#آرشام_پارت_368

-مگه چندبار همو دیدین؟..
--6ماهی هست اومدن..مهناز جون ، مامان امیر زیاد اینجا سر می زنه..تا حالا ندیدیش؟..
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..
--تعجبم نداره از صبح تا عصر که تو شرکتی بعدشم میای تو اتاقت می شینی کتابت و می نویسی..راستی هنوز تموم نشده؟..
-نه هنوز..
--کی میشه تو اینو چاپ کنی من بیام ازت امضا بگیرم..دیگه نیازی هم نیست برم تو صف فقط کافیه یه سر بیام پشت در اتاقت..نویسنده رو
بیخ ِ ریشمون داریم چی از این بهتر؟..
داشتم دست نوشته هامو از روی تخت جمع می کردم تو همون حالت پرسید: اسمشو چی می خوای بذاری؟..
برگه ها رو دسته کردم.......
-اسم ِ چی رو؟!..
--اسم بچه ت و..دختر حواست جمع نیستا..اسم رمانت و میگم دیگه..
-هنوز اسم واسه ش انتخاب نکردم..
--اهان خب اره اینم حرفیه تا بچه به دنیا نیاد که واسه ش اسم انتخاب نمی کنن..
نگاهش کردم که گفت: تو از اون مامانا میشی که تا بچه ت به دنیا نیاد به فکر اسمش نمیافتی..ولی من مثل تو نیستم از همین الان اسم بچه
هامو پیدا کردم..
- 27سالته ولی عین نوجوونا حرف می زنی..پس کی به بلوغ می رسی تو؟..
از رو تخت بلند شدم و برگه ها رو گذاشتم تو کشوی میزم..
--وا مگه چی گفتم؟!..
-تو کار و بدبختی نداری هر دقیقه اینجایی؟..
--خب اینم کار ِ دیگه..می دونی چقدر به خودم زحمت میدم هِلِک هِلِک از اون سر باغ می کوبم میام این سر باغ تا به تو سر بزنم؟..
-پس یه جورایی باید ممنونتم باشم..
--باش ما که بخیل نیستیم..
-اگه سر زدنت تموم شده پاشو برو می خوام یه کم استراحت کنم..
--سر زدنم که اره خیلی وقته تموم شده منتهی یه چیزی و یادم رفت بهت بگم..
نشستم لب تخت و نگاهش کردم..
-خب بگو..
بی مقدمه با نیش باز گفت: فرداشب قراره واسه ت خواستگار بیاد..
با چشمای گرد شده نگاهش کردم..یه دفعه از جام پریدم که با من پری هم از جاش بلند شد و یه قدم رفت عقب..
با اخم بهش گفتم: وای به حالت پری اگه جدی گفته باشی..خودت می.........
دستاشو به حالت تسلیم برد بالا و با خنده گفت: خیلی خب بابا داشتم شوخی می کردم..
نفسم و عصبی دادم بیرون و نشستم..سرمو تو دست گرفتم و چشمامو محکم رو هم فشار دادم..
پری کنارم نشست..دستش و اروم گذاشت پشتم..
به صورتم دست کشیدم و نگاهش کردم..
--خب دیگه ناراحت شدن نداره..ببخشید داشتم مثل همیشه باهات شوخی می کردم..
-می دونی از این حرفا خوشم نمیاد بازم تو.........
--اوکی بگم غلط کردم خوبه؟..
نگاهمو ازش گرفتم..
--حالا بذار جمله م و تصحیح کنم که خواستگار میاد منتهی نه واسه تو..واسه من.........
-نکنه همین پسر دوست لیلی جون؟..
با لبخند سرشو تکون داد..
--اره همون..
-پس چرا از اول نگفتی؟..
--خواستم سر به سرت بذارم که نشد..
چپ چپ نگاش کردم..
خندید..
-از همین الان استرس گرفتم..دل تو دلم نیست..
--دوستش داری؟..
لباشو جمع کرد..

@romangram_com