#آرشام_پارت_392

قطره اشکی که کم مونده بود روی گونه م بشینه رو با سر انگشت گرفتم..
--دلارام حالت خوبه؟..
صدام بغض داشت..واسه همین گرفته بود..
نگاهش نکردم..
-خوبم..چیزی نیست..
لحنم اونقدری خشک و جدی بود که بفهمه نمی خوام درمودش حرف بزنم..
تا خود دربند نه اون حرف زد نه من..
دوست داشتم تو خودم باشم..
*************************
فرهاد _ دختره حسابی مست کرده بود منم که ناوارد فکر کردم اینجوری دارم بهش لطف می کنم.. تا اومدم بهش بگم خانم اسمت چیه؟خونت
کجاست؟ بگو ببرم برسونمت .... دیدم یکی از پشت یقه م و گرفت کوبوندم به دیوار و به زبون خودش عربده کشید که تو با دوست دختر من
چکار داری ؟..!..
یارو هیــکل داشت مثل چی..تا خواستم بهش بفهمونم بابا من قصدم خیر بوده چکار به کار دوست دختر تو دارم؟ یه مشت محکم خوابوند تو
صورتم که با همون یه مشت همه ی امواتم اومدن جلو چشمام....
دوست دخترشم که مست بود غش غش داشت به زد و خورد ما که بیشترشم خورد بود می خندید..
اخرشم دست تو دست هم رفتن سمت ماشین پسره..اون ضرب المثله چی بود که میگن آش نخورده و دهن سوخته..این حکایته منه بدبخته..
از بس خندیده بودم اشک تو چشمام نشسته بود..هی جلوی دهنم و می گرفتم صدام بلند نشه ولی بازم نمی تونستم..
فرهاد به قدری بامزه تعریف می کرد که هر کس دیگه ای هم جای من بود نمی تونست خودش و بگیره..
-وای فرهاد..خدا بگم چکارت نکنه ..هنوزم مثل اونوقتا..........
لبخند اروم اروم رو لبام خشک شد..
فرهاد رد نگاهم و دنبال کرد..درست رو به روی ما....
حیرت زده آهسته کنار گوشم گفت: این که..همون......
قلبم تند تند می زد..زمزمه کردم: آرتام........
--باورم نمیشه..اینکه کپی آرشام.. ِ
به خودم اومدم..نگاهم و از روشون برداشتم..
مگه همین و نمی خواستم؟..
مگه دنبال موقعیت نبودم؟..
دیگه چی از این بهتر؟..
راه افتادم سمتشون..پری و امیر و آرتام دور یه میز نشسته بودن..
امیر پشتش به ما بود و پری هم کنارش نشسته بود ..ولی آرتام دقیقا رو به رومون بود که وقتی داشتم می خندیدم و با فرهاد حرف می زدم
نگاهش و رو خودم دیدم و لال شدم.......
امیر و پری نگاهه آرتام و که رو ما دیدن برگشتن..همون موقع رسیدیم سر میزشون..
دست و پاهام می لرزید..مرتب اب دهنم و قورت می دادم چون همه ش تو گلوم احساس خشکی می کردم..
پری با تعجب به من وفرهاد نگاه کرد..
اون که بلند شد امیر هم با لبخند در حالی که رد تعجب و تو چشماش می دیدم از جا بلند شد و هین سلام و علیک با من و فرهاد دست داد..
گونه ی پری رو بوسیدم..
فرهاد و به امیر و آرتام معرفی کردم..
-دکتر فرهاد رادفر یکی از اقوام من هستند..
نگاهم و به آرتام دوختم..با اخم کمرنگی چشماش رو من بود..
آروم از روی صندلیش بلند شد ..دستم و که سعی می کردم لرزشش و مخفی کنم به سمتش دراز کردم..
لبخند زدم و نگاهمو زووم کردم تو چشماش..هیچی نمی گفت..فقط نگام می کرد..
-سلام..خوشحالم اینجا می بینمتون اقای سمایی..
با تردید دستم و تو دستش گرفت..همین یه حرکت کوچولو کافی بود تا شدید احساس گرما کنم ..و ضربان قلبم و که تو حالت نرمال نبود و
بالاتر ببره..
دستم سرد بود و دستای اون گرم..چه تضاد عجیبی و در عین حال....
چطور می تونم بگم آرامش بخش در حالی که....اون خودش و آرشام ِ من نمی دونست؟!..
دستم و شل کردم تا ولش کنه ..مکث کرد و..به ارومی دستش و عقب کشید..
با فرهاد دست داد..خیلی کوتاه و مختصر..

@romangram_com