#آرشام_پارت_366
شماره م و بهش داده بودم و ماهی 2یا 3بار بهم سر می زد و هر روز تلفنی با هم در ارتباط بودیم..
بی بی رو خیلی دوست داشت بی بی اَم همونطور که به من محبت نشون می داد اونو هم مثل دختر خودش دوست داشت..
پری اصرار داشت خونه رو بفروشیم و برای همیشه بریم تهران زندگی کنیم تا اینجوری به اونا هم نزدیک باشیم..
بی بی قبول نمی کرد و می گفت اینجا رو دوست داره..
اما پری هم دختر یه دنده ای بود و بالاخره بعد از 2ماه تونست بی بی رو راضی کنه..
خونه رو فروختیم و رفتیم تهران..ولی خونه های اونجا خیلی خیلی گرون تر از شمال بود..
پول ما برای خرید یه خونه ی کلنگی توی پایین ترین نقطه ی تهران کافی بود ولی پری اجازه نمی داد..واقعا دختر لجبازی بود..
تا اینکه اصرار کرد بریم خونه ی اونا..اینبار علاوه بر بی بی منم قبول نکردم..
پری گفت خونه شون یه ساختمون مجزا پشت ساختمون اصلی داره که می تونن اونو بهمون اجاره بدن..
رو این حساب هیچ کدوم حرفی نداشتیم..اینجوری برای ما هم بهتر بود که دیگه تنها نباشیم..
خونه شون و عوض کرده بودن..دیگه تو خونه ی سابقشون زندگی نمی کردن..
روزها و ماهها پشت سرهم می گذشتن..
پری تو یه شرکت خصوصی مشغول به کار بود..
بهم پیشنهاد کرد منم یه جا مشغول شم ولی من مثل اون نبودم و تو هیچ کاری مهارت نداشتم..
از طرفی دیگه حوصله ی درس خوندنم نداشتم..نه ذهنم می کشید و نه دیگه تواناییشو داشتم..
منی که این همه گوشه گیر و ساکت شده بودم چطور می تونستم به فکر موفقیت و تحصیل باشم؟!..
همیشه از رنگای تیره استفاده می کردم..
پری می گفت تو که رفتن آرشام و باور نداری پس چرا لباسای تیره می پوشی؟..
می گفتم نمی خوام شاد باشم و هیچ رنگ شادی رو تو تنم ببینم..کسی که عاشقانه دوستش داشتم کنارم نیست..همیشه ادم برای مرگ ِ کسی
رخت عزا به تن نمی کنه..لباسای تیره ی من محض عزاداری نبود..
من تیره می پوشیدم چون عشقم وکنارم نداشتم..
چون شاد نبودم..
چون تو سیاهی غرق شده بودم و به دنبال دست کسی می گشتم که نجاتم بده..
کسی هم جز آرشام نمی تونست ناجی من باشه..
یه مقدار پول از فروش خونه تو بانک بود که با همون زندگیمونو می گذروندیم..ولی تا کی باید سربار این پیرزن درد کشیده می بودم؟..
تا به اینجا هم منو مثل دختر خودش دونست و کمکم کرد ولی دیگه نمی خواستم اینطور ادامه بدم..
پری وقتی فهمید دنبال کار می گردم سریع بهم پیشنهاد منشی گری تو همون شرکتی رو داد که اونجا کار می کرد..
به کمک پری تونستم مشغول به کار بشم..
1ماه ازمایشی که با توجه به رضایت رئیسم به صورت دائم توی شرکت موندم..
پلاک آرشام رو هیچ وقت از خودم دور نمی کردم..همیشه به گردنم بود..
حلقه ش و گذاشته بودم تو کشوی کنار تختم و هر شب تا اونو نمی بوسیدم و جلوی چشمام نمی ذاشتم خوابم نمی برد..
قبل از خواب اونطور که خودش دوست داشت به خودم از همون عطر می زدم و تو جام دراز می کشیدم..
تو دلم باهاش حرف می زدم..هنوزم اون شیشه ای که بهم داده بود و داشتم..
ولی دیگه عطری توش نبود..
برای همین هر ماه یه شیشه ازش می خریدم..من با ارشام زندگی می کردم..هیچ وقت احساس نکردم که اونو برای همیشه از دست دادم..حتی
از انتظار هم ناامید نشدم..
قبل از خواب چشمامو می بستم و باهاش حرف می زدم..صورتش و با چشمای بسته می دیدم..
پشت پرده ای از سکوت..
همون چهره ی مغرور و جذاب..
هر شب خودم و آرشام و تو رویاهام کنار هم می دیدم..
رویاهایی که شبیه به واقعیت بود..
واقعیتی که ارزوم بود یه روز تحقق پیدا کنه..
و حالا 5سال گذشته..
از اون روزی که ترکم کرده و من به انتظارش نشستم..
همه چیز تغییر کرده..
دیگه من اون دختر شاد و سرزنده نیستم..
رد پای گذر زمان رو چهره ی شکسته ی بی بی به وضوح دیده میشه..
5سال از عمرم رو به دست تندباد زمانه سپردم..
@romangram_com