#آرشام_پارت_360
-بی بی خودش گفت..گفت میاد..گفت تنهام نمیذاره..بگو که اینا همه ش یه کابوسه..من خوابم مگه نه؟....!..
ازته دل جیغ کشیدم و اسمش وصدا زدم..آرشــــــــام.....خدایا این چه بخت و اقبال ِسیاهی ِ که من دارم؟..چرا نباید یه لحظه توی این دنیا
رنگ خوشبختی رو ببینم؟..خدایا بیچاره تر از اینم نکن..خدایــــــا.........
--عزیز ِ دل ِ بی بی اروم باش..داری خودتو از بین می بری..دخترم اینکار و نکن..به خاطر ِ بی بی.......
از بس جیغ کشیده بودم و به سر و صورتم زده بودم که دیگه جون نداشتم حرف بزنم..حتی نا نداشتم لای چشمامو باز نگه دارم..
-آ..آرشام ..آرشام زنده ست..می دونه هنوز چشم به راهشم..قول داد چشم به رام نذاره..ای کاش ..می مُردم..می مُردم و.. نمی ..نمی ذاشتم
..بره..بی..بی..من..نمی............
تو بغل بی بی اروم اروم چشمام بسته شد وتاریکی چون پرده ای جلوی چشمامو گرفت..
دیگه متوجه اطرافم نبودم..
هر چی که بود فقط..
سیاهی ِ محض بود..
****************************
اروم لای چشمامو باز کردم..
تو سرم احساس سنگینی می کردم..
دیدم تار بود ولی کم کم بهتر شد..با ناله چشمامو چند بار بستم و باز کردم..
گیج و منگ نگاهمو اطرفم چرخوندم..
با تعجب به سرمی که تو دستم بود نگاه کردم..
من کجام؟!..
هنوز کامل حواسم جمع نشده بود که در اتاق آهسته باز شد..نگاهموسمتش چرخوندم..
با دیدنش تنم لرزید..قلبم بی امان تو سینه م می تپید و هجوم اشک رو به چشمام حس کردم..
نا نداشتم صداش کنم..حالم اصلا خوب نبود..
با همون لبخند همیشگیش بهم نگاه می کرد..خواستم اسمشو زمزمه کنم نتونستم..
تو جام نیمخیز شدم که با قدم هایی بلند و شتابزده خودشو بهم رسوند..
کنارم ایستاد و دستمو تو دستش گرفت..ولی.....دستاش.... سرد بود..
نگاهش کردم..بهت و ناباوری رو تو چشمام خوند..هنوز لبخند رو لباش بود..
اب دهنم و قورت دادم تا بغضمو رد کنم ولی نشد..
لبام لرزید..ازهم بازشون کردم..
-آ..آرشا..آرشام....آرشام..آرشام تو.......تو.........
دوست داشتم بلند صداش کنم اما نتونستم..
رو صورتم خم شد..ناخداگاه چشمامو بستم..اشکام خودسرانه رو صورتم جاری شدن..
لباشو به پیشونیم چسبوند..
سرد بود..
حتی بوسه ای که رو پیشونیم نشوند..
تنم با همون بوسه یخ بست..دستام شروع کردن به لرزیدن..تو دستش گرفت..چشمامو باز کردم..
چرا سرد بود؟!..
ولی نگاهش سوزان بود..اما چرا این گرما رو حس نمی کنم؟..!سرمای دستاش این اجازه رو بهم نمی داد..
زمزمه کرد..اروم..
با نگاهی شفاف و نافذ مثل همیشه..
--دلارام..شرطمون و یادت رفت؟..
خواستم لبخند بزنم وبهش بگم نه..نه تو دیگه پیشمی و به قولت وفا کردی پس پاش وایسادم..
ولی نتونستم..فقط نگاهش کردم..با چشمایی که سیل غم و تنهایی رو به رخش می کشید..تا بدونه توی این مدت چی کشیدم و تو تنهاییام
چقدر اشک ریختم..
به صورتم دست کشید..اشکامو پاک کرد..
--نذار این چشما اینطور بباره ..این اشکا..هیچ وقت لایقشون نبودم...........
نتونستم بیشتر از اون ساکت بمونم ..بغضم هنوز سر جاش بود..
لحن صدام پر از گلایه بود..
پر از شِکوه و شکایت..
-آرشام..آرشام تو..تو..تو زنده ای..تو برگشتی..پس همه ش دورغ بود....آرشام ِ من سالمه..............
@romangram_com