#آرشام_پارت_369

--خب اره..میگم، ازش بدم نمیاد پسر باحالی ِ .. یه اخلاقای خاصی داره..
-خوبه پس جوابت مثبته..
--حالا تا ببینیم..فعلا بیان تا بعد..
-کی قراره بیان؟..
--فردا شب..درضمن تو و بی بی هم حتما باید باشید..البته مامان به بی بی گفته اونم در جریانه..
روی تخت دراز کشیدم و مچ دستمو گذاشتم رو پیشونیم..
به سقف اتاقم خیره شدم..
-تو که می دونی من........
--اِِِِِِِِِِِ دلی باز شروع نکن تو رو قرآن..اصلا من واسه همین اومدم باهات حرف بزنم چون می دونستم اگه از بی بی بشنوی قبول نمی
کنی........مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:خواهر ِ عزیز..دوست ِ گرام..حتما باید بهت التماس کنم تا قبول کنی؟..
-اومدن من چه فایده ای داره آخه؟..همینجا بمونم بهتره..
--که مثل همیشه تنها یه گوشه بشینی و به دیوار زل بزنی؟..
از گوشه ی چشم نگاهش کردم وبا اخم گفتم : به دیوار؟.......!..
--خب به عکسی که رو دیوار ِ ..حالا چه فرقی می کنه؟..بالاخره که زل می زنی..
-پری در این مورد با من حرف نزن چون هیچ وقت به یه نتیجه ی مشترک نمی رسیم..
--باشه کاری به کارت ندارم ولی جون پری فرداشب تو هم با بی بی بیا..باشه؟..
ملتمسانه نشسته بود لب تخت و نگام می کرد..
--دلی خواهش کردم ازت.......
-خیلی خب..
با خوشحالی رو هوا بشکن زد..
--عزیزمی..ایشاالله جبران کنم..
-لازم نکرده..
از رو تخت بلند شد و رفت سمت در..
--باشه باشه من برم تا نظرت بر نگشته..
-بی بی کجاست؟..
--پیش مامان..کارش داشتی؟..
-نه..
--باشه پس فعلا..
از اتاق رفت بیرون و با بسته شدن در منم چشمامو بستم..
سرم درد می کرد..دیگه به این دردا عادت کرده بودم..
هیچ قرص و دارویی تسکینم نمی داد..
پری رو مثل خواهرم دوست داشتم..فقط گاهی اوقات از روی شیطنت بعضی حرفا رو می زد..
با وجود اینکه می دونه ناراحت میشم ولی بازم کار خودشو می کنه..
توی این مدت کم برامون زحمت نکشید..
می دونستم واسه اینکه تنها نباشم اصرار کرد پیششون بمونیم..
هیچ وقت تنهام نذاشت..در همه حال سعی داشت لبخند و رو لبام بیاره ولی تلاشش بی فایده بود..
با دلی پر از غم چطور می تونستم شاد باشم و بخندم؟..
***************************
داشتم موهامو شونه می زدم که نگام رو حلقه ی توی انگشتم ثابت موند..
دستمو آروم پایین اوردم..
نرم و آهسته روی حلقه رو بوسیدم..
هیچ وقت نخواستم که از دستم درش بیارم..به همین خاطر هر کی منو می دید با وجود این حلقه پیش خودش می گفت که متاهلم و از این
بابت خوشحال بودم..
شالم و انداختم رو سرم..داشتم مرتبش می کردم که پری مثل همیشه بی اجازه اومد تو اتاق..
-کی عادت می کنی قبل از ورود یه تقه به این در بزنی؟..
--وا.. نامحرم که نیستی من.......و با صدای نسبتا بلندی صدام زد که سریع چرخیدم سمتش..
--دلـــــی؟!..
-چته چرا داد می زنی؟..

@romangram_com