#آرشام_پارت_370
--این چیه پوشیدی؟..من هنوز نمردما..
نگاهی گذرا به سر تا پام انداختم..مشکلی نبود..یه دست کت و دامن نوک مدادی براق و شال همرنگش..
-مگه چشه؟..
--بگو چش نیست؟..جون من بیا یه امشبَ َرو از خیر تیپ کلاغ پسندت بگذر..بابا می دونیم بالا تر از سیاهی رنگی نیست ولی دیگه نه اینقدر..
اخمامو کشیدم تو هم.......
-پری هر دم یه چیز ازم می خوای..یا گیر میدی میگی تو مراسم خواستگاریم تو هم باش یا حالا که به رنگ لباسم بند کردی..
پشت سر هم گفت:اصلا هر چی دوست داری بپوش اگه من حرف زدم..بیا بریم تا 10دقیقه دیگه می رسن..
-داشتم می اومدم تو چرا پاشدی اومدی اینور؟..
--بی بی گفت بیام دنبالت..
-بی بی؟!..
--اره دیگه اون بنده خدا هم چشمش از تو ترسیده که یه وقت بزنی زیر حرفت..آهان راستی من چطورم؟..سر و تیپم میزونه؟..
چشمامو رو هیکلش چرخوندم..
کت و دامن راسته ی شیری..یه گل نقره ای هم گوشه ی یقه ش بود..با شال شیری و نقره ایش ست کرده بود..
--تو اگه گونی هم بپوشی بهت میاد..
--اینی که الان گفتی مثلا تعریف بود؟..
راه افتادم سمت در..
-دقیقا..
پشت سرم با لبخند اومد..
--تعریف کردنت از پهنا تو حلقم خواهر..
*******************************
پری و لیلی جون پشت در به استقبال خواستگارا ایستاده بودن..پری با اضطراب این پا و اون پا می کرد..با اون ژست و حالتی که به خودش
گرفته بود واقعا بامزه شده بود..
من و بی بی تو پذیرایی نشسته بودیم..
از همونجا به راهرو دید داشت..لیلی جون در و باز کرد..اول از همه یه زن میانسال و کاملا شیک پوش وارد شد .. خیلی گرم وصمیمی با لیلی
جون و پری شروع به احوال پرسی کرد..
لابد مادر اقا داماده که پری می گفت اسمشم مهناز..ِ
بعد از اون یه مرد جوون و قد بلند با یه سبد گل بزرگ وارد شد که بالا تنه ش و کامل پوشونده بود..
سبد گل و از جلوی صورتش کنار زد و کاملا اروم و متین با پری و مادرش سلام و احوال پرسی کرد..
ظاهرا فقط همین دو نفر بودند..
اقا داماد که همون امیر بود سبد گل و با احترام ِخاصی داد دست پری..پری هم که گونه ش هاش حسابی گل انداخته بود با لبخند دلنشینی
دسته گل و از امیر گرفت و تشکر کرد..
لیلی جون به پذیرایی اشاره کرد و تعارفشون کرد ..من و بی بی از جامون بلند شدیم..
سعی کردم یه امشب و به خاطر پری لبخند بزنم..هر چند مصنوعی بودنش کاملا حس می شد..
با مهناز خانم دست دادم و سلام کردم..جوابم و با خوشرویی داد..چهره ی مهربونی داشت و لبخند از رو لباش یک لحظه محو نمی شد..
امیر رو به روم ایستاد..سرمو زیر انداخته بودم که وقتی اونو جلوم دیدم آروم نگاهمو بالا کشیدم ..جواب سلاممو آهسته داد..
خیره شده بود تو چشمام..صورتمو برگردوندم و کنار بی بی نشستم..
لیلی جون تعارف کرد ..امیر و مادرش درست رو به روی من و بی بی نشستن..
پری رفت تو اشپزخونه منم تموم مدت نگاهم و به حلقه ی توی دستم دوخته بودم و اروم اروم با سر انگشتم لمسش می کردم..
سنگینی نگاهی رو حس کردم..
با ورود پری سرمو بلند کردم و همون موقع با امیر چشم توچشم شدم..
و تا نگاهه منو رو خودش دید سرش و زیر انداخت..یه جور دستپاچگی رو تو حرکاتش می دیدم..
حتی وقتی فنجون چای و از تو سینی برداشت دستش به وضوح می لرزید..
چهره ی نسبتا جذابی داشت..ابروهای پر پشت ِمردونه و چشمای قهوه ای .. پوست گندمی و بینی متناسب که نه زیاد بزرگ بود و نه زیاد
کوچیک..یه ته ریش خیلی کمرنگ هم رو صورتش داشت..
ناخداگاه صورتش با اون ته ریش منو یاد آرشام انداخت..
لبمو گزیدم و چشمام و واسه 3ثانیه بستم و باز کردم..
کف دستام عرق کرده بود..هر بار که یادش میافتادم قلبم بی امان تو سینه م می زد..
طبق رسوم دو طرف حرفاشون و زدن..و از زبون مهناز خانم مادر امیر متوجه شدم که همسرش سالهاست به رحمت خدا رفته.. 2تا پسر داره که
@romangram_com