#آرشام_پارت_374
روش و برگردوند و قدم ِ اول و به دوم برنداشته بود که از رو صندلیم بلند شدم و صداش زدم..
پشت به من ایستاد..
-چته پری؟..منظور منو خوب متوجه نشدی وگرنه........
برگشت و نگام کرد..
--به قرآن هیچ کس بهتر از من درکت نمی کنه.. 1روز و 2روز نیست که می شناسمت ولی نمی دونم چرا گاهی اوقات تا این حد نسبت بهم
بی اعتماد میشی..
-چرا شلوغش می کنی پری؟..اصلا بحث اعتماد و این حرفا نیست..
--حرف من همینه دلی یا تا اخر این مراسم کنارم باش و تنهام نذار یا از همین الان میرم رد کارم و دیگه هم دور و برت پیدام نمیشه..
-چرا اصرار می کنی؟.......
--اصرار نکردم..خواهش کردم..ولی تو قبول نکردی..
طاقت این نگاه و لحن دلخور و پر گلایه رو از جانب بهترین دوستم نداشتم..
پری برای من از خواهرمم عزیزتر بود..کسی که تو روزای تنهاییم کنارم موند و در همه حال پشتمو خالی نکرد..
پس چرا حالا که اون می خواد کنارش باشم وتنهاش نذارم اینطور جوابش و میدم؟!..
--قبول می کنی دلی؟..
زل زدم تو چشماش..سرمو که به نشونه ی مثبت تکون دادم با ذوق اومد سمتم و از اونور ِ میز خم شد صورتمو بوسید..
با اخم به شوخی پسش زدم..
-د ِ چه کاریه دختر خودتو کنترل کن..
--وای نمی دونی چقدر خوشحالم کردی .. توقع نداشتم قبول کنی..یعنی کلا ناامید شده بودم ازت..
-دوستی به درد همین موقع ها می خوره..یه روز تو رفاقت و در حقم تموم کردی حالا هم نوبت منه......
چشماش از خوشحالی برق می زد..
حالش و درک می کردم..منم این روزا رو گذرونده بودم..
درسته پر از تشویش و اضطراب بود اما..
با وجود عشق ترس کمتر حس می شد و در کنارش شاهد هیجانی بودم که برام قابل وصف نبود..
ای کاش بر می گشتم به اون روزا..
هر چند سختی های زیادی رو متحمل شدم..
اما لااقل عشقم و کنار خودم داشتم..
اگه امید و تو زندگیم نداشتم تا الان منم زیر خروارها خاک خوابیده بودم..
اما انتظار و حسی که با وجودش قلبم و گرم می کرد باعث می شد امید و تو جای جای ِ زندگیم حس کنم..
از این بابت خدا رو شکر می کردم..
*******************************
هر 4نفر از ماشین پری پیاده شدیم..نگاهمو یه دور کامل اطرافم چرخوندم..
چراغای پایه بلند و سفید کنار یه راهه سنگلاخی وباریک تا جلوی ساختمون ردیف نصب شده بودن و با وجود اونا باغ کاملا زیبا و چشمگیر به
نظر می رسید..
و درست روبه روی ما ساختمونی با نمای سفید و پنجره های شکلاتی که زیر نور مستقیم چراغای باغ واقعا می تونستم بگم جلوه ی خاص و
منحصر به فردی داشت..
آخر از همه به سمت در ورودی حرکت کردم..مهناز خانم همراه امیر به استقبالمون اومدن..
بعد از روبوسی و سلام و احوال پرسی با مهناز خانم رو به امیر کاملا سرسنگین فقط سلام کردم که اونم متین و اروم جوابم و داد..
هنوزم وقتی نگاهش بهم می افتاد زیاد از حد رو صورتم خیره می شد..سعی می کردم خودمو بزنم به اون راه و کاملا بی تفاوت باشم..
سبک و تزئین داخل ساختمون کاملا فانتزی و مدرن بود..
همه چیز شیک و جذاب..
یه سالن بزرگ سمت راست که مهناز خانم به اون سمت راهنماییمون کرد..
یه دست مبل و یه دست کامل صندلی که هر دو با رنگ های سفید و دودی ست شده بودن..
پرده های شیک ولی در عین حال ساده، ترکیبی از رنگ های نقره ای وسفید و دودی..
در کل دکور داخلی خونشون به نظرم جالب اومد..
روی مبل کنار پری نشستم که امیر هم اونطرف پری رو یه مبل تک نفره نشست..
2تا خدمتکار مشغول پذیرایی شدن..نمی دونم چرا ولی حس می کردم مهناز خانم یه جورایی حال و روزش خوب نیست..
مرتب با دستپاچگی جواب لیلی جون و بی بی رو می داد..
امیر هم که کلا ساکت بود..
@romangram_com