#آرشام_پارت_390

-پری......
--هوم؟..اونجوری نگام نکنا..من پسر نیستم اینجوری بخوای خرم کنی..لامصب با اون چشاش ادم و مسخ می کنه..
خنده م گرفته بود..اما لحنم جدی بود..
-ببینم تو که دیگه به فرهاد فکر نمی کنی؟..پری راستشو بگیا....
خیره شد تو صورتم و یه دفعه بلند زد زیر خنده.....
--دختر خل شدیا..من چی میگم تو چی میگی..
-پری جدی پرسیدم ازت..
--دیوونه من عاشق امیرم..اون الان شوهرمه..بهت گفتم که دیگه حتی به فرهاد فکرم نمی کنم...تمومش یه حس زود گذر بود همین..
سکوتم و که دید گفت: حس می کنم فرهاد بی دلیل نیومده اینجا..هنوزم دوستت داره درسته؟..
شونه م و بالا انداختم..
--در هر صورت من که بهش گفتم قبلا با آرشام ازدواج کردم..درضمن از مرگ آرشام با خبر بود..
چشمای پری قد توپ پینگ پنگ گرد شد..
-دلـــی..چی گفتی تو؟؟!!..
-چی گفتم؟..
--گفتی آرشام مر..یعنی الان..آرشام......
-اِ درست بگو ببینم چی میگی؟..
--یعنی تو واقعا قبول کردی که آرشام.......
خونسرد جوابش و دادم: مگه تو نگفتی اون مرد آرتامه نه آرشام؟..خب دیگه حرفی نمی مونه.....
تند تند با استرس خاصی گفت: دلی دلی من که باورم نمیشه..دلی جون من بگو که داری شوخی می کنی..آخه..چرا اینجوری می کنی؟..
--چجوری؟.. 5سال از عمرم و هدر دادم تا بیاد و تموم عشق و علاقه م و زیر پاهاش له کنه و اخرشم باهام غریبه بشه؟...........
پوزخند زدم: نه ..دیگه نمی خوام مثل یه احمق زندگی کنم..کسی که از غرورش گذشت و گذاشت پشت سرش هزار جور حرف بزنن تهشم
عَنگ دیوونگی بهش چسبوندن حالا باید به اینجا برسه؟..
من دیگه با اون مرد کاری ندارم..حالا می خواد آرتام باشه یا هر کس دیگه..مهم اینه که اون آرشام ِ من نیست..دارم باور می کنم که برای
همیشه اونو از دست دادم..
صورت پری از اشک خیس شده بود..با صدایی که از بغض می لرزید گفت: دلی تو رو خدا..دلی یه کم بیشتر فکر کن..می دونم وقتی اینجوری
حرف می زنی می خوای با زندگی و اینده ت بازی کنی....
همونطورکه دست نوشته هام و مرتب می کردم گفتم: نگران نباش..تازه فهمیدم باید چطور زندگی کنم..آرشام توی قلبم زنده ست..همونطور که
خودش خواست..
اومد جلو ودستشو گذاشت رو شونه م..
انگشتام می لرزید..خودکار و تو دست م فشار دادم..
پری _ دلی خواهش می کنم..........
عصبی دستش و از رو شونه م پس زدم و بلند شدم..
رو بهش بلند گفتم: مگه این تو نبودی که هر روز و هر شب تو گوشم می خوندی تا به زندگیم برگردم و دیگه به آرشام فکر نکنم؟..خب حالا
که دارم زندگیم و از نو می سازم چرا می خوای جلوم و بگیری؟..من ارشام و هیچ وقت فراموش نمی کنم ولی دیگه نمی خوام با یه مشت افکار
پوچ و بی ارزش زندگیم وخراب کنم..دیگه بسمه..این چند سال به اندازه ی کافی عذاب کشیدم..حق دارم نفس بکشم..حق دارم مال خودم
باشم..منم ادمم.........
پری سرشو با ناباوری به طرفین تکون داد..زیر لب زمزمه کرد: نکن دلی..نکن.......
اشک تو چشمام حلقه بست..به زور جلوی خودم ومی گرفتم که اشکام سرازیر نشن..
پری هق هق کنان از اتاق بیرون رفت و من ناتوان افتادم رو تخت..
رو تختی رو تو مشتم گرفتم و سرم و با حرص رو بالشت کوبیدم........
گریه م بلند بود ولی صدامو تو بالشت خفه می کردم..
گرمای دستی و رو سرم حس کردم..گریه کنان نگاهش کردم..
بی بی بود که با غم نگام می کرد..بغلش کردم..سر رو شونه ش گذاشتم و زار زدم..
نوازشم کرد..با صداش ارومم کرد..
ولی حس می کردم قلبم داره تو سینه م اتیش می گیره..
از درون داشتم نابود می شدم..
تصمیم خودمو گرفته بودم..دیگه نمی تونستم اروم یه گوشه بنشینم و فقط یه تماشاچی باشم..
ساده بودم..

@romangram_com