونی..
سرشو از تو فریزر کشید بیرون..
-چیه دوست نداری؟..
لباشو جمع کرد: چه کنیم که شکم گرسنه این چیزا حالیش نمیشه....تو فریزر و نگاه کرد.........دوست نداشته باشمم باید بخورم....
-پس یالا..
--الان دیر نیست؟..
-زود حاضر میشه..فقط اگه کمکم کنی..
--من که دربست درخدمتم..فقط بگو چکار کنم..
-اشپزی که بلد نیستی بیا سالاد و درست کن بقیه ش با من..
گوجه و خیار وکاهو رو که شسته بودم ظرفش و گذاشتم جلوش..رو صندلی نشسته بود..
بسته ی گوشت و برداشتم و رفتم کنار گاز..اب کم کم داشت جوش می اومد..
ماکارونیا رو از وسط نصف کردم و ریختم تو یه ظرف..داشتم پیازا رو خرد می کردم که تو همون حالت برگشتم تا ببینم در چه حاله..
با دیدنش بی اراده زدم زیر خنده..
کارد اشپزخونه رو گرفته بود تو دستش و بلاتکلیف داشت به گوجه ای که تو دستش بود نگاه می کرد..
به شوخی اخماش و کشید تو هم..
--عجبا..تو که می دونی من اشپزی بلد نیستم هرچی کار سخته میدی دستم بدون اینکه یه راهنمایی بکنی؟..
با خنده گفتم: مگه می خوای گاو بکشی کارد به اون گندگی رو گرفتی دستت؟..
چاقو رو تو دستش چرخوند..
--اخه گفتم چون بزرگتره شاید سالاد و باهاش زودتر بشه درست کرد..
-یعنی من موندم تو با این ضریب هوشی بالایی که داری چطور تونستی تخصص بگیری؟.!.اونم پزشکی....
به چاقویی که محکم گرفته بود تو دستش اشاره کردم.....
-اینو با تیغ جراحی اشتباه نگیر..برو یه کوچیکترش و بردار..
اشکام و که در اثر خرد کردن پیازا صورتم و خیس کرده و پاک کردم..
با شوخی وخنده و کارای بامزه ای که فرهاد می کرد ناهار و درست کردیم..
نشستم رو صندلی اشپزخونه و دستام و گذاشتم رو میز..
--کی حاضر میشه؟..
-صبر کن یه کم دَم بکشه تا..............
نگام افتاد به آرتام که کنار اپن وایساده بود..
کی اومد من ندیدم؟!..
لبخندم و با دیدنش قورت دادم .. فرهاد که دید هول شدم برگشت پشت سرش و نگاه کرد..
با دیدن ارتام کامل چرخید سمتش و با لحن شادی گفت: حدس می زنم بوی دست پخت دلی نذاشته شما هم بخوابید؟..
آرتام که نگاه نافذش فقط منو نشونه گرفته بود، جدی گفت: خواب نبودم....و با لحن پر از تمسخری رو به فرهاد ادامه داد: مگه صدای خنده
تون میذاره کسی توی این ویلا احساس ارامش کنه؟..
فرهاد با مکث کوتاهی بدون اینکه برگرده منو نگاه کنه جواب ارتام و داد..جدی و در کمال آرامش گفت:فکر نمی کنم صدامون اونقدرا هم بلند
بوده باشه که بخواد آرامشتون و سلب کنه..
هر دو بدجور تو چشمای هم خیره شده بودن..ترسیدم یه وقت دعواشون بشه..
برق عصبانیت و تو چشمای ارتام دیدم..
بدون هیچ قصدی استین فرهاد و گرفتم و تکون دادم..
زیر لب گفتم: فرهاد جان خواهش می کنم.......
و این حرکت من از نگاه تیزبین آرتام دور نموند..نگاش اول به استین فرهاد که تو دست من بود افتاد بعد به چشمام خیره شد..
احساس می کردم داره دندوناش و روی هم فشار میده..
میون عصبانیت پوزخند زد و با همون لحن قبلی تکرار کرد: فرهاد جان؟..!..
استین فرهاد و ول کردم اما با اخم زل زدم تو چشمای ارتام..
سعی کردم اروم باشم..
-بله..شما مشکلی دارید؟..ایشون.........
و به فرهاد اشاره کردم و خواستم بگم «از اقوام من هستن و به خودم مربوطه چجوری صداش می کنم» که فرهاد با زدن حرفی که نباید می
زد هر دوی ما رو شوکه کرد..

@romangram_com