#آرشام_پارت_386

پری_ دلی یه لحظه امون بده تا برات توضیح بدم..
-چیو می خوای توضیح بدی؟..من تو رو مثل خواهرم می دونستم..تو دوستم بودی..چرا پری؟چرا ازم پنهون کردی؟..تو که اون روز گفتی
دیدیش پس چرا بهم نگفتی برادر امیر، آرشام ِ؟..
با بغض نشست رو تختم و پشت سر هم گفت: چون نیست..اون آرشام نیست دلی چرا حرفم و باور نمی کنی؟..
بلندتر از حد معمول سرش داد زدم: اون آرشام ِ ..هیچ کس به اندازه ی من اونو نمی شناسه..چطور میشه که دو نفر تا این حد بهم شبیه
باشن؟..
--منم اینو نمی دونم ولی دیدی که امیر عکس بچگیاشون و نشونمون داد..خودشم که داره میگه اسمش آرتامه..هیچ تصادفی هم نکرده که
بگیم حافظه ش و از دست داده..مادرش مهناز ِ و امیرم برادرش ِ همه هم به اسم آرتام سمایی می شناسنش دیگه چی رو باید ازت پنهون
کنم؟..
-خیلی خب مگه نمیگی اون آرشام نیست؟..پس چرا اون روز بهم نگفتی که انقدر بهش شبیه ِ ؟..اینو چرا ازم مخفی کردی؟..
--چی باید می گفتم؟..می گفتم برادر شوهرم کپی ِ شوهرت ِ ؟کسی که سالهاست داری انتظارش و می کشی؟..دلی به خدا قسم هرکاری که
کردم فقط به خاطر خودت بوده چون دوستت دارم..
با درموندگی نشستم کنارش و سرمو تو دست گرفتم..
-خسته م..خیلی خسته...حس می کنم رسیدم ته خط..بریدم پری دیگه نمی تونم ادامه بدم..
دستش و گذاشت پشتم..
--اینو نگو تو زن قوی هستی..از همون اول بهت گفتم باور کن که دیگه ارشام رفته و هیچ وقتم بر نمی گرده..می دونم سخته..جدایی و تنهایی
ادم و از پا در میاره..اما محض رضای خدا یه کمم به فکر خودت باش..تا کی می خوای تو رویا و خیال زندگی کنی؟..به خودت بیا دلارام........
شونه هام از زور هق هق می لرزید..
-نمی تونم..
--چرا می تونی..فقط نمی خوای..تو داری به خودت تلقین می کنی که یه روز آرشام بر می گرده در صورتی که نمی خوای حقیقت و قبول
کنی..حقیقت همینه که با چشمات شاهدش هستی..
از جام بلند شدم..با پشت دست اشکامو پاک کردم..
-بس کن پری تمومش کن..بذار تنها باشم..
نفسش و عمیق بیرون داد و از رو تخت بلند شد..
--باشه می دونم الان واقعا نیاز داری که تنها باشی و فکر کنی..ولی دلارام مطمئن باش ما هیچ وقت بدت و نمی خوایم..
آهسته از اتاق بیرون رفت..
خسته و افسرده خودم و پرت کردم رو تخت و از ته دل زار زدم..
باید چکار می کردم؟..
من می دونم اون مرد آرشام ِ ولی هیچ کس حرفم و باور نمی کنه..
بی بی که در مقابلم فقط سکوت می کرد..
پری با اطمینان می گفت که اون آرتام.. ِ
و تو نگاهه امیر و مادرش یه غم عجیبی می دیدم که برام گنگ بود..
ولی من بهشون ثابت می کنم..به تک تکشون می فهمونم که 5سال از عمرم و بیهوده تباه نکردم..
پاداش صبوریم و از خدا گرفتم فقط باید ثابتش کنم..
دیگه نمی تونم اینطوری زندگی کنم..نباید از خودم ضعف نشون بدم..
وجود گل های یاس توی باغ..و مردی که اون شب اونجا دیدم..خود آرشام بود با همون نگاهه آشنا..
اون دو تا قلب قرمز اکلیلی..
اینکه آرتام مرتب خودش و ازم پنهون می کرد......
هیچ کدوم از اینا نمی تونه اتفاقی باشه..
من آرشام و می شناسم..
برای شروع همین کافی بود..
********************************
پری _ دیگه که از دستم عصبانی نیستی؟..
-خودت چی فکر می کنی؟..
--اِِِِِِِِِ دختر کوتاه بیا دیگه..گفتم که.......
-قانع نشدم..
--خب چکار باید می کردم؟..دلی برات قسم خوردم که همه ش به خاطر خودت بود..می دونستم بهت بگم بهم می ریزی و میگی آرتام همون
آرشامه..نمی خواستم تو اون وضع ببینمت..

@romangram_com