#آرشام_پارت_397
با حرص پشت سر هم گفتم: اره من دیگه اون دلی احمق و کودن نیستم که 5سال ِ تموم عین کبک سرش و کرد زیر برف و همه هم تا
تونستن به خریتش خندیدن..
چند لحظه تو چشمام خیره شد..اروم تر از حد معلوم گفت:یعنی به اون همه انتظار و عشق میگی خریت؟!..
بغض داشتم ولی نذاشتم بشکنه..
به چشمام دست کشیدم..
-من هنوزم عاشقم..عشق و انتظارم و پای خریتم نذار..خریت کردم چون سکوت کردم..چون خام بودم..چون گذاشتم هرکی هرچی خواست بگه
و هرکاری خواست بکنه..ساده لوح بودم به خاطر اینکه فکر می کردم اگه با قلبی مالامال از عشق ِ به آرشام، به انتظار بشینم معجزه میشه و
اون برمی گرده..ولی نمی دونستم این همه مدت دارم تو توهم و خیال زندگی می کنم..درست همون چیزی که تو بهم می گفتی و من باور
نداشتم..
--حالا باور کردی؟.!.حالا دلارام؟!..
-هنوزم دیر نشده..
--ولی تو می گفتی منتظرش می مونی..
-انتظار کشیدم تا برگرده..حالا برگشته و ازم دوری می کنه..تا جایی که احساساتم و به بازی گرفته و تو چشمام زل می زنه میگه من آرشام
نیستم..انگارکه با یه ادم بی شعور و نفهم طرفه..من حالیمه پری..اگه نتونم با عقلم اونو بشناسم با قلبم می تونم..
سکوت کرد وچیزی نگفت..
چند لحظه بعد با صدایی گرفته رو بهش گفتم: پری مگه تو نبودی که می گفتی عوض شو؟..به زندگیت برگرد وتو خیال زندگی نکن؟..حالا که
می بینی راه درست و انتخاب کردم چرا حرفت و پس گرفتی؟!..
--دلارام تو رو خدا عاقلانه فک کن..مگه من دیوونه م که هر دقیقه یه چیز بگم؟..من هنوزم سر حرفم هستم تو درست متوجه منظورم
نشدی..من گفتم با واقعیت رو به رو شو نه اینکه دستی دستی خودت و بنداز تو چاه..
لبای خشکم و با نوک زبون تر کردم..اب دهنم و قورت دادم و به دستام خیره شدم که با چه استرسی توهم قلابشون کرده بودم..
-من یه تصمیمی گرفتم..قبلا مطمئن نبودم اما حالا..وضع فرق کرده..
--چه تصمیمی؟!..
صداش مضطرب بود..انگار می تونست حدس بزنه که چی تو سرمه..
اما مطمئن بودم هیچ وقت پی به خواسته ی قلبیم نمی بره..
-من می خوام ازدواج کنم..
از جاش پرید..
--چـــــــــی؟؟؟؟!!!!!
با چشمای گشاد شده از تعجب بهش نگاه می کردم که چطور با وحشت رو به روم ایستاده بود و زل زده بود تو چشمام..
با تته پته گفت: یه بار دیگه بگو..دلی..........
سعی کردم خونسرد باشم..سرم و تکون دادم و دستام و بیشتر تو هم قلاب کردم..سر انگشتام سر شده بود..
-درست شنیدی..می خوام به اینده م فکر کنم..اونم جدی........
--دختر تو پاک زده به سرت، نمی فهمی داری چی میگی..دلی من درکت می کنم ..ولی خواهرانه دارم بهت میگم این راهش نیست..
با حرص از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم..
-چی درست نیست؟..اینکه می خوام زندگیم و از نو بسازم درست نیست؟..مگه همه تون نمی گید آرشام مرده؟..خیلی خب منم نگفتم
فراموشش کردم.......
محکم زدم رو سینه م..جایی که قلبم تند و پرشتاب خودش و به قفسه ی سینه م می کوبید........
-این وامونده هنوزم به عشق اون داره می تپه..اگه باور کرده بودم مرده کاری می کردم برای همیشه ساکت شه..دیگه نزنه..سرد بشه..زیر
خروارها خاک مدفون بشه..ولی منه خاک بر سر انتظارش ومی کشیدم..امید داشتم..با امید زنده موندم و صبر کردم..اما چی شد؟..
به خودم اشاره کردم..........
-ببین منو..ببین به کجا رسیدم..غرورم و اون لعنتی زیر پاهاش خرد کرد..بارها خواستم برم خونه شون و رو در روش بایستم و بگم چرا؟..چرا
این بازی کثیف و با من کردی؟..چرا ترکم کردی؟..اما ترسیدم..ترس از اینکه اینبار علاوه بر غرور روحمم بشکنه..جسمم واسه م مهم نیست
میگم به درک..اما دیگه نا ندارم این همه عذاب و به تنهایی بکشم..می خوام این رشته ی پوسیده رو پاره کنم..اون منو نمی خواد اینو می فهمی
پری؟..اون منو ترک کرد چون منو نمی خواست..
بغلم کرد..سر رو شونه ش گذاشتم و گریه کردم..بی صدا هق هق می کردم..پری پشتم و نوازش کرد..
صدای اونم پر از بغض بود..
--آروم باش دلی..به خداوندی خدا درکت می کنم..فقط ازت می خوام بازم صبر کنی..اگه ایمان داری که اون آرشام ِ صبر کن..
از تو بغلش خودمو کشیدم بیرون..با نگاه اشک الود و خسته م خیره شدم تو چشماش..
-پری تو چی می دونی؟..چرا میگی صبر کنم؟..
@romangram_com