#آرشام_پارت_394

اینبار منم جوابش و با پوزخند دادم: کم نه..........
خواستم از کارش رد شم که با شنیدن صداش ایستادم..پشتم بهش بود..
و اون پشت سرم ایستاده بود و حضورش عجیب گرمایی داشت..
برای منی که بی تاب یک نگاهه هر چند آشنای اون بودم..
هنوزم شک ندارم که اون خود آرشام ِ نه آرتام..
--این همه اصرار واسه چیه؟..
آروم برگشتم سمتش..با تعجب گفتم: منظورتون چیه؟!..
چشماش و باریک کرد..خیره شده بود تو چشمام..
--قبلا گفته بودم اون کسی که شما فکر می کنید من نیستم..
مستقیما به قضیه اشاره کرده بود..خدایا دارم دیوونه میشم..
-کی گفته من به شما اصرار کردم؟.!.اتفاقا من مطمئنم که شما ارشام نیستید..
ابروهاش و با تعجب ظاهری بالا انداخت گفت: جدا؟!..
-شک نکنید..شما حتی نگاهتونم شبیه به آرشام ِ من نیست..
--آرشام ِ شما؟..!یعنی انقدر دوستش داشتید؟!..
نتونستم چیزی بگم..
نه..
نمی خواستم الان جواب این سوال و بدم..تا وقتی مطمئن نشدم و به زبون نیاورده که خود ِ آرشام ِ نه..
بی توجه پشتم و بهش کردم ولی قدم اولم به دوم نرسیده بود که با حرفش سر جام میخکوب شدم..
--از امیر شنیده بودم که همسرتون فوت شده درسته؟!..
نفسم و با حرص بیرون دادم..این داره چی میگه؟!..
برگشتم و نگاهش کردم..یه قدم بهش نزدیک شدم که با اینکارم اون یه قدم کوتاه به عقب برداشت..
گستاخ و وحشی زل زدم تو چشماش..
-شما حق ندارید از من در مورد شوهرم چیزی بپرسید..
تاکید کرد: شوهر مرحومتون..
--شوهر من زنده ست اقای محترم..بار اخرتون باشه که.......
اون یه قدم و هم پر کرد و سینه به سینه م ایستاد..به معنی واقعی کلمه خفه شدم..
جدی و مصمم..با نگاهی مملو از غروری سرد زل زد تو چشمام..
--شوهرتون زنده ست و شما این موقع از شب با یه مرد،تنها اومدید یه همچین جایی؟..
قفل زبونم باز شد..ولی صدام می لرزید..
-این به شما ربطی نداره..
--به شوهرتون چطور؟!..
با تعجب نگاش کردم..ادامه داد: می گید زنده ست پس کجاست؟!..
-چرا باید به شما جواب پس بدم؟..
--جای شما هر خانم دیگه ای هم بود همینا رو ازش می پرسیدم..وقتی با اطمینان می گید همسرتون زنده ست اینکه در نبودش با یه مرد
دیگه بیرون میرید و خوش گذرونی می کنید به نظرتون می تونه کار درستی باشه؟..!این اسمش خیانت نیست؟!..
اسم خیانت و که اورد اشک تو چشمام حلقه بست..حسابی جوش اورده بودم..
دستم و بالا اوردم و بی اراده خوابوندم زیر گوشش..
جوری زدمش که کف دستم آتیش گرفت..
مات و مبهوت دستش و گذاشت رو صورتش و نگام کرد..
همه ی وجودم می لرزید..از زور بغض..عصبانیت..حرص..عقده ای که این همه سال تو دلم تلنبار شده بود..
دیگه باهاش رسمی حرف نمی زدم..بذار بفهمه که چقدر داغونم..
-اقای به ظاهر محترم که خیلی هم حفظ روابط بین زن و شوهرها برات مهمه اینو خوب تو گوشات فرو کن که من مثل خیلی از زنای دیگه
نیستم..حق نداری حتی یه لحظه تو ذهنت من و یه زن هرجایی تصور کنی که می تونه خیلی راحت به شوهرش خیانت کنه..تو چی می
دونی؟..تو از من و زندگیم چی می دونی که به خودت اجازه میدی اینطور درمورد کسی که نمی شناسی قضاوت کنی؟..
اره من شوهر دارم..میگم زنده ست..میگم نمرده ولی حرفای مردم..نگاهاشون و رفتاراشون..اون سنگ قبر تو شمال و اون مدارک سوخته همه و
همه نشون میده که شوهر من مرده..
من تموم این سالها به عنوان یه زن بیوه که تو دوران جوونی داغ عزیز به دلش مونده زندگی کردم..تو هیچی از من نمی دونی..پس حق نداری
هرچی که به ذهنت رسید و به زبون بیاری..

@romangram_com