#آرشام_پارت_378
سرمو زیر انداختم..نمی دونم چرا ولی تو چشمام اشک نشسته بود..جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم..
و تا حدی موفق هم شدم..
پری _ قبول می کنی؟..به خاطر من....
-ولی..پری مردم که.............
--به مردم چکار داری؟..عروس منم که میگم فقط تو....
-پس امیر چی؟..مادرشوهرت....
--اونا هم در جریانن نگران نباش مهنازجون که از خداش ِ ..تو این مدت ِ کم بدجور خودت و تو دلش جا کردی....حالا قبوله؟..
سکوت کردم..
--نکنه باید زیر لفظی بدم؟..
با لبخند سرمو بلند کردم..
--آهان حالا شد..پس خودت و اماده کن هر چی ایده ی خوشگل و شیک داری رو کن که می خوام واسه ابجیت سنگ ِ تموم بذاری..
تو گلوم بغض نشسته بود می ترسیدم حرف بزنم و بترکه..
از پری ممنون بودم که اینهمه بهم توجه می کنه..
همینطور از لیلی جون که تموم مدت مادرانه بهم محبت کرد..
بی بی که شده بود همه کسم..مادرم..پدرم..سنگ صبورم..
چه شبهایی که سرم و رو زانوهاش نذاشتم و زیر سایه ی دستای پر مهرش اشک نریختم..
دلداریم می داد..
بهم می گفت صبور باشم..
با دلی پر از غصه پری رو بغل کردم و سر روی شونه ش گذاشتم..
هق هقم و تو آغوش مهربونش سر دادم و بغضمو خالی کردم..
پر بودم..پر از غم..پر از حسرت..پر از حس تلخ و عذاب اور تنهایی..
پری اروم پشتم و نوازش کرد..
چقدر به این سکوت بینمون نیاز داشتم..
*************************
مهناز خانم_ دخترم هر چی که لازم داری رو لیست کن بده آرتام برات تهیه کنه..
با لبخندی از روی خجالت سرمو زیر انداختم..
-شرمنده م نمی خواستم مزاحمتون بشم ولی پری خیلی اصرار کرد..نتونستم حریفش بشم..
با لبخند دستمو گرفت..سرمو بلند کردم و نرم تو چشماش خیره شدم..
--دیگه این حرف و نزن دخترم..مزاحم چیه تو هم برای ما عزیزی..پری خیلی دوستت داره مثل خواهرش می مونی .. بارها خودش گفته پس
دیگه این حرف و نزن که ناراحت میشم..
و به اتاقی که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت: این اتاق فکر می کنم واسه عقد مناسب باشه..هم بزرگه و هم اینکه جا واسه مهمونا هست..نظر
تو چیه دخترم؟..
نگاهی اجمالی دور تا دور اتاق انداختم..
-به نظر منم مناسبه..هر طور خودتون صلاح بدونید..
--پیر شی عزیزم پس تا تو لیست و اماده می کنی برم ببینم این پسر باز کجا غیبش زده..
از اتاق که بیرون رفت من موندم و کاغذ و قلمی که تو دستام اماده نگه داشته بودم تا لوازمی که احتیاج بود و روش بنویسم..
تا حالا از این کارا نکرده بودم واسه همین از تو بعضی سایتا یه سری اطلاعات گرفته بودم..
چند متر تور نقره ای و طلایی..
ساتن سفید و شکلاتی..
بادکنک های سفید و نقره ای..
و چندتا چیز دیگه که باید با سفره و وسایلش ست می کردم..
امیدوار بودم که بتونم از پسش بر بیام..
لیست که کامل شد از اتاق رفتم بیرون..دنبال مهنازخانم می گشتم ولی توسالن پیداش نکردم..
رو به یکی از خدمه ها سراغش و گرفتم که گفت رفته تو باغ.....
تو درگاه رخ به رخ شدیم..
-وای ببخشید..داشتم دنبالتون می گشتم تا لیست و بهتون بدم..
--تو باغ بودم دخترم آرتام تو ماشینه عجله داره، بده تا نرفته ببرم بدم بهش..
کاغذ و دادم دستش اونم با لبخند از در رفت بیرون..
@romangram_com