#آرشام_پارت_359

حلقه ی آرشام..
پلاک الله ای که اون شب تو کلبه بهش هدیه داده بودم..
ساعت مچیش..
فندکی که همیشه با خودش داشت..
و یه سری مدارک که نصفشون سوخته بود..
-ایـ..اینا..اینا همه شون..اینا متعلق به همسر منه..این گردنبند ارشام ِ ..اینا..اینا دست شما چکار می کنه؟..!این مدارک چرا سوخته؟!..
صدام که با بغض گرفته بود هر لحظه بلندتر می شد..
بی بی دستمو گرفت و زمزمه کرد اروم باشم..ولی نمی تونستم..
مغزم به کل قفل کرده بود..
سرگرد _ خانم امینی لطفا اروم باشید..من همه چیزو با جزئیات براتون توضیح دادم تا در جریان اتفاقات قرار بگیرید..قصد بازجویی از شما رو
هم نداشتم وگرنه ازتون می خواستم با من به اداره بیاید..پس..........
بلند گفتم: تو رو خدا حرفتون و نپیچونید..راست وحسینی بگید چی به سر ارشام ِ من اومده؟..تو رو قرآن..مگه حال و روزمو نمی بینید؟..
عمومحمد_ دخترم اروم باش تا جناب سرگرد حرفشو بزنه..چرا با خودت اینجوری می کنی؟..
رو بهش با بغضی که چیزی تا شکستنش نمونده بود گفتم: چطور اروم باشم عمومحمد؟..ببینید..
رو به بی بی پاکتو گرفتم و تکونش دادم..........
-بی بی نگاه کن اینا وسایل ِ آرشام ِ ..این همون حلقه ای ِ که شما سر عقد بهمون دادید..بی بی تو رو خدا نگاه کن..این همون گردنبندی ِ که
بهش دادم..خودم با دستای خودم الله و به گردنش بستم بی بی..گفتم می خوام اسم خدا همیشه همراهت باشه..
صدای هق هقم بلند شد..پاکت و تو دستام فشار دادم..
بی بی سرمو در اغوش گرفت ..اونم گریه می کرد..
حالتام عصبی بود..
سرمو از تو سینه ش بیرون اوردم و رو به سرگرد که اخماشو کشیده بود تو هم و با ناراحتی به زمین نگاه می کرد گفتم: بگید..بگید من
ارومم..به خدا حتی گریه م نمی کنم..فقط بگید..بذارید خیالم راحت شه..
و با پشت دست اشکامو پاک کردم..اروم و قرار نداشتم..نمی فهمیدم دارم چکار می کنم..
سرگرد_ شما حالتون خوب نیست خانم..بذارید......
داد زدم: من خوبم..شما فقط به من بگید چی به سر شوهرم اومده؟..فقط همین..می خوام بدونم..
سرشو تکون داد: باشه..من فقط به وظیفه م عمل می کنم..متاسفانه باید بگم توی مسیر راننده که کیوان بوده توسط افراد داخل ون تیرمی
خوره..در جا تموم می کنه چون گلوله به سرش اصابت می کنه..خارج از شهر بودن و کنار جاده ی باریکی که سینه ی کوه بوده پرتگاه های
بلند و خطرناکی قرار داشته..همون موقع که شلیک میشه ماشین منحرف میشه سمت چپ و.....ماشین تو دره سقوط می کنه..و میانه ی راه
اتیش می گیره و هر دو سرنشین خودرو......................
با حمله ی عصبی که بهم دست داد جیغ کشیدم و پاشدم..فریاد می کشیدم مرتب می گفتم :نــــه..این دروغه..آرشـــــام..
تو سر و صورتم می زدم..به صورتم چنگ می نداختم..گریه می کردم و به خدا شِکوه می کردم..
بی بی با گریه سریع اومد سمتم...
سعی داشت دستامو بگیره ولی نمی تونست از پسم بر بیاد..هیچ کس جلودارم نبود..از ته دل جیغ می کشیدم و داد می زدم..
کف هال زانو زدم و رو به زمین خم شدم..دستمو رو سینه م مشت کرده بودم و با صدای بلند اسمشو صدا می زدم..
عمومحمد اومد کمک بی بی ..پسش زدم و با مشت به زمین کوبیدم..
صدای عمومحمد و سرگرد تو گوشم می پیچید ولی تو حال خودم نبودم..صدای هق هقم گوش فلک وکر می کرد..صدای شیون زاریم همه ی
خونه رو برداشته بود..ضجه می زدم و اسمشو صدا می زدم..
سرگرد_ هر دو جنازه الان توی سردخونه هستن..می تونید فردا صبح اقدام کنید..لازم به ذکر ِ که هر دو به طرز فجیعی سوختن..از روی
مدارک و لوازمی که همراه داشتن تونستیم شناساییشون کنیم..
همراه اقای تهرانی این وسایل بود..گردنبند دور گردنش بود و حلقه هم به انگشتش..اون فرد نفوذی هم تایید کرده که جنازه ها متعلق به
کیوان شجاعی وآرشام تهرانی ِ چون زمان وقوع حادثه توی اون ون بوده و با چشم همه چیز رو دیده و شهادت داده..
حتی دیده که شوهرایشون سعی داشتن مسیر ماشین و از سمت دره منحرف کنند ولی متاسفانه موفق نمیشن..
اون دریاب برای پیدا کردنشون تا زمانی به ما کمک کرد که ماشین اتیش نگرفته بود....بهتون تسلیت میگم..........
همونطور که رو به زمین خم شده بودم کمرمو تا نیمه راست کردم و سرمو بلند کردم..
با گریه و ضجه به بی بی نگاه کردم..
-بی بی بگو که اینا هیچ کدومش حقیقت نداره...آرشام ِ من زنده ست..اون نمرده..برمی گرده..قسم خورد بر می گرده..وقتی خواست بره بهم
قول داد..
بی بی بغلم کرد وبا هق هق منو به خودش فشرد..

@romangram_com