#آرشام_پارت_380

قلبم دیوانه وار تو سینه م می تپید..
چرا فقط این دوتا قلب باید بوی عطر بده؟..اونم عطر یاس..
شتابزده از جام بلند شدم و رفتم سمت در..
رو به یکی از خدمه ها که تو دستش چندتا ملحفه ی تا شده داشت پرسیدم: ببخشید.. اقا آرتام کجا هستند؟..
--نمی دونم خانم شاید تو باغ باشن..
زیر لب ازش تشکر کردم و رفتم سمت در..
به همون خدمتکاری بر خوردم که تو جا به جایی اثاثیه کمکم کرد..
با دیدنم لبخند زد..
--به چیزی نیاز دارید خانم؟..
-نه نه..فقط..
--فقط چی خانم؟..هر چی می خواین بگید براتون میارم..
-آرتام..یعنی اقا آرتام کجاست؟..باهاشون یه کار فوری داشتم..
با تعجب نگام کرد..
--آقا همین الان از ویلا رفتن بیرون..
-کجا؟....
تعجبش با این سوال بیشتر شد..
-منظورم اینه که کجا رفتن؟..آخه کارم خیلی مهمه..
--نمی دونم خانم..ایشون هیچ وقت برای انجام کاری به کسی توضیح نمیدن..من که یه خدمتکار ساده م خانم..
باناامیدی نفسم و فوت کردم بیرون وسرمو تکون دادم..
-باشه ..بازم ممنون..
--خواهش می کنم..
از کنارم رد شد ولی مرتب بر می گشت و نگام می کرد..
لابد فکر کرده خل شدم دارم اینجوری دنبال رئیسش می گردم..
دست خودم نبود..یه حسی داشتم..
بعد از 5سال برای اولین بار بود که قلبم اینطور خودشو محکم به سینه م می کوبید..
باید یه دلیلی داشته باشه..
به قلبای توی دستم نگاه کردم..
دومرتبه بوشون کردم..
این بوی ِ آشنا..
همراه با یه حس ِ آشنا..
خدایا.....................
******************************
مهمونای درجه 1عروس و داماد تو اتاق نشسته بودن..
داماد همراه عاقد بیرون بود..
کلاه شنل پری رو مرتب کردم و آهسته زیر گوشش تبریک گفتم..
خواستم از کنارش رد شم که دستم و گرفت..لبه ی کلاهش و یه کم بالا داد و نگام کرد..
اروم گفت: کجا میری؟..
آهسته تر ازخودش جوابش و دادم: میرم بیرون..الان عاقد میاد..
--خب بیاد چکار به عاقد داری همینجا باش..
-پری زشته ول کن دستمو..
--چی چی رو زشته می خوام خواهرم تو مراسم عقد کنارم باشه این کجاش زشته؟..
لیلی جون _ چی شده دلارام جون؟..
-از پری بپرسید دستمو گرفته میگه تو اتاق عقد بمون..
--خب دخترم بمون مگه چی میشه؟..
-لیلی جون شما دیگه چرا؟..!یه نگاه به مهمونا بندازید می بینید چطور دارن نگام می کنن..من اینجا نباشم بهتره..حرف و سخنشم کمتره..
پری_ لازم نکرده..هر کی هر چی می خواد بگه بهت گفتم که واسه م مهم نیست..
-پری الان وقت لجبازی نیست..بمونم اذیت میشم طاقت این نگاه ها رو ندارم بذار برم بیرون..
لحنم رنگ التماس به خودش گرفته بود..

@romangram_com