#آرشام_پارت_361

حواسم به سرم ِ توی دستم نبود و تو همون حالت محکم بغلش کردم..
دستم سوخت و درد گرفت ولی بی خیال فقط خودمو تو اغوشش حس کردم..
تندتند پشت سر هم با گریه باهاش حرف می زدم..
-سر قولت موندی..مرد و مردونه گفتی میای پیشم و تنهام نمیذاری..ازت ممنونم..خدایا ازت ممنونم..........
پشتمو نوازش کرد..صداش به همون ارومی بود..
--محکم باش دلارام.. سعی کن با تموم اتفاقات کنار بیای..من خواستم با سرنوشت بجنگم ولی نتونستم..می دونم سخته ولی من همیشه
کنارتم..فکر نکن تنهات گذاشتم و زیر قولم زدم..منو توی قلبت حس کن..
سرمو از روی سینه ش بلند کردم..تو چشماش خیره شدم..
با ترس و وحشت خاصی سرمو تکون دادم و گفتم: نه..تو دیگه برگشتی ..من تنها نیستم ارشام تو پیشمی..بگو که همه ش یه کابوس بود..بگو
اون همه ضجه و التماس وَهم و خیال بود..آرشام پیشم می مونی مگه نه؟....
نگاهه ملتمسانه م و تو چشمای سیاه و جذابش دوختم..نگاهم کرد و بعد از چند لحظه با آه عمیقی که از سینه ش بیرون داد سرم و به سینه
ش گرفت..
موهامو نوازش کرد و روی سرمو بوسید..
--همیشه پیشتم دلارام ..همیشه..همیشه.................
صداش بارها و بارها تو سرم تکرار شد..قلبم با همون یه جمله اروم گرفت..چشمام و روی هم فشار دادم و لبخند زدم..
نمی دونم چی شد..یه حسی داشتم..یه حس عجیب و تلخ..خدایا..
احساس خلاء می کردم..تنم سرد شد..چشمام سنگین شده بود و نمی تونستم پلکامو تکون بدم..
صداها..
نجواها..
تو سرم سوت می کشید..
از این همه هیاهو..
--دلارام..دخترم چشماتو باز کن..تو رو به خدا چشماتو باز کن عزیز دلم..
پلکام لرزید..زیر لب یه چیزی رو زمزمه می کردم.. انقدر آهسته که حتی خودمم نمی شنیدم..
--اقای دکتر ..خانم پرستار دخترم داره بهوش میاد..پلکاش لرزید..
چشمامو آهسته باز کردم..تار می دیدم..بستمشون..
بعد از چند لحظه صدای یه مرد و شنیدم که صدام می زد..
--خانم امینی..صدای منو می شنوید؟..
اروم چشمامو باز کردم..دیدم بهتر شده بود..
سرم داشت منفجر می شد..نگاهمو به اطرافم دوختم..همون اتاق..
پس خواب نبودم..تو دلم خدا رو شکر کردم..
نگام به بی بی و عمو محمد افتاد که کنار تختم با چشمای گریون وایساده بودن..با شنیدن صدای همون مرد نگاهمو بالا کشیدم..
روپوش پزشکی تنش بود با یه گوشی دور گردنش ..یه پرستار جوون هم کنارش ایستاده بود..
دکتر لبخند به لب نگام کرد..
--خانم امینی احساس درد یا تهوع و یا حتی سرگیجه نمی کنید؟..
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..
-فقط ..سرم..خیلی درد می کنه..
--مشکلی نیست ..بعد از 2روز تازه چشماتونو باز کردید و این علائم طبیعی.. ِ
با تعجب نگاهش کردم..
رو به پرستار یه سری سفارشات کرد ..پرستار همراه دکتر از اتاق بیرون رفت..
نگاهمو به بی بی و عمومحمد دوختم..
بی بی اومد جلو و دستمو گرفت..با بغض گفت: خوبی دخترم؟..
-خوبم..بی بی آرشام کجاست؟..می خوام ببینمش..
با غم و اشک سرش و چرخوند سمت عمومحمد..
رو به عمومحمد گفتم: میشه ارشام و صدا کنید؟..نکنه برگشته خونه؟..عمو می خوام برم پیشش، به دکتر بگید مرخصم کنه باید برم پیش
ارشام..
بی بی با هق هق گوشه ی چادر مشکی شو به چشماش فشار داد..
اینا چشون شده؟.!.واسه چی دارن گریه می کنن؟!..
عمومحمد اشکاشو پاک کرد و زیر لب یه چیزایی گفت..

@romangram_com