#آرشام_پارت_365
با اینکه هنوز منتظرش بودم ولی می ترسیدم که خوابم حقیقت داشته باشه و ارشام.........
به خودکشی فکر کردم..بارها و بارها..
هیچ ترسی از مرگ نداشتم..
اما کسی به مرگ فکر می کنه که از انتظار خسته شده باشه..
کسی که امیدی به بازگشت عشقش نداشته باشه..
کسی که مرگ عزیزش رو باور کرده باشه..
ولی من باور نداشتم..من حتی پامو تو قبرستون نمی ذاشتم..
چون ایمان داشتم که عشقم زنده ست..مثل دیوونه ها یه گوشه می نشستم و با خودم حرف می زدم..
پلاک الله جلوی چشمام تکون می خورد و من خیره می شدم بهش .. انگار که دارم با ارشام حرف می زنم مرتب اسمشو زیر لب زمزمه می
کردم..
اون اوایل چند تا تماس ناشناس داشتم که عمومحمد سیم کارتمو عوض کرد..
دیگه با هیچ کس در ارتباط نبودم..
6ماه از مرگ آرشام گذشته بود که عمومحمد و بی بی تصمیم گرفتن به خاطر من مدتی رو خونه ی برادرشون تو مشهد بگذرونن..
با همون حال ِ زارم اصرار کردم اینکارو نکنن..ولی عمومحمد می گفت این به نفع همه ست مخصوصا من..
کسی تو خونه زندگی نمی کرد..خانواده ی برادرش تهران بودن..
ولی خونه اسباب اثاثیه داشت....یه خونه ی کوچیک ولی کامل..
خونه شون به حرم فاصله داشت ولی با اتوبوس 10دقیقه بیشترراه نبود..
هفته ای 3بار می رفتم و تو صحنش می نشستم..به گنبد طلاییش خیره می شدم ... و با تموم غمی که تو دلم داشتم از خدا میخواستم به
حرمت امامش بهم صبر بده تا بتونم به انتظار عشقم بنشینم..
دلمو گرم کنه..
سرمای وجودمو از بین ببره و بهم امید بده..
1سال و نیم گذشته بود که یه شب تو خواب عمومحمد قلبش درد گرفت..تا رسوندیمش بیمارستان تموم کرده بود..
این تقدیر لعنتی با مرگ عمومحمد دومین ضربه ش رو هم بهم زد..
بی بی هر شب سر نماز گریه می کرد و شاهد غصه خوردناش بودم..
و من هر شب تو بستر خواب به یاد عشقم بی صدا اشک می ریختم..
همینطور به یاد مردی که اون رو پدر خودم می دونستم ..مردی که درسته از پوست و گوشت و خونش نبودم اما..
از پدرمم بیشتر دوستش داشتم و جای خالیش و با تموم وجود حس می کردم..
به خاطر خاکسپاری عمومحمد برگشته بودیم شمال..وصیت کرده بود کنار پدر و مادرش دفنش کنن و بی بی به وصیتش عمل کرد..
2ماه گذشته بود..
یه روز که از کنار ساحل برمی گشتم خونه تو مسیر در حال قدم زدن بودم که یه ماشین کنارم زد رو ترمز..
فکر کردم مزاحمه..بی تفاوت از کنارش رد شدم ولی با شنیدن صدای زنی که از پشت سر صدام می زد ایستادم..
برگشتم و با دیدن پری که با لبخند به طرفم می اومد، متعجب سر جام موندم..
دیدن بهترین دوستم اون هم بعد از این همه مدت..
بردمش خونه و با بی بی اشناش کردم..
خبر نداشت چی به روزم اومده وقتی دید حتی یه لبخند کوچیک هم رو لبام نمیشینه و در سکوت فقط نگاهش می کنم کنجکاو شد تا بدونه
تو این مدت چیا بهم گذشته..
باهاش درد و دل کردم..همه ی اتفاقات و براش موبه مو تعریف کردم..پری پا به پام اشک ریخت و با غصه بغلم کرد..
بهم گفت پدرش 1سالی میشه که در اثر سکته ی مغزی فوت شده و اون و مادرش تنها تو تهران زندگی می کنن..
واسه کاری مجبور میشه بیاد شمال که اتفاقی منو می بینه و...........
در مورد کیومرث ازش پرسیدم که گفت تو کار خلاف بوده و به همین خاطر گیر پلیس میافته..
جرمش قاچاق مواد بوده و خلافای سنگین تری هم انجام می داده..
ظاهرا همون موقع که دستگیرش می کنن تو خونه ش 2کیلو شیشه داشته و با این اوصاف جرمش سنگین تر از قبل میشه و حکم اعدام واسه
ش می برن..
وقتی داشت اینا رو واسه م تعریف می کرد هیچ غم و ناراحتی تو چهره ش ندیدم..خوشحال نبود ولی ناراحتم نبود..
کیومرث کم اذیتش نکرده بود..
خدا جای حق نشسته..
همیشه گفتن خدا حق بنده هاشو شاید دیر بگیره ولی سخت می گیره..
کیومرث چوب کاراشو خورد..
@romangram_com