#آرشام_پارت_402
کنار بی بی وایساد و حالش و پرسید..
بنده خدا خب معلوم بود خوب نیست..
دستش و گرفتم و با نگرانی نگاش کردم..
-بی بی قربونت برم حالت خوبه؟..
نفس نفس می زد..چادر مشکیش که رفته بود عقب و با دست کشید جلو..
--وای.. مادر نفسم دیگه بالا نمیاد..تا خود اینجا یه ریز، زیر لب دعا خوندم وگرنه معلوم نبود الان کجا بودیم..
رو به ارتام که کنار من وایساده بود گفت: پسرم می دونم جوونی کله ت باد داره اما با خودت همچین نکن..چند بار گفتم سرعتت و کم کن
خدایی نکرده تصادف می کنی اما گوش ندادی که ندادی..اتفاق یه بار میافته اونوقت یه عمر پشیمونی با خودش میاره..احتیاط کن مادر..
آرتام که از نگاش می خوندم پشیمونه فقط سکوت کرده بود..
فرهاد اومد جلو و کمک کرد بی بی رو تا ویلا ببریم..تو اتاق معاینه ش کرد ..خداروشکر چیز مهمی نبود و با استراحت بهتر می شد..
اتاق اقایون پایین بود و خانما بالا..
وارد ویلا که می شدی اولین چیزی که چشمت بهش می افتاد یه سالن تقریبا بزرگ بود که دور تا دورش پر بود از تابلوهای نقاشی..
اتاق من و پری یکی بود بی بی و لیلی جون هم اتاق جدا داشتن..تخت من سمت راست و تخت پری سمت چپ ِ اتاق بود..
پری_ میگما عجب جای باحالیه..
-اره سبکش خوشگله..
لب و لوچه ش و اویزون کرد و نشست رو تخت..
--دوست داشتم فقط پیش امیر باشم..
خندیدم و ساکم و گذاشتم رو تخت..
-حالا پیش من باشی چی میشه؟..
--اِ مسخره..
-قول میدم بهت بد نگذره..
چپ چپ نگام کرد که خنده م بلندتر شد..
به ساعتم نگاه کردم.. 1بود..
-میگم الان دیگه وقت ناهاره بین راه بی بی ساندویچ درست کرده بود ولی من هنوز گشنمه..
--من که خیلی خسته م می خوام بخوابم..
-باشه پس من میرم پایین یه چیزی اماده می کنم..
با همون لباسایی که تنش بود گرفت خوابید..
از اتاق رفتم بیرون که تو راه پله با آرتام رو به رو شدم..
2تا پله باهاش فاصله داشتم ..یه پله رفتم پایین..نگامون تو چشمای همدیگه بود..
اما اون.....بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد..بوی عطرش بینیم و نوازش داد..
چقدر به این حس..
به یه نگاه ازجانب اون نیاز داشتم..
اون رفته بود ولی من بیشتر از 2تا پله نتونستم پایین برم..نفس عمیق کشیدم و اروم برگشتم..اما..دیگه نبود..
*****************************
نیازی نبود واسه پیدا کردن اشپزخونه دنبالش بگردم ..درست سمت راست سالن ..یه آشپزخونه ی تقریبا بزرگ که اُپن بود..
کسی رو تو اشپزخونه ندیدم..بلاتکلیف یه نگاهه سرسری به همه جا انداختم..
در کابینتا رو یکی یکی باز کردم..همه چیز توش بود..تو یخچال و هم نگاه کردم..خوبه با همینا می تونم یه چیزی درست کنم..
مطمئنم بقیه هم مثل من حسابی گرسنه ن..
فرهاد _ هنوز نرسیده چسبیدی به پخت و پز؟!..
قابلمه به دست برگشتم و نگاش کردم..به لب اُپن تکیه داده بود..
با لبخند قابلمه رو اب کردم و گذاشتم رو گاز..
-تو گشنه ت نیست؟!..
به شکمش دست کشید و یه تای ابروشو انداخت بالا..
--چه جورم..
-پس تنبلی نکن بیا کمک..
--ای به چشم بانو....اومد کنارم وایساد داشتم گوجه ها رو که ازتو یخچال اورده بودم بیرون می شستم..
--من چکار کنم؟..
-تو فریزر گوشت هست یه بسته ش و بیار بیرون..
@romangram_com