#آرشام_پارت_377
کنه..
بهتر بود با هم تنها باشن و منم اگه باهاشون می رفتم تا اخر خرید حس می کردم بینشون فقط یه مزاحمم..
مثل روزای دیگه که عصرا می نشستم و رو داستانم کار می کردم امروزم مشغول بودم که صدای پری رو از بیرون شنیدم..
عینکم و از رو چشمام برداشتم و اماده شدم تا بدون اجازه در و باز کنه و بیاد تو..
که البته زیادم منتظرم نذاشت..
در با شتاب باز شد و پری شاد و سرحال اومد تو اتاق..
دستاش پر شده بود از پاکت خرید و بسته های کوچیک و بزرگ..
از پشت میزم بلند شدم و رفتم طرفش..
-چه خبرا؟ خوش گذشت؟..
اومد جلو و صورتمو بوسید..
--معرکه بود دختر نمی دونی چقدر راه رفتیم دیگه پاساژ و مغازه ای نبود که زیرپا نذاشته باشیم..
خریداش و گذاشت رو تخت و خودشو هم کنارشون پرت کرد..
--وای هلاک شدم به خدا..
-چیزی می خوری بیارم؟..
--نه اتفاقا بی بی هم می خواست برام میوه و شربت بیاره گفتم نمی خورم بیرون با امیر یه چیزی خوردم دیگه اشتها ندارم..
کنارش نشستم و خریداشو مرتب کردم..
یه دفعه صاف نشست و با هیجان ِ خاصی گفت: دلــــی امروز بالاخره دیدمش..
-کیو؟!..
--داداش ِ امیر و دیگه..امروز اتفاقی تو یکی از پاساژا دیدیمش..
بی تفاوت شونه م وانداختم بالا..
-خوش به حالت..چشم روشنی می خوای؟..
--اِ مسخره زدی تو ذوقم..
-دیدن برادرشوهرت باعث شده ذوق کنی؟..
--نه دیوونه این چه حرفیه؟..اخه تا حالا ندیده بودمش واسه همین..وای دلی جا برادری خیلی جذابه..
پاکتا رو کنار هم چیدم پایین تخت..
--ول کن اینارو یه دقیقه به من گوش کن..
-گوشم با تو..ِ
--د ِ نیست دیگه، از کی تا حالا دارم حرف می زنم حواست و دادی به خریدای من..
-بدکاری ِ برات مرتبشون کردم؟..خودت که شلخته ای یکی مثل من باید جمع و جورشون کنه..
--خب حالا بی خیال این حرفا داشتم از آرتام برات می گفتم.......
-آرتام به من چه؟!..
--دلی همت کردی امروز بزنی تو حال ِ منا....آهان تا یادم نرفته اینو بگم قراره سفره ی عقدم و تو تزئین کنی..
با تعجب نگاهش کردم..
-چی میگی تو؟..!حالت خوبه؟!..
--به مرحمت شما..
-مسخره هیچ می فهمی چی میگی؟..!به لیلی جون گفتی؟!..
--آره بابا همه می دونن..مشکلش چیه؟..
مشکلش این بود که همه می گفتن من یه زن بیوه م..
حضورم تو اینجورمراسم ها شگون نداره..
یه مشت باورهای غلط که هر کی رسیده به خورد یکی دیگه داده و همه قبولش داشتن..
پری منظورمو از تو نگاهم فهمید..
چیز جدیدی نبود شده وِرد ِ زبون ِ این و اون..
هیچ وقت قبول نکردم که یه بیوه م..ولی حرف مردم یه چیز دیگه ست..
پری خواهرم بود..اون برام با بقیه فرق داشت..
دستمو گرفت و دوستانه تو دستش به ارومی فشرد..
--دلی بس کن اصل کاری من و مامانمیم که دوست داریم تو اینکارو بکنی..باور کن روزی نیست که مامان تو خونه اسمتو نیاره و نگه که
چقدر دوست داره....
و با خنده ادامه داد: می دونی که مامی ِ من زن روشنفکری ِ به همین اسونی خرافات روش تاثیر نمیذاره..
@romangram_com