#آرشام_پارت_375
1ساعت که گذشت دیدم نمی تونم این فضا رو تحمل کنم..اینجور مواقع که معذب می شدم احساس خفگی بهم دست می داد..
نمی دونم چم شده بود ولی احساس راحتی نمی کردم..
با یه ببخشید از جام بلند شدم و زیر نگاهه سنگین بقیه از سالن زدم بیرون..
یه نفس عمیق کشیدم و کنار ِ یه ستون ایستادم..
بعد از چند لحظه پری همراه امیر اومد و کنارم ایستاد..
پری_ حالت خوب نیست دلی؟..
می دونستم رنگم پریده..
-خوبم نگران نباش..
امیر جلوم ایستاد و اروم گفت: ولی رنگتون پریده..بهتره اینجا بشینید..
و یه صندلی از پشت میز کنار ستون برداشت و گذاشت جلوم..
با تشکر زیر لبی نشستم و به صورتم دست کشیدم..
احساس گرمای شدیدی می کردم..دوست داشتم برم تو باغ تا هوای تازه بخورم..ولی با وجود امیر واسه بیان کردنش معذب بودم..
هرچی نباشه خونه ی مردمه همینجوری پاشم برم بیرون که نمیشه..
پری - دلی بریم این اطراف یه کم قدم بزنیم، شاید حالتم بهتر شد..
از خدا خواسته قبول کردم..
باز راه برم بهتره تا یه جا بی حرکت بشینم اونم با وجود نگاه های گاه و بی گاهه امیر..
امیر پشت سرمون بود و گه گاه با پری حرف می زد..یه وقتایی حس می کردم پسر خجول و سر به زیری ِ اما به هیچ وجه معنی اون نگاه های
خیره ش و درک نمی کردم..
داشتم به تابلوهایی که رو دیوار نصب شده بود نگاه می کردم..اونطرف سالن یه محیط باز بود همراه با یه شومینه ی فانتزی که انگار محض
دکور گذاشته بودنش اونجا و بالای شومینه یه تابلوی نسبتا بزرگ نصب شده بود..نمایی از غروب افتاب..
و روی شومینه قاب عکسای کوچیک و بزرگی کنار هم چیده شده بود..
انگار که عکسای خانوادگیشون بود..
پری رو به امیر کرد و با لبخند پرسید: تو هم توی این عکسا هستی؟..
امیر با لبخند سرشو تکون داد و به یکی از عکسا اشاره کرد..
--اینو وقتی نوجوون بودم انداختم..اینجا هم کم سن وسال تر بودم..
پری به یکی از عکسا اشاره کرد که دو تا پسربچه کنار هم ایستاده بودن و اونی که قدش کمی بلندتر بود دستش و انداخته بود رو شونه ی اون
یکی وهر دو با لبخند تو دوربین نگاه می کردن..
پری _ این دو تا کین؟.... و با مکث به امیر نگاه کرد و ادامه داد: یکیشون که خیلی به عکس نوجوونیات شبیهه..
امیر نیم نگاهی به من و پری انداخت و لبخند زد..
--اونی که کوچیکتر ِ خودمم..اونی هم که دستش و انداخته دور گردنم برادرم آرتامه..این عکس برای ما خیلی عزیزه..مخصوصا برای آرتام..
پری _ از مهنازجون در مورد برادرت شنیدم..راستی امشب ندیدمش..
احساس کردم با این حرف ِ پری حالت صورت امیر گرفته شد..
از گوشه ی چشم نگاهه کوتاهی به من انداخت..
لبخند زد ولی مصلحتی بودنش کاملا مشخص بود..
--یکی از دوستاش دچار مشکل شده بود باید می رفت..گفت خودش و می رسونه....راستی بریم باغ و هم بهتون نشون بدم مطمئنا خوشتون
میاد..
پری با روی باز قبول کرد..من که از اولم قصدم همین بود اروم دنبالشون راه افتادم..
اونا جلو می رفتن و من پشت سرشون..
ناخواسته داشتم به حرفای امیر فکر می کردم..
وقتی اسم آرتام می اومد خیلی راحت متوجه می شدم که میره تو خودش..
تو حیاط داشتیم قدم می زدیم و امیر و پری َم با هم حرف می زدن..
دیگه داشت حوصله م سر می رفت..دوست داشتم تنها باشم..
خواستم بهشون بگم که همون موقع موبایل امیر زنگ خورد..
گوشیش و از تو جیبش در اورد و جواب داد..
--الو...........
نگاهش و بین من و پری چرخوند و سرش و زیر انداخت و با یه ببخشید ازمون فاصله گرفت..
پشتش به من بود ولی صداشو تا حدی می شنیدم..
--آرتام هیچ معلوم هست کجایی؟....چی؟....!آخه.....به مامان گفتی؟..اره.......کی کارت تموم میشه؟..می خوای منم بیام؟....باشه..فعلا..........
@romangram_com