#آرشام_پارت_358

اب دهنم و قورت دادم..گلوم می سوخت..
بی بی کنارم ایستاد و دستمو گرفت..فهمید حالم خرابه..
-من همسرشم..چی شده؟!..
عمومحمد _ بریم تو اینجا سرده دخترمم حالش خوب نیست اینجوری بهتره..
سرگرد به نشونه ی موافقت سرشو تکون داد و پشت سر عمومحمد راه افتاد ..به بی بی نگاه کردم..
--آروم باش عزیزم ایشاالله که خیر.. ِ
سرمو تکون دادم..اما دلم گواهه بد می داد..
بی بی دستمو گرفت و رفتیم تو..
*****************************
سرگرد_ همسر شما به همراه شخصی به نام کیوان شجاعی دقیقا 5روز پیش از شمال به سمت تهران حرکت کردند درسته؟..
بهت زده نگاش کردم..
-شما.. اینا رو از کجا می دونید؟!..
--براتون توضیح میدم..شما همایون شایان و برادرزاده شون ارسلان شایان رو می شناسید؟..
-بـ..بله..چطور؟!..
--ما الان مدتهاست شایان و دار و دسته ش و زیر نظر داریم..توضیح بیشتری نمی تونم بدم متاسفم فقط تا جایی که بدونم به شما مربوط
میشه رو میگم..
کیوان با ما همکاری می کرد و به کمک اون مدارک نسبتا قابل توجهی رو بر علیه شایان در دست داشتیم..ولی این مدارک برای گیر انداختن
شایان کافی نبود..
اسنادی که به کمک اونها می تونستیم برای دستگیری باند شایان اقدام کنیم تنها در دست شوهر شما یعنی آقای تهرانی بود..
ولی متاسفانه ایشون با ما چندان همکاری نکردند..چون اصرار داشتند که دیگه کاری با شایان ندارند..
ولی ما به اون مدارک نیاز داشتیم..کیوان همون شب با همسر شما این مسئله رو در میون میذاره منتهی ایشون بازهم قبول نمی کنند..
ظاهرا مقصودشون تنها انتقام از شایان و برادرزاده ش بوده که ما کاملا در جریان این موضوع قرار نداشتیم..
اون شب اونها میرن دیدن شایان..کسی که 8نفر ادم بی گناه رو گروگان گرفته بود اون هم به خاطر شوهر شما..
شایان با وجود همسرتون اونها رو ازاد نمی کنه و خواسته ش و به اقای تهرانی میگه..اون هم مبنی بر اینکه مدارک و اسنادی که شوهرتون در
دست داشته بعلاوه ی دختری به اسم دلارام رو به اون تحویل بده..
ما از طریق کیوان و فرد نفوذی که در بین اونها داشتیم از راه غیرمستقیم متوجه قضایا بودیم..
ظاهرا همسرتون وقتی درخواست شایان رو می شنوه کنترلشو از دست میده و با هم درگیر میشن..
و این درست تو زمانی اتفاق میافته که ما اماده ی اجرای عملیات بودیم..برای نجات جون اون 8نفر..
که با شنیدن صدای گلوله بدون ذره ای درنگ ساختمون و محاصره کردیم..
شوهر شما به کمک کیوان اون 8نفر رو فراری دادند که بچه های ما اونها رو با ماشین از اون محل دور کردند..
کیوان و همسرتون هنوز داخل ساختمون بودند..یه ساختمون قدیمی تو دورافتاده ترین نقطه از تهران..
تو درگیری که بچه های ما با ادمای شایان داشتن ما متوجه شدیم که کیوان و شوهر شما پشت ساختمون موفق به فرار میشن ولی با این
وجود یک ون مشکی که متعلق به افراد شایان بوده اونها رو تعقیب می کنه..
توی این عملیات همایون شایان درست زمانی که قصد فرار داشته به دست افراد ما کشته میشه..
ولی ارسلان فرار می کنه..
از طریق ردیابی که تو ماشین کیوان جاساز کرده بودیم تونستیم پیداشون کنیم اما..............
سکوت کرد..تموم مدت هر سه ی ما با دقت گوش می دادیم..
چرا دیگه ادامه نمی داد؟..
چرا حرفی نمی زنه؟..
د لامصب یه حرفی بزن دیگه طاقت ندارم..
یه پاکت پلاستیکی رو گذاشت جلوم..با تعجب نگاهش کردم..
--وسایل داخل این پاکت و می تونید شناسایی کنید؟..
نمی دونم چرا دستم می لرزید..می خواستم برش دارم ولی انگار یکی جلومو می گرفت..اب دهنمو قورت دادم تا از سوزش گلوم کم بشه ولی با
این کار بغضم سنگین تر شد..
دست سردمو دراز کردم و پاکت و از رو زمین برداشتم..
لازم نبود درشو باز کنم محتویات توش کاملا مشخص بود..
مات و مبهوت نگاهمو روشون گردوندم..
خدایا..

@romangram_com