#آرشام_پارت_391
گذاشتم همه باهام بازی کنن..
ولی دیگه تموم شد..
حالا می دونم باید چکار کنم..
همون عطر همیشگیم و از روی میز آرایشم برداشتم و به مچ دستم و کنار شالم زدم..
نفس عمیق کشیدم و به چهره ی خودم تو اینه لبخند زدم..
بعد از 5سال این اولین باره که اینطور به خودم می رسم..
مانتوی سفیدی که رو قسمت کمرش یه کمربند پهن نقره ای می خورد..و شلوار همرنگش که رو قسمت مچ تنگ شده بود..
شالم به رنگ قرمز آتشین که با کیف و کفشم ست کرده بودم..
ارایش کمرنگی که رو چهره م نشونده بودم از نظر خودم که حرف نداشت..سایه ی کمرنگ نقره ای پشت پلکام هارمونی جالبی رو با چشمای
خاکستریم ایجاد کرده بود..
و لبایی که خیلی دوست داشتم بیشتر ازاین سرخش کنم اما جلوی خودم و گرفتم..
از زیاده روی بدم می اومد ولی از این به بعد..
کمی افراط لازم بود..
کیفم و از روی تخت برداشتم واز اتاق رفتم بیرون..بی بی بعد از نماز رفته بود پیش لیلی جون..
فرهاد رو گوشیم اس داد که پشت در منتظرمه..دستی به مانتوم کشیدم و سعی کردم رفتارم و همینطور سنگین و متین حفظ کنم..
از در رفتم بیرون..
اون طرف کوچه درست رو به روی در تکیه ش و داده بود به ماشینش که یه بی ام و مشکی بود..
با لبخند از ماشین فاصله گرفت..
نزدیکش که شدم همزمان در ماشین و برام باز کرد و گفت: سلام خانم خانما.. بفرمایید خواهش می کنم..
و خیلی بامزه سرش و سمت ماشین کج کرد..
به روش لبخند زدم و اروم نشستم..
به شالم دست کشیدم و مرتبش کردم..
فرهاد تا نشست پشت فرمون حرکت کرد..
--چه افتخاری نصیب من شده امشب..
خندیدم..
-یه شب که هزار شب نمیشه..
به شوخی اخماش و کشید تو هم..
--نه بابا داشتیم؟..
-مگه قرار بود نداشته باشیم؟..
خندید وسرش و تکون داد..با لبخند از شیشه ی جلو، خیابون و نگاه می کردم..
--دلم واسه کل کل کردنامون تنگ شده بود..
نگاهش کردم..دیگه لبخند نمی زد..
سرمو چرخوندم..چند لحظه بعد صداش و شنیدم..
--چرا ساکتی؟..
-چی بگم؟..
--هرچی که می خوای..فقط ساکت نباش..
سرم و تکون دادم..
باید اروم باشم..یه امشب و دلارام سعی خودت و بکن..
-کجا میریم؟..
--تو کجا رو دوست داری؟..
یه دفعه بدون اینکه لحظه ای فکر کنم گفتم: مطبق..
فرهاد که فکر کرده بود بی دلیل اونجا رو انتخاب کردم با همون لبخند جذابی که رو لباش داشت گفت: مثل همیشه انتخابت محشره..
تو فکر بودم..
برگشته بودم به چندسال پیش..درست اون شبی که آرشام و تو مطبق دیدم..وقتی بی هوا برگشت و خوردیم بهم و من پرت شدم رو زمین..
-(ای دستم..اخ اخ..مگه کوری؟.!.مرتیکه چرا بدون راهنما بر می گردی و..)
نگام که تو چشماش افتاد حس کردم قلبم دیگه نمی زنه..از ترس زبونم بند اومده بود..
تا خواست بهم نزدیک بشه، تر و فرز از جام بلند شدم وشروع کردم به دویدن..
با یاداوری اون شب و بلایی که سرش اوردم لبخند نشست رو لبام ..اما به همون سرعت جاش و به بغض بدی توی گلوم داد..
@romangram_com