#آرشام_پارت_362

چرا حرف نمی زدن؟!..
دست بی بی رو اروم فشار دادم..
-بی بی چرا گریه می کنی؟..دیدی گفتم ارشام زنده ست؟..اون مامور داشت بهمون دروغ می گفت..خودم باهاش حرف زدم..توی همین اتاق
دستمو گرفت و گفت پیشم می مونه..بی بی به دکترمیگی مرخصم کنه؟..
بی بی هق هق کنان ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت..
بهت زده به عمومحمد نگاه کردم..
چند بار اومد رو زبونم بگم چرا لباس سیاه تنتونه؟!..
-عمو بی بی چش شده؟..چرا گریه می کنه؟..آرشام که زنده ست..منم که خوبم .. عمو تو یه کاری کن دکتر مرخصم کنه..ارشام تو خونه
منتظرمه..تو رو خدا عمو بهش میگی؟..
اومد سمتم..کنارم ایستاد .. اروم با چشمای خیس از اشک باهام حرف زد..
--باهاش حرف می زنم .. اروم باش دخترم..
لبخند کمرنگی نشست رو لبام..
-ممنونم..به خدا خوبم..فقط یه کم سرم درد می کنه..اگه برم پیش ارشام کامل خوب میشم..
به صورتش دست کشید..شونه هاش می لرزید..
--عمو گریه می کنی؟..
دستشو برداشت..چشماش سرخ شده بود..
--نه دخترم..بعد از 2روز بهوش اومدی از خوشحالیه..
-یعنی چی 2روز؟!..
--تو خونه از حال رفتی دخترم....دکتر گفت به خاطر فشار عصبی ِ ..بهت شوک ِ بزرگی وارد شده و واسه همین..............
-کی بهوش اومدم؟..
--همین الان .. دکترم که بالا سرت بود دخترم....
با دهان باز نگاهش کردم..
-ولی..نه عمومحمد من با ارشام حرف زدم..اون موقع بهوش اومده بودم..وقتی چشمامو باز کردم کسی تو اتاق نبود بعد که در باز شد آرشام
اومد تو ..خودم دیدمش..توی همین اتاق بود..خوب یادمه..
نمی دونم چرا تا اسم آرشام و میاوردم نگاهش گرفته و بارونی می شد..
--دخترم بذار برم با دکترت حرف بزنم ببینم می تونیم مرخصت کنیم یا نه..
سرمو تکون دادم..
ازاتاق که بیرون رفت نگاهمو چرخوندم سمت پنجره..تعجبم هر لحظه بیشتر می شد..
مگه از وقتی با ارشام حرف زدم چقدر گذشته ؟!..
خوب یادمه اون موقع هوا روشن بود..نور از پنجره افتاده بود تو اتاق .. ولی حالا..
هوای بیرون کاملا تاریک بود..با دیدن سیاهی ِ شب یاد عمومحمد وبی بی افتادم..
که چرا لباس سرتا سر مشکی پوشیده بودن؟؟!!..
به خودم امید می دادم که دیدار من و آرشام خواب یا رویا نبوده..
اون واقعا اینجا بود..
من مطمئنم..
یاد دستای سردش افتادم..
قلبم لرزید..
آرشام هیچ وقت دستاش سرد نبود..
حتی وقتی تو اغوشش بودم این سرما رو کامل حس کردم..
چرابعدش و یادم نیست؟..
من تو بغلش بودم که وقتی چشم باز کردم دیدم بی بی و عمومحمد تو اتاقن..
خدایا دارم دیوونه میشم..........
خودت کمکم کن.....
****************************
چشمامو بستم تا تو رو ببینم..
ببینم که کنارمی..
سرمو میذارم رو شانه هات..
گرمای وجودت و حس می کنم..

@romangram_com