#آرشام_پارت_389

فرهاد که دید حسابی با افکار بهم ریزم درگیرم چیزی نگفت و گذاشت تو خودم باشم..
اون شب بی بی زرشک پلو با مرغ درست کرده بود..دست پختش حرف نداشت..
فرهاد از خاطراتش تو ایتالیا برامون تعریف می کرد و بعضی از خاطراتش به قدری بامزه بود که نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم و نخندم..
طی این مدت این اولین شبی بود که تو ارامش سپری کردم..
به شوخی رو بهش گفتم: راستی نگفتی تونستی یک از اون دختر خارجیای خوشگل و مو بور و تور کنی یا نه؟..
همونطور که با یه تیکه از مرغ تو بشقابش بازی می کرد لبخند زد و گفت: من با دخترای خارجی میونه ی خوبی ندارم..اما یه دختر ایرانی اونجا
هم دانشگاهیم بود که........
با لبخند تکرار کردم:کــه.......خب خب بقیه ش..
سرش و بلند کرد ..برق شیطنت و تو چشماش دیدم..
--خانم و با شخصیت بود ولی خب از نظر سنی با هم مشکل داشتیم..
-ازت خیلی کوچیکتر بود؟!..
می دیدم چطور داره جلوی خودش و می گیره که حتی لبخندم نزنه..
--نه من ازش خیلی کوچیکتر بودم..
یه دفعه بی بی با تعجب گفت: اوا خدا مرگم بده .. مگه چند سالش بود؟..
لحن و نگاهه بی بی جوری بود که نه فرهاد تونست جلوی خودش و بگیره نه من..
فرهاد همونطور که می خندید گفت: دور از جون بی بی .. بنده خدا سنی نداشت همه ش 45سالش بود..
بی بی لبش و گزید و اروم زد تو صورتش..خنده ی من و فرهاد بلند تر شد..
از بس خندیده بودم صورتم سرخ شده بود..
-اون وقت تو جدی جدی عاشقش شده بودی؟..
--نه بابا تو هم باور کردی؟..داشتم شوخی می کردم.....
مثل قدیما با اخم ساختگی زدم به بازوش و گفتم: ازار داری؟........
هر دو متوجه شدیم..
لبخند رو لبای فرهاد ثابت باقی موند ولی من دیگه نمی خندیدم..
با شرم خاصی نیم نگاهی به بی بی انداختم که تموم حواسش به من بود..
نگاهم و انداختم رو بشقابم ..جو حسابی سنگین شده بود..
دیگه اون دختر 22ساله ی شیطون نبودم که هر کاری رو از روی جوونی و شیطنت انجام بدم..
فرهاد هم نسبت به اون موقع ها پخته تر و مردونه تر شده بود..
بی بی خواست یه جوری این سکوت سنگینی که بینمون افتاده بود و از بین ببره رو به فرهاد گفت: راستی پسرم الان کجا زندگی می کنی؟..
فرهاد با مکث کوتاهی جوابش و داد..
-سعادت آباد..تا اینجا نیم ساعت راهه..
بعد از شام فرهاد شماره م و گرفت و قبل از خداحافظی گفت که فرداشب میاد دنبالم تا با هم شام بریم بیرون..
من من کنان خواستم درخواستش و رد کنم یا حتی یه جوری از زیرش در برم اما اونم فرهاد بود..
وقتی به چیزی پیله کنه دیگه ول کن نیست..
هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که سر و کله ی پری پیدا شد..
بعد از اینکه ظرفا رو کمک بی بی شستم رفتم تو اتاقم تا رو رمانم کار کنم که پری هم پشت سرم اومد..
به قیافه ش که عین علامت سوال شده بود خندیدم و خونسرد نشستم پشت میزم.......
پری _ من دارم از فضولی می ترکم تو می خندی؟..
-اتفاقا منم به همین می خندم..قشنگ ترکیدگیت مشخصه..
--یالا زود باش بگو فرهاد اینجا چکار می کرد؟..
-اتفاقی پیدام کرده بود..ظاهرا شوهر یکی از دوستات منو تو مراسم عقدت دیده از قضا با فرهاد دوست بوده و ........دیگه بقیه ش هم که
معلومه..
--اون وقت واسه چی اومده اینجا؟......
-وا پری حالت خوبه؟..فرهاد تنها فامیل منه..اینو که می دونی.......
لباشو کج کرد و ادامو در اورد: همچین میگه تنها فامیلمه انگار کی هست حالا..
-یکی از بهترین پزشکای این شهره که تو ایتالیا تخصصش و گرفته..از نظر تیپ و قیافه هم که بیسته حالا به نظرت واسه خودش کسی
نیست؟..
--چی شد؟! چی شد؟..!نکنه داری بهش فکر می کنی؟..
یه کم نگاهش کردم..مشکوک می زد........

@romangram_com