#آرشام_پارت_373
امیر جبران می کنه..
لیلی جون_ ایشاالله..راستی این پسر قصد ازدواج نداره؟..دیگه داره دیر میشه..
مهناز خانم _ والا چی بگم ما که از خدامونه ولی کی جرات داره جلوش اسم زن و ازدواج و بیاره؟..
بی بی _ اِوا این حرفا چیه؟..ازدواج سنت پیغمبره..کار نیک و پسندیده ای.. ِ
مهناز خانم _ منم همین و میگم..ولی خب چه میشه کرد..تا ببینیم خدا چی می خواد..
لیلی جون _ خدا خودش جای حق نشسته ..بالاخره قسمت آرتام هم یه دختر خوب و خانواده دار میشه..
مهناز خانم _ ایشاالله..من که از خدا می خوام..
نگاهمو چرخوندم سمت پری و امیر که کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن..
برق عشق و تو چشمای هر دوشون می دیدم..
آخر شب وقتی همراه بی بی برگشتم خونه بهش شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم..
تا نزدیکای صبح با آرشام حرف زدم..از ارزوهام براش گفتم..از شب عروسی خودمون..از اون شب رویایی تو کلبه ..از حرفامون کنار دریا و غروب
افتابی که هر دو شاهدش بودیم..
درسته جسمش و کنارم نداشتم ولی حضورش و هر شب حس می کردم..می دیدم بالا سرم نشسته و با لبخند همیشگیش زل زده بهم..
و من تا زمانی که چشمام گرم خواب بشه خیره میشم تو چشمای جذاب و خواستنیش که واسه م مملو از ارامش.. ِ
و درست زمانی که می خوام چشمام و ببندم زیر لب بهش شب بخیر میگم..
به تنها کسی که قلبم به عشق اون تو سینه می تپید..
کسی که با هر نفس می تونم ببینمش..
آرشام با من بود..تو هر ثانیه از زندگیم..
همیشه و همه جا اونو کنار خودم حس می کردم..
*************************
پری _ دلی این تن بمیره..مرگ من..بابا چی میشه تو َم بیای آخه؟..
پرونده ها رو گذاشتم تو کشوی کنار میزم و درش و بستم..
کم کم داشتم از دستش کلافه می شدم..
-پری گفتم نه یعنی نه نمی فهمم این همه اصرار واسه چیه؟..
--د ِ آخه من واسه خودت میگم بس که چسبیدی تو اون دخمه داری خُل میشی..
اینا رو با لحن شوخی می گفت ولی من حال و حوصله نداشتم..
نشستم رو صندلی و مثلا با خودکار و کاغذی که رو میزم بود خودم و سرگرم کردم تا بی خیالم شه..........
دستاشوگذاشت رو میز و صدای ملتمسانه ش تو گوشم پیچید..
--دلی من تو رو مثل خواهرم می دونم..خودتم اینو می دونی ..وقتی میگم تو َم با ما بیا به این خاطره که دوست دارم خواهرمم کنارم باشه..به
خدا اگه نیای دلمو می شکنی..
پوفی کردم و خودکار و انداختم رو کاغذ..
نخیر انگار دست بردار نیست..به هر طریقی می خواد راضیم کنه..
-خانواده ی نامزدت تو و مادرت و دعوت کردن من دیگه واسه چی بیام؟..
--اولا بی بی هم هست..دوما مهنازجون تاکید کرد تو هم بیای..
-لابد تو بهش گفتی دیگه، ازت بعید نیست..
با همون لبخند شیطونش یه چشمک ریز تحویلم داد و گفت: حــــالا..
-حالا و مرض..می شناسمت خب..آبرو واسه م نذاشتی..
--من چکار به ابروی تو دارم؟.!.خود مهناز جون از خداش بود.. اصلا انگار حرف دلش و زده باشم تا اسمت و اوردم با ذوق قبول کرد..
-حتما بیچاره تو رودروایسی مونده..
--تو چکار به اونش داری؟..فقط بگو میام و تمام..
-نمیام وسلام..
--دلی خیلی یه دنده ای ..مرغت در همه حال یه پا داره..
لبامو جمع کردم..
-برو سر کارت رئیس ببینه اینجایی بد میشه ها..
یه جور خاصی نگام کرد..
پر از گله و ناراحتی..
--دلی به خداوندی خدا اگه باهام به این مهمونی نیای دیگه نه من نه تو..فکر می کردم انقدری پیشت ارزش دارم که اگه خواسته ای ازت
داشتم قبول کنی..
@romangram_com