#آرشام_پارت_379

برگشتم تو اتاق و به کمک یکی از خدمه ها مشغول جا به جایی اسباب و اثاثیه های تو اتاق شدیم..
تقریبا 1ساعت و نیم گذشته بود..
خدمتکار از اتاق رفت بیرون درم پشت سرش نبست..
حسابی مشغول بودم .. دستم به تابلوهای رو دیوار بند بود که داشتم یکی یکی برشون می داشتم تا جاشون بادکنک و تور بزنم..
با پشت دست عرق روی پیشونیم و پاک کرد..حسابی خسته شده بودم..
مهنازخانم هر چند دقیقه یک بار بهم سر می زد و بنده خدا همه جوره ازم پذیرایی می کرد..
زن خونگرم و ارومی بود..
دست به کمر داشتم اطرافم و نگاه می کردم که توی همون لحظه یه چیزی و رو خودم حس کردم..مثل..سنگینی یک نگاه..
برام عجیب بود..کسی که تو اتاق نیست..
سرمو چرخوندم سمت در..اما اونجام کسی نبود..
ضربان قلبم و عادی حس نمی کردم....
یهو چم شد؟!..
نفس حبس شده م و عمیق بیرون دادم و راه افتادم سمت در..
تا خواستم سرم و ببرم بیرون خدمتکار عین جن جلوم ظاهر شد..
با ترس جیغ خفیفی کشیدم و پریدم عقب..
اون بنده خدام بدتر از من رنگش پریده بود..
--بـ..ببخشید خانم نمی دونستم اینجا وایسادین..
-اشکال نداره تو رو هم ترسوندم..
به صورتش دست کشید..
نگام به پاکتای توی دستش افتاد..
-اینا چیه؟..
--آهان اینا رو آقا دادن گفتند بدمشون به شما..اتفاقا تا پشت درم اومدن ولی نمی دونم چی شد یه دفعه برگشتن دادن دست من..
-باشه ممنون..
--خانم باشم یا برم؟..
-نه نصب کردنشون کاری نداره..فقط بادکنکا رو باید باد کنیم که اینکارو میذارم آخر سر..
--پس من برم به خانم کمک کنم..
بعد از رفتنش چرخیدم سمت اتاق و یه نفس عمیق کشیدم..وای خدا هنوزم قلبم تندتند می زنه..
پاکتا رو یکی یکی خالی کردم کف اتاق..
همه رو گرفته بود..با دیدن ساتن سفید و شکلاتی ناخداگاه رو لبام لبخند نشست..
روشون دست کشیدم..نرم ولطیف بود..
تو دلم برای عزیزترین دوستم ارزوی خوشبختی کردم..
خدایا عشق رو تو هر ثانیه از زندگیشون ..و مهربونی و محبتو تو دلای عاشقشون حفظ کن..
لوازم و کنارهم گذاشتم..
یه پاکت کوچیک بینشون بود..توشو نگاه کردم و با لبخند سرش و کج کردم..
دو تا قلب اکلیلی قرمز و خوشگل افتاد تو دستم..
زیر نور لوستر می درخشیدند..
خواستم پاکت و بذارم کنار ولی..ناخداگاه به بینیم نزدیک کردم..
بوی خوبی می داد..
با تعجب قلبا رو بو کردم..
خدایا..
بوی عطر..
بوی..
بوی یاس..
چند بار پشت سر هم بو کشیدم..
نه اشتباه نمی کنم..
هیچ کدوم از لوازم این بو رو نمی داد..فقط همین دوتا قلب قرمز و درخشان..
حس می کردم سر انگشتام سر شده..
چرا دستام می لرزید؟!..

@romangram_com