#آرشام_پارت_385
زل زد تو چشمام و جدی و مصمم گفت: اسم من آرتامه..آرتام سمایی............
چشمام کم مونده بود از کاسه بزنه بیرون....
باورش برام سخته ..چرا انکار می کرد؟..
هنوز اون نگاهه نگران ....و در عین حال گرم و آشنا جلوی چشمامه..
وقتی داشتم میافتادم منو گرفت..دستاش گرم بود..
نگاهش به من..
نه خدایا غریبه نبود..
پس چرا حالا............
تا به خودم بیام دیدم از اتاق رفته بیرون .. امیر هم پشت سرش رفت و در و بست..
با بسته شدن در تنم لرزید وچشمامو رو هم گذاشتم..
جوشش اشک رو از لا به لای مژه های بلندم حس کردم..
و در کسری از ثانیه صورتم خیس شد..
چشمامو باز کردم..همه رفته بودن بیرون جز پری و بی بی...........
پری سرش و انداخته بود پایین..
بی بی ، بیصدا گریه می کرد..
-بی بی اون آرشام ِ نه آرتام..تو که ارشام ودیده بودی بی بی..مگه میشه 2نفر تا این حد بهم شبیه باشن؟..!بی بی دارم دق می کنم..تو رو خدا
تو بهم بگو که اینا تمومش یه کابوس..ِ
بی بی هق هق کنان سرش و گذاشت لب تخت..
پری در حالی که با پشت دست اشکاش و پاک می کرد از اتاق زد بیرون........
دستم و گذاشتم رو سر بی بی..خودمم داشتم گریه می کردم..
-بی بی این اشکا واسه چیه؟..
سرش و بلند کرد ..دستم و تو دستش گرفت وبا هق هق خفه ای گفت: آروم باش دخترم.....
-چطور اروم باشم بی بی؟چطور؟..چرا آرشام با من اینکارو می کنه؟..نمی بینه توی این همه سال چطور از داغ دوریش شکستم و نابود
شدم؟..گناهه من چیه بی بی؟..اون آرشام ِ ..حاضرم قسم بخورم که خودشه..
زل زدم تو چشمای غمگین و خیس از اشکش..
-بی بی تو که حرفش و باور نمی کنی ؟..
سکوت کرد..
بلندتر گفتم: بی بی چرا ساکتی گفتم حرفش و که باور نکردی؟....
سرم و تو دست گرفتم و با گریه نالیدم: حتما یه چیزی شده..اون منو یادش نمیاد..آره من مطمئنم وگرنه با نگاهش تا این حد غریبه نبودم..
--همه چیز و به زمان بسپر مادر اروم باش..
خودمو تکون می دادم و تو همون حال اشک می ریختم..
-چی میگی بی بی؟..دیگه چقدر صبر کنم؟.. 5سال از عمرم و دادم تا یه روز بتونم تو چشماش زل بزنم و همه ی غم هام و فراموش کنم..ولی
حالا که پیداش کردم میگه با من غریبه ست..دیگه کشش ندارم بی بی..به خدا طاقتم تموم شده..
نشست کنارم و سرمو تو بغلش گرفت..
تو همون حالت که نوازشم می کرد اروم اروم زیر گوشم زمزمه کرد: بازم صبوری کن دخترم..می دونم داری چی می کشی..کاری از دستم بر
نمیاد مادر..فقط از خدا خیر و خوشبختیت و می خوام عزیز دلم..بالاخره یه روز پاداش سالهایی که به انتظار نشستی رو می بینی..اون روز خیلی
دور نیست گلکم توکل کن به خدا...........
دیگه چکار باید می کردم؟..
تموم این مدت نگاه های بد و سنگین مردم و رو خودم دیدم و دم نزدم..
گفتن بیوه ای گفتم شوهرم زنده ست..
گفتن دیوونه شدی گفتم ادم عاشق دیوونه ست..
گفتن انتظار چی رو می کشی؟ گفتم کسی که نفسم به نفسش بسته ست....
گفتن اون هیچ وقت نمیاد گفتم قلبم هیچ وقت بهم دورغ نمیگه..
و حالا اومده و داره جسم و روحم و ازم می گیره..جسمی که به امید اون زنده ست و حالا....
غریبانه زل می زنه تو چشمام و میگه من اونی که تو فکر می کنی نیستم..
ولی من مطمئنم..
مطمئنم که اون.. آرشام ِ نه آرتام....
*******************************
@romangram_com