#آرشام_پارت_401

آرتام نشست پشت فرمون و به خیالش که منم الان سوار میشم ولی خیال خام..
رو به بی بی گفتم: بی بی شما با اقا آرتام برید..
بی بی _ پس تو چی مادر؟..
-می خوام با فرهاد بیام.....
و چون پنجره ی ماشین آرتام پایین بود جوری که بتونه بشنوه ادامه دادم: نمی خوام حوصله ش سر بره..
نتونستم ببینمش ولی اگه آرشام باشه الان حسابی داره حرص می خوره..بی بی هم که بنده خدا حرفی نداشت رفت نشست تو ماشین و منم
نشستم کنار فرهاد..
هینی که ماشین و روشن می کرد گفت: دیوونه ای دلی..
لبخند زدم و در حالی که نگام به ماشین آرتام بود گفتم: عاشقی دیوونگی هم داره..
خندید وسرش و تکون داد..
--اون که بلــــه..
راه افتاد..
--راستی حال دوستت چطور بود؟..
-خوابش برد..به نظرم بهتره..
--خواستم بیام جلو معاینه ش کنم اما گفتم شاید خوششون نیاد..
-این چه حرفیه؟..!چرا خوششون نیاد؟!..
--منظورم به امیر و مادرش نیست..
-آرتام؟!..
سرش و تکون داد..
-نمی دونم چی بگم..
--دلی به نظرت سرعت آرتام زیاد نیست؟..
نگاش کردم..
حق با فرهاد بود ..آرتام با سرعت بالا تو جاده رانندگی می کرد..
-اره سرعتش خیلی بالاست..چرا اینجوری می کنه؟..
--هول نکن معلومه دست فرمونش عالیه..
-اما بی بی هم تو ماشینشه..
یه دفعه فرهاد زد زیر خنده..با تعجب نگاش کردم..
-چرا می خندی؟!..
--الان می تونی قیافه ی بی بی رو تجسم کنی؟..داره زیر لب صلوات می فرسته و به آرتام غر می زنه یواش بره..
با اینکه استرس داشتم ولی خندمم گرفته بود..
بنده خدا بی بی..
--بدجور از دستت عصبانیه..داره همه ی خشمش و سر ماشین بیچاره ش خالی می کنه..
-همه ش تقصیر خودشه..
شونه ش و بالا انداخت و گفت: چی بگم..رسیدیم باید حتما بی بی رو معاینه کنم..
به ماشین آرتام که حالا از قبلم سرعتش بیشتر شده بود اشاره کرد و ادامه داد: ای کاش نمی ذاشتی تو ماشین آرتام بشینه..
-نمی دونستم می خواد اینجوری رانندگی کنه..من که تو ماشینش بودم اروم می روند..
با شیطنت نگام کرد..
--اره خب اون واسه موقعی بود که تو پیشش بودی الان که نیستی حرصش گرفته از همه بدتر اینکه کنار من نشستی..
با لبخند روم و برگردوندم..
تا خود شمال همه ش زیر لب صلوات می فرستادم آرتام کار دست خودش و بی بی نده..
دست فرمونش حرف نداشت..کاملا ماهرانه رانندگی می کرد اما سرعت زیادش منو به وحشت می انداخت..
**************************
در ویلا توسط سرایداری که یه مرد تقریبا مسن بود باز شد..
راه سنگلاخی نسبتا طویلی پیش رومون بود..
هر سه ماشین جلوی ساختمونی با نمای ویلایی و شیک که سبکش کاملا مدرن بود ایستادند..
دور تا دور ویلا پر بود از درختای میوه و بومی..
انگار که برگشته بودم به حال و هوای گذشته..یه دختر شیطون و عاشق که همیشه در حال فرار بود..
بی بی اروم از ماشین آرتام پیاده شد..آرتام عینکش و از رو چشماش برداشت..

@romangram_com