#آرشام_پارت_367
به انتظار روزی که تمومی رویاهام به حقیقت تبدیل بشه..
به هیچ کس اجازه نمی دادم از مرگ آرشام حرف بزنه..
بی بی به این موضوع واقف بود و همیشه دلداریم می داد..
پری هم کمتر بهش اشاره می کرد ولی هر بار محض نصیحت یه چیزی می گفت که تا می دید از حرفش ناراحت شدم دیگه ادامه نمی داد..
مادرشو صدا می زدم لیلی جون..
اسمش لیلی بود و دوست داشت اینطوری صداش کنیم..زن فوق العاده مهربونی بود..
دوست و همسایه ی دلسوز ِ بی بی..
واقعا رابطه شون با هم خوب بود..
چند بار در مورد فرهاد از پری پرسیدم..اینکه هنوز اونو دوست داره یا نه..
و درکمال تعجب دیدم با پوزخند جوابمو داد که حتی بهش فکرم نمی کنه..
می گفت یه حس زودگذر بوده..
گفت فرهاد هیچ وقت عاشق اون نمی شده و پری هم گدای عشق نیست و اگه بناست روزی عاشق بشه به کسی دل می بنده که اونم پری رو
بخواد..
می گفت از عشق یکطرفه متنفره..
از فرهاد هیچ خبری نداشتم..
دوست داشتم تو بی خبری از من بمونه..
با حضورش یاد گذشته ها میافتادم..
آرشام هیچ وقت دوست نداشت اونو کنارم ببینه..
حتی وقتی باهاش حرف می زدم نسبت بهش حسادت می کرد..
نمی دونم..شاید کارم درست نباشه ولی من هنوزم به آرشام وفادارم و از چیزایی که یک روز اون ازشون خوشش نمی اومد دوری می کنم..
پری وقتی حرفامو می شنید می زد زیر خنده و می گفت دیوونه ای به خدا دختر..مگه فرهاد چکارت کرده؟..
و جواب من تنها بهش سکوت بود..
سکوتی سرد..
من دیوونه بودم..
دیوونه ی آرشام..
کسی که هیچ وقت مرگش و باور نکردم و به انتظار اومدنش نشستم..
چون بهم قول داد..
چون قسم خورد..
آرشام مردی نبود که زیر قولش بزنه..
حتی شده یه نشونه از خودش بهم میده..
تا خودش بهم ثابت نکنه هیچ وقت هیچ چیزو باور نمی کنم..
هیچ وقت..
****************************
پری_ دلی حالشو داری یه کم باهات حرف بزنم؟..
عینک مطالعه م و از روی چشمام برداشتم و برگه های توی دستمو گذاشتم رو تخت.........
-اره حتما..چی شده؟..
رو به روم نشست و زانوهاشو عین بچه ها گرفت تو بغلش..
چونه شو گذاشت رو پاهاش و نگام کرد..
--هیچی نشده..یعنی شایدم شده باشه..نمی دونم دلی حسابی گیجم..
-واسه چی؟..
مکث کرد و نگاهشو زیر انداخت..چونه شو از روی زانوهاش برداشت..
بعد از چند لحظه نگام کرد و اروم گفت: فکر کنم جدی جدی از یکی خوشم اومده..
یه تای ابروم و انداختم بالا و با تعجب گفتم: جدی؟..!کیه من می شناسمش؟!..
--نه بابا تا حالا ندیدیش..اسمش امیر ِ ..پسر یکی از دوستای قدیمی مامانمه..خارج زندگی می کردن تازه چند ماهه برگشتن.. 31سالشه و
مهندس کشاورزی.. ِ
-خب مبارک باشه عزیزم..ایشاالله که خوشبخت بشی..
زد به پام..
--چی چیو مبارک باشه؟..هنوز نه به دار ِ نه به بار ِ ..فقط یه جورایی غیر مستقیم مامانش به مامانم گفته که امیر از من خوشش اومده..
@romangram_com