#آرشام_پارت_393
امیر تعارف کرد سر میزشون بشینیم..با لبخند کنار پری نشستم..
پری _ چه جالب نمی دونستم قرار ِ بیاین اینجا..
فرهاد مثل همیشه که وقتی تو جمع می رسید آروم و متین می شد گفت: پیشنهاد دلارام بود..
به آرتام نگاه کردم که همزمان سرش و بلند کرد و تو چشمام خیره شد..ولی نگاهش زیاد روم طولانی نشد خیلی زود صورتش و برگردوند..
امیر _ اتفاقا کاملا به موقع رسیدید ما هنوز سفارش ندادیم شما چی می خورید؟..
فرهاد _ ما مزاحمتون نمیشیم شما راحت باشید..
و خواست بلند شه که امیر تند گفت: این چه حرفیه؟..باشید دور هم بیشتر خوش می گذره..مگه اینکه ما رو قابل ندونید آقای دکتر..
فرهاد متواضعانه لبخند زد..
فرهاد _ اختیار دارید..
پری با لبخند زیر گوشم گفت: عجب ادمی هستیا این همه بهت اصرار می کردم یه بار پاشو باهام بیا دربند می گفتی حال و حوصله ش و
ندارم.. حالا چی شده؟! .....به تیپم اشاره کرد..... اینورا آفتابی شدی؟..
واسه ش پشت چشم نازک کردم و با لبخند و لحن کشداری گفتم: همپاش و پیدا نکرده بودم..
چپ چپ نگام کرد..به فرهاد نگاه کردم در حالی که لبخند می زد نگاهش و رو خودم دیدم..منم متقابلا جوابش و با لبخند دلنشینی دادم..
نگام چرخید سمت آرتام..ولی اون نگام نمی کرد..دستاش و گذاشته بود رو میز و انگشتاشو تو هم قفل کرده بود..
گارسون با منو کنارمون ایستاد تا سفارش بگیره..همون موقع آرتام از پشت میز بلند شد و گفت: بر می گردم..
نگاش کردم..به قد و قامت بلندش.. هر قدمش و محکم و کوتاه بر می داشت..
حتی راه رفتنشم مثل آرشام بود..
یه بلوز جذب چهارخونه ی سرمه ای تنش کرده بود با شلوار جین مشکی..
هنوزم خوش تیپ و جذاب بود..
وقتی داشت می رفت چشم خیلی از دخترا تو رستوران سمتش کشیده شد..ولی اون به تموم این نگاه ها بی توجه بود..درست مثل آرشام..
همه سفارش جوجه دادن..هنوز چند دقیقه نگذشته بود که منم از جام بلند شدم و گفتم : من برم دستام و بشورم بر می گردم..
دیگه صبر نکردم و زیر نگاه های سنگین فرهاد و پری از اونجا زدم بیرون..
سرگردون دنبالش می گشتم..ولی نبود..
جلوی رستوران بین اون همه جمعیت نمی تونستم پیداش کنم..
کمی جلوتر رفتم..
یاد اون شب افتادم..وقتی ارشام دنبالم کرد و تو یه جای خلوت گیرم انداخت..
همون سمت راه افتادم ..درست همونجایی ایستادم که تو بغلش بودم..
-(ولم کن اشغال..بلایی که اون سری سرت اوردم واسه ت درس عبرت نشد اره؟..
--می دونستی خیلی پررویی؟..ولی مطمئنم اینو نمی دونی که هیچ دختری تا به الان جرات نداشته همچین غلطِ اضافه ای و بکنه و رو من
دست بلند کنه.. همچین دخترایی رو بدون مجازات رهاشون نمی کنم..همونطور که سری قبل بهت گفته بودم..
-تو هم اینو بدون که دلارام هیچ وقت همینجوری ساکت نمی شینه تا یه خری مثل تو از راه برسه و بهش جفتک بندازه..)
و کشیده های پی در پی ای که خوابوند تو صورتم.. صداشون هنوز تو گوشم بود..
به گونه م دست کشیدم..
--(کشیده ی اول و زدم به خاطر کار اون شبت .. کشیده ی دوم هم به خاطر همه ی اون توهینات ..و حالا می مونه مجازات اصلی)
خوب یادمه که چطور تو صورتش چنگ انداختم و با ارنجم کوبوندم تو شکمش..
از درد نالید و خم شد که همون موقع هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم..
(کثافته یابوکِش..کی باشی که بخوای منو مجازات کنی؟..پدرت و در میارم خیال کردی چی؟عوضی..)
به سمتم خیز برداشت که پا گذاشتم به فرار..به خاطر جمعیت دستش بهم نرسید..
اون موقع چقدر خوشحال بودم که از دستش فرار کردم..
اون شبم با فرهاد اومده بودم اینجا..منصوری مسافرت بود و تونسته بودم از موقعیت استفاده کنم........
--فکر نمی کردم دستشویی بیرون از رستوران باشه و این همه طول بکشه..
صداش و از پشت سر شنیدم..با ترس دستم و گذاشتم رو قلبم..از حضورش اونم اینطور ناگهانی شوکه شده بودم..
اروم برگشتم سمتش..
صورت جذابش زیر نور ِکم ِ چراغای اطراف دیدنی بود..
با اخم نگاهش کردم..برخلاف چیزی که تو دلم، داشتم حسش می کردم..
-شما همیشه عادت دارید ادما رو از پشت سر غافلگیر کنید؟..
پوزخند زد..نگاهش پر از غرور بود..
یه تای ابروشو داد بالا و گفت: شاهد بودید؟!..
@romangram_com