#آرشام_پارت_396
حالا فقط یه چیز از خدا می خواستم..
آرشامم و بهم برگردونه..
اگه منو فراموش کرده به یاد بیاره..
اگه دیگه دوستم نداره بهم بگه..
حاضرم بی مهری و سنگدلیش و به جون بخرم فقط از زبون خودش بشنوم که اون ارشام.. ِ
دیگه از این بلاتکلیفی خسته شدم..
جلوی خونه نگه داشت..
با شرمندگی نگاش کردم..
-ببخش، شب تو رو هم خراب کردم..
خندید..خونسرد بود..
--پس باید یه جوری جبرانش کنی..
-چجوری؟!..
--الان میریم تو و شما خانم خانما با دستای خودت یه شام خوشمزه درست می کنی بنده هم در خدمتت هستم..
-این موقع از شب؟..!چی درست کنم؟!..
هینی که پیاده می شد گفت: هر چی که دلت می خواد..
پیاده شدم و فرهاد قفل ماشین و زد..
اون شب کوکو سیب زمینی درست کردم و با کلی مخلفات تزئینش کردم و کنار بی بی با شوخی و خنده خوردیم..
بی بی وقتی ما رو دید تعجب کرد ولی واسه ش توضیح دادم که می خوایم شام و خونه بخوریم..
بنده خدا چقدر اصرار کرد خودش شام و بپزه اما فرهاد اجازه نداد....
چقدر این روحیه ش و دوست داشتم..هر وقت که اراده می کرد شوخ می شد و هر وقتم که می دید موقعیتش جور نیست کاملا جدی رفتار
می کرد..
و با حرفاش مثل یه برادر بزرگتر راهنمای راهم می شد..
ادم خودخواهی نیستم اما..
عشقم به ارشام خیلی خیلی قوی ِ و نمی تونم هیچ مرد دیگه ای رو تو قلبم جای بدم..
همه چیز من ارشام.. ِ
همه ی عشق و امیدم فقط اونه..
هرگز فراموش نمیشه..نه می خوام و نه می تونم..
مهم قلبمه که نمیذاره یاد و خاطرش لحظه ای تو ذهنم کمرنگ بشه..
بالاخره اعتراف می کنه..
اون روز خیلی دور نیست....
************************
تا دم در فرهاد و بدرقه کردم موقع برگشت پری و توی حیاط دیدم..
براش دست تکون دادم و خواستم برم قسمت خودمون که اروم صدام زد..با قدمای بلند خودش و بهم رسوند و بازومو گرفت..
-اِ چته؟چکار می کنی؟!..
--هیسسسسس نمی خوام مامان بشنوه..بریم اونور..
-باشه بابا دستم و ول کن کنده شد..
رفتیم زیر یکی از درختا تو حیاط و لب باغچه نشستیم..پری اروم دستم و ول کرد و نگاهش و به اسمون دوخت..
-تو حالت خوبه؟!..
نگام کرد..چشماش وباریک کرد و گفت: تو که از من بهتری..دلی معلوم هست داری چکار می کنی؟..
با تعجب زل زدم تو چشماش..
-مگه چکار کردم؟!..
--خودت و نزن به اون راه، تو عوض شدی..
-یه جوری حرف بزن منم بفهمم چی میگی..
--مطمئنم متوجه منظورم شدی..رفتار امشبت ..اینکه پاشدی با فرهاد اومدی مطبق..حرکاتت جلوی آرتام و............
دستم وگرفتم جلوش که باعث شد دیگه ادامه نده..
-صبر کن ببینم خودت می فهمی داری چی میگی؟..اولا اومدن ما به اونجا کاملا اتفاقی بود..دوما مگه من جلوی ارتام چطور رفتار کردم که
اینطوری بستیم به رگبار؟..
--من تو رو به رگبار نبستم..ولی از وقتی فرهاد برگشته تو دیگه اون دلی سابق نیستی..
@romangram_com