#آرشام_پارت_372
اون اوایل که سوار اتوبوس می شدم بدجور شاکی می شد تا جایی که لیلی جون و انداخت جلو..
دوست صمیمیم بود و خیلی خوب می شناختمش..
تا به اون چیزی که می خواد نرسه دست بردار نیست..
-پری..
با حالت گرفته ای برگشت و نگام کرد..
--هوم؟..
-چته تو امروز؟..همه ش تو خودتی اتفاقی افتاده؟..
نفسش و عمیق بیرون داد و نگاهش و به جاده دوخت..
--دلی یه چیز میگم ولی مدیونی اگه فک کنی حسودم..فقط یه کم حساسم همین..
-خیلی خب بگو..
--قول؟..
-پری......
--خیلی خب میگم..دیروز که مرخصی گرفتم یادته؟..
سرمو تکون دادم .. با یه مکث کوتاه ادامه داد: هیچی دیگه امیر زنگ زده بود به گوشیم که می خوام ببینمت..منم که دل تو دلم نبود یه کم
واسه ش ناز کردم که اره کار دارم و الان نمیشه و این حرفا..
ولی شدید اصرار کرد منم قبول کردم..تو یه کافی شاپ قرار گذاشتیم..
فک کردم چی می خواد بگه که این همه اصرار کرد تا باهام حرف بزنه..
با کلی ذوق و شوق پاشدم رفتم پیشش آقا بعد از 10دقیقه احوال پرسی و این حرفا یه ریز از تو و گذشته ت و ..خلاصه هر چی که به تو
مربوط می شد پرسید..
با تعجب نگاهش کردم..
-جدی میگی؟!..
--اره بابا تو این یه مورد مگه خرم شوخی کنم؟..
-ازش دلیلش و نپرسیدی؟..
--چرا اتفاقا ولی جواب درست و حسابی که بهم نداد...فقط گفت انگار تو رو می شناسه و واسه همین کنجکاو شده در موردت بدونه..انقدرام
دیگه پپه نیستم که نفهمم جواب این سوالا واسه ش چقدر مهم بوده که منو از محل کارم کشونده اونجا..
-تو چیا بهش گفتی؟..
--چیز زیادی نگفتم..پیش خودم گفتم شاید راضی نباشی..
-ممنونم..پری ببخش من.........
--دلی بی خیال شو تو چه تقصیری داری اخه؟..آره خب دوستش دارم..اونم نسبت بهم بی میل نیست..درسته به زبون نیاورده ولی از تو
چشماش می خونم..بچه نیستم که نفهمم چی به چیه..ناراحتیم از اینه که چرا منو کشونده اونجا تا این همه سوال پیچم کنه؟..
-به قول خودت بی خیال..شاید قصد و قرضی نداشته و محض کنجکاوی بوده..اخه مادرشم اون شب می گفت انگار منو یه جایی دیده..
--جون ِ پری؟!..
-اره بنده خدا اخرشم در شد گفت شاید دارم اشتباه می کنم..لابد امیر واسه همین کنجکاو شده..در هر صورت من که اونا رو نمی شناسم ولی
چطور شده که میگن براشون اشنام نمی دونم..
--پس با این حساب بیخودی داشتم حرص و جوش می خوردم..
-این که کار همیشه ت.. ِ
چپ چپ نگام کرد..با لبخند کمرنگی سرم و چرخوندم سمت پنجره و بیرون و نگاه کردم..
همه ش به این فکر می کردم که چرا امیر در مورد من از پری پرسیده؟!..
دلیل کنجکاویاش چی می تونه باشه؟!..
*************************
شب نامزدی بود..یه دست کت و دامن شکلاتی تیره پوشیده بودم با شال همرنگش که یکی دو درجه تیره تر بود..
کنار بی بی پیش بقیه ی خانما نشسته بودم..بزرگترا صحبتاشون و شروع کردن ..نوبت به تعیین مهریه رسید..
به پیشنهاد خود پری 14تا سکه و 5سفر زیارتی به ترتیب به مشهد و کربلا و نجف و سوریه و مکه .. ظاهرا پیشنهادش به مزاج عموها و دایی
هاش خوش نیومد..
قصد اونا سنگین تر کردن مهریه بود ولی پری با جدیت تمام گفت که می خواد مهرش همین قدر باشه..
هر دوی اونها خوشحال بودن..پری و امیر واقعا به هم می اومدن..
لیلی جون_ مهناز پس چرا آرتام نیومد؟..ناسلامتی نامزدی برادرش.. ِ
مهناز خانم _ نتونست بیاد..خیلی دوست داشت تو مراسم شرکت کنه ولی خب یه سفر کاری براش پیش اومد مجبور شد بره..ایشاالله واسه عقد
@romangram_com