#آرشام_پارت_388
زدم..حتی با بدبختی ادرس وکیل آرشام و پیدا کردم و از اونم سراغت و گرفتم بازم فایده نداشت..
از یه طرف تو رو پیدا نمی کردم و از طرفی باید بر می گشتم..
توی این مدت هر وقت که فرصت می کردم می اومدم ایران ..هنوزم امید داشتم که پیدات می کنم..
1ساله برگشتم الان تو یکی از بیمارستانای مجهز و پیشرفته مشغول به کارم........
با لبخند در حالی که نگاهش برق خاصی داشت گفت:ادرست و که گرفتم سریع حرکت کردم..هنوزم باور نمی کنم که پیدات کردم..باید از
دوستم ممنون باشم........
سکوت سنگینی فضای خونه رو پر کرده بود..
بی بی تک سرفه ای کرد و از جاش بلند شد..رو به فرهاد با مهربونی ذاتیش گفت: من برم واسه شام یه چیزی حاضر کنم..
فرهاد متین و متواضع جوابش رو داد: نه بی بی کار دارم باید برم..
--کارو بعدم میشه انجام داد پسرم بعد از مدت ها اومدی نمیذارم شام نخورده از پیشمون بری..
بی بی که رفت تو اشپزخونه فرهاد نگام کرد و با لبخند گفت: بی بی هنوزم همونطور مهربون و دست و دلباز ِ ..اصلا عوض نشده..
با لبخند سرمو تکون دادم..
-خیلی دوستش دارم همه کسم الان بی بی ِ ..عمومحمد و هم مثل پدرم دوست داشتم..خداییش هیچ وقت باهام مثل یه غریبه رفتار نکرد..من
و آرشام و مثل بچه های خودشون دوست داشتن.......
لبخندش کمرنگ شد و اروم گفت: واقعا متاسفم دلارام..وقتی خبر کشته شدنش و شنیدم تا چند روز تو شوک بودم..
بازم همون بغض همیشگی .. با این حال صدام گرفته بود..
-اما آرشام زنده ست..
--چی ؟..!یعنی چی زنده ست؟!..
فرهاد باید همه چیز و می دونست..
خدا می دونه که چقدر از دیدنش خوشحال بودم اما نمی تونستم حقیقت و هم بهش نگم..
برای همین همه ی اتفاقات و به طور خلاصه واسه ش تعریف کردم..
تموم مدت مات حرفام شده بود..
بدون مکث پرسید: پس چرا به من چیزی نگفتی؟..
-همه چیز یه دفعه ای شد..وقتی داشتی می رفتی خواستم بگم ولی پیش خودم فکرکردم با گفتنش در حقت ظلم می کنم واسه همین
سکوت کردم..
--چی داری میگی دلارام ؟..تو الان..تو زن آرشام بودی؟..پس چرا این همه مدت خودت و مخفی کردی؟..
-باید چکار می کردم؟..عمومحمد و بی بی خواستن برن مشهد اونم به خاطر من وقتی هم برگشتیم که واسه خاکسپاری عمومحمد اومدیم
شمال..بعدشم که گفتم چطور شد اومدیم تهران..
--چرا نرفتی پیش وکیل ارشام؟..با وجود اینکه همسر قانونیش بودی همه ی اموال و داراییش به تو می رسید پس چرا..............
تند و جدی پریدم وسط حرفش و گفتم: فرهاد تو رو خدا ادامه نده .. من هیچ وقت به ثروت آرشام چشم نداشتم که بعد از مرگش بخوام
دنبالش و بگیرم ..آرشام تو قلبم زنده بود..زندگی ما خلاصه شد تو چند روز و با وجود ترس و دلهره ای که داشتیم برامون بهترین روزا رو رقم
زد..اما عمر این خوشبختی طولانی نبود..حالا دیگه همه چیز فرق کرده............
--پس تو فکر می کنی آرتام همون ارشامه درسته؟..
-فکر نمی کنم مطمئنم.....
--اما اون خودش و بهت آرتام معرفی کرده اینو که انکار نمی کنی؟..........
-فعلا نمی خوام راجع بهش فکر کنم..
--ولی اگه اون آرشام باشه این یعنی هنوز شوهرته ..و داره به دروغ خودش و یه فرد دیگه معرفی می کنه..
-آخه چرا باید اینکارو بکنه؟..
--حتما واسه ش یه دلیل محکم داره..اما امکانشم هست که درست بگه....
-نمی دونم فرهاد خودمم گیجم..نمی تونم درست تصمیم بگیرم.. 5سال انتظار کشیدم که با چشمای خودم ببینم برگشته ولی حالا که اومده
می بینم فرسنگ ها از هم فاصله داریم..حضورش برام مثل یه سراب.. ِ
--دلارام می دونم الان چه حالی داری..ولی اگه یه درصد هم احتمال بدیم اون مرد آرتام باشه چی؟..اونوقت می خوای چکار کنی؟..
سکوت کردم..
نه این امکان نداره..
اگه....
نه دلارام همه ی شواهد نشون میده که اون مرد آرشامه..
ولی بازم..
اگه احتمالش باشه که............
@romangram_com