#آرشام_پارت_384
زانوهام تا شد..
قبل از اینکه زمین بخورم دو تا دست قوی و مردونه نگهم داشت..
اما چشمام بسته شد..
هیچ صدایی نمی شنیدم و حالا..
دنیا رو هم پیش ِ چشمام تو سیاهی ِ محض می دیدم..
*********************************
سردی قطرات اب و روی صورتم حس کردم..
نا نداشتم لای چشمامو باز کنم..
--داره بهوش میاد..
--اطرافش و خلوت کنید بذارید نفس بکشه بنده خدا..
اروم چشمامو باز کردم..نور مستقیم خورد تو چشمام..
دومرتبه بستمشون..
--چراغا رو خاموش کنید..بذارید نور اباژور روشن باشه..
دیگه از اون نور خبری نبود..لای چشمامو باز کردم..گیج و منگ نگاهمو اطرافم چرخوندم..
پری کنارم نشسته بود و امیر هم بالا سرم ایستاده بود..
لیلی جون و مهناز خانم با نگرانی پایین تخت ایستاده بودن..
نگام به بی بی افتاد که پایین تخت نشسته بود و دستم و دستش داشت..
چشماش سرخ و متورم بود..انگار که گریه کرده..
به سرم دست کشیدم..
پری _ دلی حالت خوبه؟..
-خوبم..
--پــــوف دختر نصف عمرمون کردی..خداروشکر فک کردم دستی دستی از دست رفتی..
لیلی جون_ اِ دختر زبونت و گاز بگیر..
سعی کردم به یاد بیارم که چی شد از حال رفتم..
هر لحظه با یاداوری اتفاقاتی که توی باغ افتاد چشمام گشادتر از حد معمول می شد..
بی هوا نشستم..
پری که کنارم بود با ترس تو جاش پرید..امیر دستش و گرفت..
پری _ چته تو سکته م دادی؟!..
-کوش؟!کجاست؟..!..
پری_ چی کجاست؟!..
رو به بی بی تند تند گفتم: بی بی خودم دیدمش..به ارواح خاک مادرم دیدمش..توی باغ کنار گلای یاس..بی بی دیدی گفتم اون زنده ست؟..بی
بی..........
دستای بی بی رو فشار دادم و رو به امیر با هق هق گفتم:نمی تونید انکارش کنید..من تو باغ شما آرشام و دیدم..حتما جزو مهموناتون بوده..الان
کجاست؟..
امیر گرفته و ناراحت نگاهش و به مادرش دوخت..
بعد از اون رو به من اروم گفت: دارید اشتباه می کنید اونی که شما دیدید برادر من آرتامه..
با حالت عصبی دستم و مشت کردم و جوابش و دادم: من اشتباه نمی کنم..من اون نگاه و می شناسم توی این 5سال باهاش زندگی کردم..اون
مردی که جلوم ایستاده بود ارشام بود..شوهر من.. چرا حرفم و باور نمی کنید؟..
--امیر درست میگه.........
همه ی نگاه ها چرخید سمت در..با دیدنش حیرت زده دهنم باز موند..کم مونده بود قلبم از حرکت بایسته..
خودش بود..
آرشام..
جلو اومد و کنار امیر ایستاد..تازه پی به شباهت بارزشون اونم از نظر چهره بردم..
باورم نمی شد..
اخم داشت..مثل همیشه نگاهش مغرور بود و....سرد..اما چرا؟!..
حس می کردم با نگاهش غریبه م..
ولی نه..
خودش بود..من مطمئنم.............
@romangram_com