#آرشام_پارت_371

امیر کوچیکتره..
پیشنهاد کرد که دختر و پسر با هم چند دقیقه ای حرف بزنن..لیلی جون با روی خوش قبول کرد..
پری با لبخند از جاش بلند شد و راه افتاد سمت در..می خواستن برن تو باغ..
امیر با قدمهایی کوتاه ولی محکم از کنارم رد شد..نگاهش و حس کردم ولی سرمو بلند نکردم..
مهناز خانم _ ببخشید دخترم شما دوست صمیمی پری جون هستید درسته؟..
-بله..من و پری سال هاست با هم دوستیم..
--بله از لیلی جون شنیده بودم......و با مکث کوتاهی که انگار واسه زدن حرفش تردید داشت من من کنان گفت: راستیتش چندبار اومد رو
زبونم ازت بپرسم عزیزم ولی هر بار به خودم گفتم شاید دارم اشتباه می کنم..
-نه خواهش می کنم بفرمایید..
--دخترم چهره ت خیلی برام آشناست..انگار که قبلا تو رو یه جا دیدم..یادم نیست کجا اما..نمی دونم به خدا شایدم دارم اشتباه می کنم..
با لبخند کمرنگی سرمو تکون دادم ..چی داشتم که بگم؟..حتما اشتباه می کرد..
به بی بی نگاه کردم..درست کنارم نشسته بود..
لیلی جون با مهناز خانم سرگرم صحبت شدند..
بی بی اروم زیر گوشم گفت: نکنه تو رو می شناسه مادر؟..
زیر لب جوابشو دادم..
-نه بی بی فک نکنم..حتما منو با یکی عوضی گرفته..
--پسره رو دیدی چطور نگات می کرد؟!..
-چطور؟!..
--انگار اومده خواستگاری ِ تو..وقتی َ م سرت پایین بود نگاهشو از روت بر نمی داشت..تا جایی که مادرشم فهمید..
با دلخوری ارومتر از قبل گفتم: نکنه پری هم.......
--نه مادر اون بنده خدا که همه ش سرش و انداخته بود زیر..بچه م از شرم تو صورت پسره نگاه هم نکرد..
-پری و خجالت؟!..
--خب دیگه عزیزم شب خواستگاری دختر چه بخواد و چه نخواد شرمش میشه..پری هم پیش خودمون ماشاالله سر زبون دار ِ وگرنه جلو مردم
دختر سنگین و ارومی.... ِ
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم..بی بی هم خوب پری رو شناخته بود..
بعد از نیم ساعت برگشتن .. ازچهره ی پری با اون لبخندی که رو لباش داشت می خوندم که جوابش به داماد مثبته..
هر دو با شرم ِ خاصی که تو چشماشون بود به ما نگاه می کردن..
مهناز خانم رو به پری گفت: دخترم دهنمون و شیرین کنیم؟..
نگاهش و به مادرش دوخت..لیلی جون با لبخند سرش و تکون داد..پری با شرم نگاهش و به زمین دوخت و لبخند خواستنی رو لباش نشست..
مهناز خانم هم که فهمیده بود سکوت ِ پری علامت رضایتشه شروع کرد به کِیل کشیدن..
لیلی جون رو به من گفت: دختر گلم تو شیرینی تعارف کن..
از این حرفش تعجب کردم..فکر می کردم رسمه عروس شیرینی تعارف کنه ..نتونستم مخالفت کنم..
ظرف شیرینی و از رو میز برداشتم..جلوی مهناز خانم گرفتم..
--پیر شی دخترم..ایشاالله که همه ی دختر پسرای جوون خوشبخت بشن..
جلوی بی بی گرفتم وقتی داشت شیرینی بر می داشت نگاش تو صورتم بود..
اروم گفت: دخترم چرا رنگت پریده؟.!.خوبی؟!..
لبخند نصفه نیمه ای تحویلش دادم..
-خوبم بی بی نگران نباش..
لیلی جون هم برداشت و ظرف و جلوی پری گرفتم..
صورتشو بوسیدم و تو گوشش تبریک گفتم اونم ریز جوابمو داد و تشکر کرد..
نوبت به امیر رسید..به صورتش نگاه نکردم ..نگام به ظرف توی دستم بود..
-تبریک میگم..
آروم یه شیرینی از تو ظرف برداشت و زیر لب تشکر کرد..
برگشتم سر جام و ظرف شیرینی رو گذاشتم رو میز..
اون شب همه چیز به خیر و خوشی تموم شد..و قرار شیرینی خورون رو به اتفاق بزرگترای فامیل واسه 2شب دیگه گذاشتن که همونجا
نامزدی رسمیشون هم اعلام بشه..
*****************************
تو مسیر برگشت از شرکت بودیم..هر روز با پری می رفتم و می اومدم..

@romangram_com