#آرشام_پارت_395
دیگه کسی جلودارم نبود..اشک صورتم و خیس کرده بود..
می خواستم بدونه..اگه اون آرشام باشه باید بدونه که چی به من گذشته..بفهمه که من هیچ وقت به شوهرم خیانت نکردم حتی وقتی که تایید
کردن اون مرده من باز جلوشون ایستادم و گفتم همه تون دارید دروغ می گید..
مات مونده بود و نگام می کرد..پشتم و بهش کردم و راه افتادم سمت ماشین..نمی خواستم برگردم تو رستوران..
با این حال و روزم حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس و نداشتم..
کنار ماشین فرهاد ایستادم و براش اس فرستادم که دم ماشین منتظرشم..
بنده خدا هراسون خودش و بهم رسوند فکرکرد چیزیم شده..اشکامو پاک کرده بودم ولی چشمام هنوز قرمز بود..
هزار جور دلیل براش اوردم که خوبم و چیزیم نیست..وقتی خواستم بشینم تو ماشین یه لحظه سرم و چرخوندم سمت رستوران و آرتام و دیدم
که به دیوار تکیه داده بود و منو نگاه می کرد..
نشستم تو ماشین .. فرهاد حرکت کرد..به کف دستم نگاه کردم..
توی اون لحظه به قدری عصبانی شده بودم که نتونستم خودمو کنترل کنم و اون سیلی رو بهش زدم..
فرهاد _ دلارام نمی خوای بگی که چی شده؟..
-هیچی نشده..
--با آرتام حرفت شده درسته؟..
نگاش کردم..
فرهاد_ وقتی اومد تو رستوران دید تو نیستی پری گفت چند دقیقه ست رفتی دستات و بشوری هنوز برنگشتی ..پری رفت تو دستشویی رو
نگاه کرد ولی اونجا نبودی..شماره ت و گرفتم می گفت در دسترس نیستی..خواستم بیام دنبالت که آرتام نذاشت ..با این حال پشت سرش
اومدم بین راه جوش اورد ..رسمی باهام حرف می زد..گفت برم پشت رستوران و دنبالت بگردم منم حرفی نزدم..ولی خبر نداشتم اون می دونه
کجا می تونه تو رو پیدا کنه .. وقتی اس ام اس دادی اومدم پیشت همون موقع دیدمش که کنار دیوار وایساده و داره نگات می کنه..
ساکت بودم..فرهاد که دید هیچ جوری قصد ندارم سکوت بینمون و بشکنم گفت:می خوام یه چیزی رو بهت بگم..آرتام خیلی خیلی شبیه ِ
آرشام ِ ..درسته منم تموم حرفات و قبول دارم..ولی اگه آرشام بود فکر می کنی می تونست اینقدر آروم رفتار کنه و انگار نه انگار که زنش با یه
مرد مجرد که از قضا یه روزی َ م ازش متنفر بوده و چشم دیدنش و نداشته خیلی راحت بیاد بیرون و اونم چیزی
نگه؟!..
پوزخند زدم..
فرهاد چه می دونست که همه ی بحث من و اون سر همین موضوع بوده و حتی به خاطرش سیلی زدم..
-یعنی می خوای بگی اون آرشام نیست؟!..
--نمی دونم..نگاش یه چیز میگه و رفتارش یه چیز دیگه..اگه آرشام نباشه پس نباید رفتارش تا این حد خشک باشه..همون غرور..همون اخم و
همون جذبه ای که قبلا تو آرشام دیده بودم و تو ارتامم می بینم..به خاطر همین میگم رفتارش کاملا با نگاهش فرق می کنه..
در حالی که سرم و زیر انداخته بودم آروم گفتم: فرهاد من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم..
--منظورت چیه؟!..
-به خاطر کار امشبم..من می خواستم............
خندید و حرفمو قطع کرد: بهش فکر نکن ..من همون موقع که تو رو با این تیپ و قیافه دیدم حدس زدم واسه چی داری اینکارا رو می کنی..تو
حاضری هر راهی و امتحان کنی تا بفهمی اون مرد آرشام هست یا نه.. من بهت کمک می کنم..
با تعجب نگاش کردم..با همون لبخند گفت: شوخی نمی کنم باور کن..من حاضرم بهت کمک کنم..نیازیم به معذرت خواهی نیست..همه ی
احساس من مربوط به گذشته ست..نمی خوام بهت دروغ بگم ولی تا وقتی که نفهمیدم ازدواج کردی سعی کرده بودم این حس و تو قلبم حفظ
کنم..ولی وقتی دیشب بهم گفتی با ارشام ازدواج کردی و اون الان زنده ست فهمیدم دیگه نمی تونم از دید سابق بهت نگاه کنم..
می دونم تموم این مدت به مرد زندگیت وفادار موندی تا جایی که مرگش و هم باور نکردی..این نشون میده تا چه حد ارشام و دوست
داری..سعی کردم این احساس و تو قلبم از بین ببرم..یا تا جایی که می تونم فراموشت کنم..
گرچه دوری و بی خبری، تو این مدت تاثیر خودش و گذاشته..ولی از حالا میشم همونی که تو می خواستی..مثل یه برادر پشتت می ایستم و
کمکت می کنم..
در داشبورد و باز کرد ..جعبه ی دستمال کاغذی و گرفت جلوم..
--دیگه ابغوره گرفتنت واسه چیه دختر خوب؟..ببین عجب شانسی داری خدا سر بزنگاه یه داداش خوش تیپ و باحال برات فرستاد..پس بخند
غصه ی چی رو خوردی؟..از حالا به بعد باید شاد باشی..
با دستمال اشکام و پاک کردم..
-تو خیلی خوبی فرهاد..چطور می تونم محبتات و جبران کنم؟..
--فقط بخند..لبخند و که رو لبات ببینم واسه م کافیه..
چشمام هنوز بارونی بود ولی میونش لبخند زدم و نگاش کردم..
فرهاد واقعا یه فرشته بود..کسی که خدا توی این روزهای سخت سر راهم قرار داد تا بتونم سیاهی و غم رو از تو زندگیم دور کنم..
@romangram_com